<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863</id><updated>2012-02-16T22:31:46.082+03:30</updated><title type='text'>نی نی جون جونی ما</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>37</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-476306248604070825</id><published>2010-06-28T12:52:00.003+04:30</published><updated>2010-06-28T13:03:23.825+04:30</updated><title type='text'>دفاع</title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;بالاخره دارم دفاع میکنم (البته ایشا... و به امید خدا) و یه عده کثیری از دست درس و پروژه من راحت میشن.  فردا هشتم تیرماه هشتاد و نه رأس ساعت 2 بعدازظهر . خواهشاً دعام کنید که جلسه برگزار بشه و خوبم برگزار بشه. فعلاً که دو نفر از هیئت ژوریم کم شده (استاد مشاورم که از آمریکا نیومد و دکتر عارف که به دلیل فوت پدرشون شاید نتونن شرکت کنن) خدا سومی رو بخیر بگذرونه. دعا یادتون نره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-476306248604070825?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/476306248604070825/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=476306248604070825' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/476306248604070825'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/476306248604070825'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='دفاع'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-7517441528459374325</id><published>2010-05-22T17:31:00.000+04:30</published><updated>2010-05-22T17:33:05.833+04:30</updated><title type='text'>اصفهان</title><content type='html'>هفته پيش با اجازه رفتيم اصفهان. کنفرانس مهندسی  برق. چند تا از دانشجوهای مسعود مقاله داشتن و اين بهانه ای شد که من گير بدم که تو هم بايد بری و ما رو هم ببری. تقريباً ميشه گفت اولين مسافرت سه نفرمون قرار بود باشه (البت به جز تهران که به خاطر تزم چند بار رفته بوديم و البته یه سفر به قم با فاميلای بابايی). ولی اين يکی سه نفری بوديم و خيلی حس مسافرت بیشتری داشتم. یه هتل خوبم رزرو کرديم و با کلی اميد و آرزو و ليست خريد عازم سفر شديم. ميگن اگه بیشتر دل ببندی بدتر میشه. شده حکايت اين سفر ما. از حلقوممون در اومد. ديگه حالاحالا ها مسافرات بی مسافرت.&lt;br /&gt;دوشنبه آخر شب که رسيديم که هيچی. صبح زود مسعود رفت افتتاحيه کنفرانس. منم ايلیا رو بیدار کردم و صبحونه خورديم و روانه ميدان نقش جهان شديم. ايلیا با ديدن اسبها کلی ذوق کرد. کلی هم شجاع شدم و برای تکميل خوشحاليش سوار کالسکه هم شديم. بعد هم برگشتيم هتل و ناهار و زديم بيرون. اينو بگم که از روز قبلش گلاب به روتون اد*رار ايليا به شدت پررنگ شده بود. گفتيم حالا خوب ميشه شايد آب کم خوردن ولی نشد. خلاصه رفتيم بیرون گفتيم اول بريم یه آزمايشگاه پيدا کنيم. ببینيم مشکلی نباشه. خلاصه تا آزمايشگاه رو پيدا کرديم و ایلیا رو راضی کرديم يه دو تا قطره بشا*شه و نتيجه رو بگيريم شد ساعت 5 بعدازظهر که خوشبختانه  با کارشناسی که از طرف دو تا مهندس به عمل اومد عفونتی تشخيص داده نشد. دوباره در جهت اهميت به فرزند رفتيم ايلیا یه کم اسب دید و خسته برگشتيم هتل که مثلاً یه استراحتی بنماييم و شب بريم هتل عباسی برای جشن کنفرانس. که ايلیا از ساعت 7 شب تا فردا 8 صبح گرفت خوابيد و ما هم بیخیال شديم. فردا صبح ديديم ايليا برای اولين بار تو عمرش گفت گشنمه پلو میخوام. نگو بچه ام از 4 بعداز ظهر به اينور هيچی نخورده بود به جز یه عالمه عرق کاسنی که برای رفع گرمی و روشن شدن ادرار شب تا صبح بهش خورانده بوديم.و در نتيجه ضعف کرده بود. سريع رفتيم صبحونه. کلی املت خورد. اولين باری بود که برای هر لقمه اش نبايد التماس میکردم. خلاصه خورد و زديم بیرون به اين اميد که بهتر میشه. اما نشد یه بارم تو تاکسی بالا اورد و درنتيجه سريع رفتيم دکتر. تا ديدش گفت فاويسمه. باقالی خورده گفتيم آره .ديروز. گفت خودشه و سريع بستريش کنيد . شوکه شده بوديم. گفتيم اگه ميشه سريع برگرديم يزد. گفت  یه آزمايش خون بدين ببینم کم خون شده يا نه. آزمايشم داديم و ديديم بله حسابی کم خونه. رنگش شده بود مثل زردچوبه. ولی باز دل و زديم به دريا و سريع برگشتيم هتل و وسايلمون رو برداشتيم و اومديم يزد که بستريش کنيم. تو راه هم یه بند بهش مايعات داديم. رسيديم يزد مستقيم رفتيم دکتر. اما اون گفت مشکوکم به فاويسم و ممکنه نباشه. یه آزمايش ادرار مجدد داديم و چیز جديدی نبود. خلاصه که گفت بستری نمی خواد بشه. فاویسم بودن یا نبودن رو هم الآن نمیشه تشخيص داد و 2 هفته دطگه باید آزمایش کنيم. از وقتی برگشتيم خیلی بهتر شده. یعنی همون شب از حالت ضعف در اومد و فرداشم که پنجشنبه باشه رنگ ادرارش طبیعی شد. حالا منتظرم تا دو هفته دیگه . خدا کنه که فاویسم نداشته باشه. اصلاً نمیتونم بهش فکر کنم. هر دفعه یادم میاد فرار می کنم. دعا کنید چیزیش نباشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه سوال. اگه یه نمونه مثلاً جیش بچتون رو برین آزمایشگاه. بعد خانم متصدی حال نداشته باشه از جاش بلند بشه. بهتون بگه خودت بذار تو اتاق (اتاق انجام آزمایش ها و بررسی نمونه ها) و شما برین دم اتاق. یه نگاهی  بندازین و ببینین که خبری از هیچ تابلو و نوشته ای مثل "محل قرار دادن نمونه ها" نیست و یه میزدم در اتاق است و سمت دیگه اتاق و در کنار ديوار هم یک سری میزهای ممتد هست که روی اونا کلی ادوات و  تجهيزات آزمايشگاهی هست  نمونه دستتون رو کجا میذارین&lt;br /&gt;1- با توجه به عدم مشاهده تابلو و با توجه به اینکه اصولاً به چنين اتاقی نبايد وارد شد همونجا روی میزاول اتاق میذارین.&lt;br /&gt;2- وارد اتاق شده میذارین کنار یکی از اون وسایل آزمايشگاهی  (اگه عشقتونم کشید و بلد بودین دستگاه موردنظر رو پیدا می کنید و خودتون نتیجه رو میگیرین)&lt;br /&gt;3- وارد اتاق شده یه کم میرین جلوتر بعد دکتر آزمايشگاه رو پیدا کرده و ازش میپرسين که جیش بچتون رو کجا بذارین&lt;br /&gt;4- هیچکدام.&lt;br /&gt;برام جالبه. میشه بگین کدوم یکی رو انجام میدین؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-7517441528459374325?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/7517441528459374325/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=7517441528459374325' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7517441528459374325'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7517441528459374325'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2010/05/blog-post_22.html' title='اصفهان'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-5823159473396368935</id><published>2010-05-14T13:06:00.003+04:30</published><updated>2010-05-14T13:22:30.882+04:30</updated><title type='text'>اسفند 88</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-0OxvI6HtI/AAAAAAAAAM0/uJw0vFPMWwk/s1600/1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 240px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-0OxvI6HtI/AAAAAAAAAM0/uJw0vFPMWwk/s320/1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5471045369955229394" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندروزي بيشتر تا پايان سال 88 نموده منم مثل همه شما همه جوره سرگرم و مشغولم . خونه تكوني ، خريداي عيد و هدايا و... پست قبل مربوط به خرداد است اين 9 ماه بيشترين تغيير در ايليا مربوط به حرف زدنشه. تقريباً‌همه چيز رو ميگه خيلي بايد مواظب حرف زدنامون باشيم. با يك لهجه خاصي حرف مي زنه. هر جا شروع مي كنه به حرف زدن همه غش مي كنن از خنده. لهجه‌اش يزدي آميخته با افغاني هست. آخر جمله هاشم مي‌كشه . خيلي بامزه حرف مي زنه . و خيلي هم زياد حرف مي زنه پشت سر هم. مسلماً مثل همه بچه ها كلمات جالب و جمله هاي خنده دار زياد گفته كه ديگه اونقده گذشته كه يادم نمي ياد گاهي مياد بغلمون ميكنه و ميگه بيا بغلم و بعد هم مثلاً اگر بگم دوستت دارم، سريع مي‌گه منم دوستت دارم ( بعد هم توضيح ميده كه اين جمله رو از كجا ياد گرفته . ميگه پدر نمو مي گفت منم دوستت مي دارم). در جوال سئوالاتمون بله يا نه نمي گه. همون را تكرار مي كنه حالا يا بامثبت يا با منفي. نمي دونم چرا ولي بله يا نه نمي گه . يه مشكل ديگه‌اي هم که او و دانيال دارن اينه كه ماهارو با اسم صدا مي زنن. يه جورايي بامزه است ولي مي ترسم كه هميشه ديگه اينجوري صدام كنه. چندروز پيش هم تو اسباب بازي فروشي بوديم با يه پسرکوچولو مشغول بازي شدن و وقت خداحافظي ايليا گفت باباي ، بازم ميام پيشت. برام جالب بود كه از كجا ياد گرفته .&lt;br /&gt; همچنان شيطوني اش برپاست و تنها روشي كه ميشه نشوندش و ساكت كردش و در ضمن بهش غذا داد معجزه‌ي سي دي است. ديگه كار به جايي رسيده بود كه از صبح تا شب يه بند سي دي مي ديد و دكترش هم گفت نگرانه و خلاصه كه اوايل مهر تصميم گرفتم بذارمش مهد. يه دوسه روز رفتيم ديدم دوست داره ولي به شرطي كه منم اونجا پيشش بنشينم. ديدم نميشه علاوه بر اون تو همين دو سه روز سرما خورد و تب كرد و بعد به ترتيب ، دانيال، خاله زهرا، آقا داريوش، مادر شوهر خواهرم، من و اون يكي خواهرم و مامانم. خلاصه كل طايفه مريض شديم اونم در عرض دو سه روز .  بد ويروسي بود . تو اوج آنفولانزا خوكي هم بود به خاطر همين بي خيال شدم بفرستمش مهد .&lt;br /&gt; يه عادت بدي كه همچنان ادامه داره اينه كه وقت خوابيدن بايد مي‌مي بگيره تا خواب بره ول كن هم نيست يعني اگر نباشم وقتي خيلي خسته باشه خواب مي ره ولي منو كه مي بينه امكان نداره بدون اون بخوابه . خلاصه معضل بزرگي داريم اگر تو خواب هم بيدار بشه بايد سريع در دستش باشه وگرنه گريه و داد و بيدادي راه مي‌ندازه كه بياو ببين. البته با اين وضعيت اون رو يك هفته جاگذاشتم و براي شركت تو كنفرانس من و مسعود رفتيم هند. خيلي دل تو دلم نبود ولی چاره ای هم نبود. هم هند کشور تميزی نبود، هم زمستون بود و در اوج آنفولانزای خوکی. البته که اصلاً بیقراری هم نکرده بود و در کل انگار نه انگار که مامان بابايی هم داشته. می گفتيم حالا همين که ما رو ببينه قراره كلي احساساتي بشه ولي باز انگار نه انگار، يعني از قطار (‌تهران به يزد ) كه پياده شدم  و ديدمش من يك ريز گريه، اما اون اصلاً بهم نگاه نمي كرد فقط يك بار گفت مامان  قطار! خلاصه ضايع شديم اساسي. در مورد كنفرانسم بگم كه ما كلا يه نصفه روز رفتيم چون با تور رفته بوديم سه شهر دهلي ، آگراو جيپور رو تو يك هفته قرار بود بگرديم و جمعاً سه روز دهلي بوديم كه خب گشتن در اولويت بود و درخلاصه نصف روز نصيب كنفرانس شد روزي كه بايد پوستر را نصب مي‌كرديم و توضيح مي‌داديم.  5 تا استاد هم بودن كه ميومدن و سئوال مي كردن و بعداً‌ كشف كردم اين 5 تا داور هستن. يكي يكي به همه پوسترها سر مي زدن و سئوال مي پرسيدن تا پوستر برتر رو انتخاب كنن.اينم بگم كه با يك سرو وضع تقريباًَ افتضاح رفته بودم. آخه اون شب بايد بر مي‌گشتم ايران و در نتيجه از صبح بايد هتل رو تخليه مي‌كرديم. و از صبح تا ظهر هم رفتيم گشت و گذار و خلاصه با قيافه و وضع درب و داغون كه خستگي يك هفته مسافرت از سر و روش مي باريد رفتيم کنفرانس. درعوض دوتا دختر ترك اومده بون كه دفعه اول هم بود تو كنفرانس شركت مي كردن وهمی بسی تيپ زده بودن. لباسهای تيپ و کلی جينگيل مينگيل و آرايش.  خلاصه که قدرت خدا هم همه از پوستر اونا سوال داشتن و چپ و راست از اونا با پوستر شون عكس مي انداختن. ما هم كه اينا رو ديده بوديم بعد كه زمان پوسترها تمام شد رفتيم هتل كه چمدونمون رو برداريم و بريم فرودگاه ومنتظر تمام شدن شور داورها نشديم. اما در كمال ناباوري چند روز بعد ايميلي گرفتم مبني بر برتر شناخته شدن پوستر من كه كلي مايه تعجبات بنده شد. سفر خوبي بود ولي با بچه اصلاً نمي شد بخصوص كه بايد بين سه شهر جا مي شديم. برگرديم سر بحث اصلي. خلاصه اين يك هفته 10 روز رو تحمل كرد اما وقتی برگشتيم موقع خواب فرصت نداد كه حتي عوضش كنم و من مجبور شدم كنارش بخوابم وبهش مي مي بدم و مامانم عوضش كنه كاري كه اكثر شبها تو خونه ما ميشه و مسعود بايد عوضش كنه. &lt;br /&gt;از پنجشنبه يعني 20 اسفند هم تصميم جدي گرفتم كه عادتش بدم توي تخت خودش بخوابونم و باز به دليل همين مي مي يكي دو روز مجبور شدم برم توتختش كه حالت نوزاد- نوجوان داره و چون به نرده هاش احتياج دارم در حالت نوزاديه و بخوابم تا اون خواب بره وبعد برم تو اتاق خودمون. اما دوروز كه گذشت ديدم زانوهام واقعاًٌ درد گرفته در نتيجه يك مرحله پيشرفت كرديم و من پايين تخت مي خوابم و اونم توي تخت خودش و با استدلال چون كوچولوهه ممكنه مورچه ها شب بيان دندونش بگيرن و من بزرگم دندونم نمي‌گيرن راضي شد بره بالا و پايين نخوابه ) و از لاي نرده ها دستش رو آويزون مي‌كنه و می می بازی می کنه تا خواب بره. معمولاً‌هم يك بار دم دماي صبح بيدار مي شه گريه ولي خوب كم كم بايد عادت كند.&lt;br /&gt; يك پروژه عظيم ديگه علاوه بر مي‌مي دارم كه نمي دونم چه جوري عمليش كنم و اونم از پمپرز گرفتنه. هنوز كه دوسال و هفت ماهشه پپمرزش مي‌كنم گذاشتم بعد از عيد. خدا كنه خيلي اذيت نكنه.&lt;br /&gt; يك مدت هم گير داده بودم كه كوررنگي داره آخه تا 2- 3 ماه پيش اصلاً رنگ ها رو تشخيص نمي داد تا اينكه يك بار تو حمام ديدم هي ميگه اين شير آب گرم اين شير آب سرد و چند جاي ديگه هم امتحان كردم و فهميدم از روي رنگش ميگه خلاصه كمي اميدوار شدم تا اينكه يكدفعه شروع كرد به شناختن رنگ ها سبز، نارنجي؛ پلنگ صورتي ( به همه صورتي ها ميگه پلنگ صورتي ) آبي ،قرمز.&lt;br /&gt;در عين شيطوني خيلي ساده است زود باور مي كنه. مثلاً‌خيلي كه سرو صدا مي كنه جلوي روش مي زنيم به در و ميگيم بيبين آقاي همسايه دارن ميزنن به در و بچه‌ام هم باور ميكنه. &lt;br /&gt; برنامه غذا نخوردناش همچنان ادامه دارهو سر كوچه مامان اينا مدرسه است و ظهر كه ميشه ميني بوس ها صف مي كشن  هر وقت اونجا باشيم مجبورمون مي‌كنه بريم بيرون. ما هم ظرف غذا رو بر مي داريم و مي ريم ديگه همه راننده ها مارومي شناسن.  تا ميريم ميگن بفرمايين بالا. ايليا هم ميره كلي غان غان مي كنه و منم تندتند بهش غذا مي دم و ميايم خونه.يه همسايه هم دارن به اسم اقاي نخجواني شبها كه نمي خوابه گفتيم الان ميان دعوا ميكنن و ديگه ميدونه تا تق وتوقي مياد ميگه آقاي نخجواني هستن. يه بار هم تو كوچه الكي يك داستان تعريف كردم كه ميني بوس تند رفته و زده به آينه ماشين آقاي نخجواني و شكسته. بعد از ظهر كه ديده  بودشون شروع كرد به تعريف داستان كه ميني بوس ماشينتون رو خراب كرده و ...( حالا هيچوقت با هم همصحبت نشده بودن) &lt;br /&gt;خيلي هم لجبازه. نمي دونم مربوط به سنشه يا ترتيب بد ما. فقط ميخواد يه كارايي انجام بده كه صداي من در بياد. تا نمازم رو مي بندم يا مهرم رو پرت ميكنه يا يك ريز گاز مي گيره، نيشگون ميگيره و يا چادرم رو ميكشه . خلاصه اونقدر اذيت مي كنه كه حتماً روزي چند تا كتك رو نوش جان ميكنه. ميدونم تنبيه بدني اشتباهه ولي واقعاً نمي تونم خودم رو كنترل كنم.&lt;br /&gt;اصلا اهل بازي نيست. تنها با سي دي مشغول ميشه اونم تازگيها از نوع شير و ببر وپلنگ و .... اينها. يه ريز داره تو خونه غرش ميكنه ميگه( مثل ببر، مثل آقاي ساليوان...) هفته پيش يك بسته از حيوانات وحشي براش خريدم تنها اسباب بازي كه باور نمي كنين شايد بعد از يك هفته هم هنوز براش عزيزه و بازي مي كنه اين حيووناشن .  چنون از شون مواظبت مي كنه.حالا برو هي اسباب بازي گرون قيمت براش بخر. يه بارم تحويل نمي گيره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنده هم از اين ترم دانشگاه مشغول شدم. هرچند هنوز دفاع نكردم ولي ديگه اين ترم شروع كردم به تدريس.  شده قوز بالا قوز. همينجوري چقدر وقت داشتم كه حالا بايد يه بند جزوه آماده كنم، تمرين در بيارم ،حل كنم، ... ولي در كل تا حالا اينكار رو دوست داشتم.&lt;br /&gt;تزم هم به اميد خدا تو دور آخره. تقريبا نوشتم واگه ازم كار ديگه اي نخوان ميتونم بعد از عيد بيفتم دنبال كاراي دفاع.&lt;br /&gt;ديروز هم رفتم در طي يك عمليات انتحاري بعد از 2 سال پشت هم مش كردن موهام رورنگ كردم و شدم آني شرلي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: چکنم از دست بابا مسعود گيج. ميدونيد چيکار کرده. خواهرم کادوی عيد برای ايليا يه کفش خيلی خوشگل گرفته بود. البته مشکی میخواسته بگيره ولی تموم کرده بوده و قهوه ايش رو گرفته بود. ولی مغازه دار گفته بوده شايد دوباره بياره. منم راستش برای عيد براش کفش قهوه ای گرفته بودم. خلاصه قرار شد برم اگه مشکيش رو اورده عوض کنم. برای همين قوطی کفش رو گذاشتم تو ماشين که هر وقت از اون مغازه رد شديم عوض کنم. یه بار که میرفتيم اون طرف ها يادم اومد و متوجه شدم قوطی کفشه نيست. نگو مسعود خان فکر کردن قوطی خالیه و انداختن دور. اصلاً باورم نمیشد. خیلی ناراحت شدم. اخه هديه بود. هنوز به هيشکی اين هنر بابا مسعود رو نگفتم. آخه روم نميشه. کلی زحمت کشيده بودن. حيف!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-0OyOtvqkI/AAAAAAAAAM8/dbnKAftpUYs/s1600/2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 240px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-0OyOtvqkI/AAAAAAAAAM8/dbnKAftpUYs/s320/2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5471045378431232578" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-5823159473396368935?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/5823159473396368935/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=5823159473396368935' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/5823159473396368935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/5823159473396368935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2010/05/88.html' title='اسفند 88'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-0OxvI6HtI/AAAAAAAAAM0/uJw0vFPMWwk/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-2711167010302579546</id><published>2010-05-09T01:44:00.004+04:30</published><updated>2010-05-09T01:51:48.118+04:30</updated><title type='text'>بعد از ا سال و نيم</title><content type='html'>سلااااااااااااااام. ما زنده ايم. خوشحالين؟ می دونستم.&lt;br /&gt;مختصر و مفيد میگم: سرم شلوغه، تزم تموم نشده، حسابی درگير بودم و هستم. حالم خیلی رو به راه نبود و خلاصه اگه وقتی بود فقط وبلاگ می خوندم. البته اسفند پارسال و خرداد امسال دو تا پست تو کاغذ نوشتم که حتی فرصت نکردم تايپ کنم. بالاخره هفته پيش اون کاغذها رو که تو کيفم در حال نابودی بودن رو به همراه يک فصل تزم دادم بيرون تايپ!!. &lt;br /&gt;اسفند 87&lt;br /&gt; بعد از دو سه ماه سلام&lt;br /&gt;ديگه اينقدر در نوشتن تأخير داشتم كه به اين فكر افتادم بي خيال وبلاگ نويسي بشم ولي دلم نيومد. گفتم همين يه ذره هم كه از خاطرات و كاراي گل پسري ثبت بشه بعدا كلي برامون خاطره مي شه. اين چند ماه خيلي سخت گذشت. تو آبان ماه كه 2 هفته ايليا گلاب به روتون … از نوع خوني گرفت. تا اومد يه ذره خوب بشه دوباره سرماخوردگي و تب بالا (به ترتيب بابايي ، ايليا و من ) جوري كه يك روز از صبح تا ظهر سه تايي خوابيده بوديم. اين تب خيلي بي اشتهاش كرد و وزنش را كم كرد. دوباره تا اومد يه ذره جون بگيره تب كرد كه مربوط به عفونت گوشش بود كه خدا را شكر اين يكي طول نكشيد.&lt;br /&gt;خلاصه بگم كه وزنش از حدود 400/10 رسيد به 9800 (وزن يكسالگي). ما هم زديم به دوپينگ و مينادکس رو شروع كرديم. آخه وحشتناك چيزي نمي خورد. يادمه يك روز از صبح تا شب فقط دو تا ليمو خورد. اما ماه بهمن ماه خوبي بود. هم خيلي خوب غذا مي خورد (به نسبت ماههاي قبل) و هم خدا روشكر مريض نشد و يه كم همچنين وزن گرفت.&lt;br /&gt;دندوناشم كه قراره من رو جون به سر كنن تا در بيان :&lt;br /&gt;7 آبان : دندون هفتم (پايين)&lt;br /&gt;18 دي :‌دندون هشتم&lt;br /&gt;20 دي : اولين آسياب بالا سمت راست خودش&lt;br /&gt;26 بهمن : 3 تا آسياب ديگه رؤيت شد&lt;br /&gt;و در نتيجه الان ايلياي ما 12 دندوني است ولي به طرز خيلي بدي همچنان دندون مي گيره، ميگيره و بعد ميكشه بيرون. كلي از جاهاي بدنم سياه است.&lt;br /&gt; به شدت شيطوني مي كنه هر كه مي بيندش ميگه از چشماش معلومه خيلي شيطونه.&lt;br /&gt;اسباب بازي&lt;br /&gt;اسباب بازي ايليا ، قابلمه ، قوري ،‌تابه و ... است. تنها وسيله اي كه مي تونه حتي نيم ساعت 1 ساعت اون را يكجا بنشونه ايناست بخصوص كه اگه توشون يه ذره غذا و بالاخص چند قطره آب ريخته باشم (كه معمولا نمي ريزم). با هيچ چيز ديگه اي بازي نمي كنه منم كه ول كن نيستم. انواع و اقسام پازل و اسباب بازي هاي فكري مي خرم. اما يه لحظه هم توجه نمي كنه. فقط دنبال شيطوني و نهايتش آشپزيه . البته بيرون از خونه كه باشيم منتظره يه جا «پوت» (توپ) ببينه تا نخريم ولمون نمي كنه . توپه رو دودستي مي چسبه. تو ماشين خواب بره بيدار بشه تو دستشه. ميگيم حتما از اين يكي ديگه خيلي خوشش اومده. اما تو خونه كه رسيد ميره كنار بقيه توپها و دريغ از يه دونه شوت. هر دفعه كه با باباش مي ره سوپري با يه دونه توپ بر ميگرده. الان 51 توپ داره فقط گاهي اونا رو شوت مي كنه تو كله دانيال طفلی.&lt;br /&gt;آهان از جاربروبرقي هم خوشش مياد تا مي بينه ميگه هيژ (صداش رو در مياره) اگه هم بهش نديم يه جوري زمين رو كثيف مي كنه مثلا غذاش رو ميريزه و بعد مي دوه ميگه مامان هيژ يعني جارو رو بردار بيار .&lt;br /&gt;دانيال رو دوست داره . كلي ذوق مي كنه وقتي ميبيندش. اما گاهي هم اذيتش ميكنه. توپ ميزنه تو كله اش. یکدفعه بابام دانيال رو بغل كرده بود وقتي گذاشتش زمين اونو زد. خلاصه كه دانيال به شدت از ايليا مي ترسه . تا صدا رو ميشنوه دادش در مياد يا دعوا ميكنه يا گريه مي‌کند. الان هنوز نمي تونن با هم بازي كنن. فكر كنم داني كه راه بيفته اوضاعشون رو به راه تر بشه.&lt;br /&gt;حرف زدن&lt;br /&gt;حرف زدنش خيلي روند چشمگيري نداشته از ؟؟… رسماً و خيلي قشنگ مامان يا بابا ميگه يعني با اين صدامون مي زنه. ورژن هاي مختلف هم داره مامان مامانيييييي (وقتي يكي دوباره صدامون زد) مامايي ، مامانه ، مامانا&lt;br /&gt;بابا ، بابايي ، باباجي (باباجون)&lt;br /&gt;پوت ( توپ)&lt;br /&gt;قويي (قوري)&lt;br /&gt;بله&lt;br /&gt;منا (يكي دو هفته است مي گه از بس خاله كوچيكه خودشو كشت هر كار مي خواست بكنه براش مي گفت اول بگو منا&lt;br /&gt;تخت :‌شير كه مي خواهد ميگه مامان تخت يا ميره روي تخت يا ميره بالش مياره گاهي دو تا ميذاره كنار هم و مياد بهم ميگه تخت &lt;br /&gt;كارهاي جديد&lt;br /&gt;چشم ، گوش ، بيني ، ابرو ، مو ، پخ (ناف) ، لپ ، دست و پارو ديگه خيلي وقته ميشناسه&lt;br /&gt;شعر عمو زنجيرباف رو با هم مي خونيم. اون فقط بله ها و صداي آخرش رو درمياره . بله رو خيلي بامزه ميگه&lt;br /&gt;گاو و ببعي و گربه و جوجو رو ميدونه چي ميگن ولي تازگي ها هر جانوري كه مي بينه ميگه مامان جيك جيك حالا مي خواد خرس و پلنگ باشه يا پشه.&lt;br /&gt;ليوان هايي اسباب بازيش رو اگر خيلي سر ميل باشه ميشنه و ميذاره تو هم هر وقت اشتباهي بذاره و نتونه بعدي رو بذاره اخ اخ مي كنه و در مياره درست مي كنه&lt;br /&gt;تازگيها ياد گرفته جوجه مي شه با دو تا دستش تندتند بال بال مي زنه&lt;br /&gt;قرتي قرتي هم مي كنه دست ميذاره زير گلوش و گلوش را ميبره&lt;br /&gt;نصف شب گاهي بيدار ميشه كه شير بخوره ميگم بگو قوري اونم ميگه در حاليكه تقريبا خوابه كلي می خنديم (بدجنس ها)&lt;br /&gt;در عرض چند ثانيه ميره روي ميز آشپزخونه مامانم اينا ميشينه. مامانم ميگه 3 تا بچه بزرگ كرديم رو صندلي نرفتن حالا اين ميره روی ميز.&lt;br /&gt; کيو کيو میکنه و ما بايد بميريم. &lt;br /&gt;ضررهاي مالي&lt;br /&gt;خرابكاريهايش داره روز به روز بيشتر ميشه اوايل قوري و ليوان و ... بود حالا رسيده به دوربين بدبختمون ، كنترل دي وي دي پلير، گوشي تلفن بي سيممون (كه البته تناوبی انقدر می زد زمين كه خراب می شد و دوباره اونقدر می زد زمين كه درست می شد تا کلاً مرد ) و ضبط ماشين و ...&lt;br /&gt;پروژه &lt;br /&gt;به شدت درگيرم روزي هزار تا مقاله مي خوانم تا يه ايده جديد ديگه دستم بياد و كار كنم آخر بهمن كه تهران بودم استادم گفت بيشتر كار كن تا ايشا... تا سال ديگه بتوني دفاع كني. من رو ميگي وا رفتم. ديگه فكر مي كردم حداكثر تا شهريور طول بكشه. البته گفت اگه خيلي خوب كار كني و يه كار جديد ديگه انجام بدي شايد بتوني تا شهريور دفاع كني. ببينيم چي ميشه. حالا يا بايد ايليارو بذارم مهد (كه فكر كنم خيلي زود باشه هر چند او عاشق بازي با بچه هاست) يا يه برنامه ديگه بچينم آخه با هم كه باشيم اصلا نميشه درس خوند. احتمالا روزايي كه خونه خودمون هستيم ، ايليا و بابايي برن خونه مادر شوهرم. وقتايي هم كه خوني مامان اينا هستيم اونا رو اونجا بذارم و خودم جيمفنگ شم.&lt;br /&gt;غذا&lt;br /&gt;اين مدت كه يا مريض بود يا توي دندون در نتيجه خيلي بد غذا مي خورد. روزايي بود كه از صبح تا شب فقط 2 تا ليمو مي خورد و همين اما ماه بهمن، اشتهاش خوب شد. دوباره الان دوره ركوده. هر وقت كه رو دنده خوردن باشد بابايي پشت سر هم بهش چيزميز ميده. مثلا صبح ،‌پنير و كره و گردو و بادوم رو مخلوط مي كنه و بهش ميده بعد چند قاشق حلواشكري بعد شكلات صبحانه. ماهي رو دوست داره تنها چيزيه كه بدون ادا اطوار مي خوره.&lt;br /&gt;-----------------------------------------------------------&lt;br /&gt;حالا اينور سال (خرداد 88)&lt;br /&gt;سلام سال نو مبارك منظورم 88 هست ها ، اشتباه نكنيد زود برم سر اصل مطلب.&lt;br /&gt;حرف زدن &lt;br /&gt;از 3-4 روز قبل از عيد زبون بچه ام باز شده با مزه حرف میزنه. خيلي بانمك ميگه. ديگه زيادن كلماتي كه ميگه. نمي تونم همه رو بگم. از نيمه هاي فروردين هم ديگه دو كلمه اي ها را مي گه. فعل ها هم شروع كرده (بيشتر نكن). تا طفلي دانيال مياد به چيزي دست بزنه ميره ازش ميگيره و ميگه داني نكن. دانيال جون نكن (دانيال جون رو خودش ميگه)&lt;br /&gt;گگه (گربه) ، باب (آب )، باب دونه (آب هندونه) ، ماشين ، خرسي ، گنه (گنده)، ماشين گنه، گل ، دندون،  نون نون(نان)، پلو ، عينك، گوگوجي ، ايشي (شير) ، بسي (بستني)،آقا ايليا،‌ فاميلشم هم همچنين ميگه مهدي – كتك&lt;br /&gt; جمله هم ميگه : دست دودول مامان كتك (گير داده به اين دودولش، معنی جمله هم اينه که دست به دودول بزنی مامان کتک میزنه) &lt;br /&gt;اموم (حموم)، باز، بست (بسته) ، مرسي (اولين بار 10 ارديبهشت ) خيلي كيف كردم.&lt;br /&gt;موقع خواب هم همه جد و آباء و فك و فاميل هامون رو اسم ميبره و من بايد بگم لالا هستن تا رضايت بده بخوابه شروع ميکنه مامانينا ، باباجان، ‌بابا آقا، آقا جان، ماماني، داني ، دايي ، منا ، پوريا ، پرنيا ، آقا مهدي و همينطور ديگه اسم كه كم مياره ميره سراغ ني ني و گوگوجي و ...&lt;br /&gt;تا كوچكترين ضربه اي بهش مي رسه يا ميفته ميگه مرگم&lt;br /&gt;وقتي يه كار بد ميكنه سر مي رسيم مي گه ترسيد!&lt;br /&gt;اسباب بازي &lt;br /&gt;اسباب بازي مورد علاقه اش از قابلمه تبديل شده به ماشين، خيلي ماشين دوست داره. به همه ماشين هاش هم ميگه ماشين گنه. تو خيابون هم به وانت به بالا ميگه ماشين گنده، تريلي اينها هم كه مي بينه ميگه ماشين گننننننننننننددددددده. كلي مي كشه، دو ماهي هم هست كه چند تا از ماشين ها را مي‌شناسه (نه به اسم) به اسم راننده هاشون. تا 206 مي بينه ميگه باباجون (بابا مسعود)، GLX (داني يا دائي) پرايد بابا آقا و سيلو (باباجان) بقيه ماشين ها هم ماشين آقا هستند. چرخ و موتور هم ميگه. از اين كارتهاي حافظه هم گرفته بعضي از ميوه ها مثل موز، سيب (ديب) ، آناس يا آناناناناس (آناناس) ، گل (گلابي) ، هلو ، دونه رو بلده از حيون ها هاپ هاپ ،‌فيل ، خرگوش ، خرس، ببعي ، جوجو رو بلده&lt;br /&gt;سلموني &lt;br /&gt;بالاخره براي اولين بار ايليا خان به همراه داني و من و مامانم و مسعود رفتن سلموني 22 اسفند خيلي استرس داشتيم فكر مي كرديم گريه كنه و نذاره ولي خوب كنار اومد از اول تا آخر بايون (بارون) مي گفت و با آب بازي مي كرد و بنده خدا هم سرش رو كوتاه كرد اما دانيال حسابي گريه كرد.&lt;br /&gt;دانيال&lt;br /&gt;خدمت دانيال رو حسابي ميرسه. يه مو كشيدن بلد نبود كه اينم تو عيد از بچه پسرعموم ياد گرفت حالا رو دانيال پياده مي كنه . اونجا نشسته ميره موش را مي كشه و در ميره . دانيالم تا ايليا نزديكش ميشه صداش در مياد و همه را خبردار ميكنه. بعد هم ميره ميگه داني دوست و بوسش مي كنه يه بار هم اغفالمون كرد و در حيني كه داشت دست دانيال را مي بوسيد دندونش گرفت.&lt;br /&gt;ميگم بدجنس شو : چشمهاش رو بدجنس مي كنه&lt;br /&gt;به خواهر كوچيكم خيلي گير مي ده. هر جا ميشينه ميره داد ميزنه تا بلند بشه. دوباره ميره رو يه صندلي ديگه باز ميره رو زمين ميشينه داد مي زنه خلاصه يه ماجرايي دارن با هم. كتاب هم برميداره و اداري درس خوندن خاله منا رو درمياره&lt;br /&gt;شيرگرفتن&lt;br /&gt;جمعه 4 ارديبهشت ماه بعد از 3-2 ماه اين دست اون دست كردن از شير گرفتمش. ظهر كه شير خورد ديگه بهش ندادم هم ظاهرش رو با رب خونين و مالين كردم و هم تلخ كردم. اول كه خواست بخوره يك كم جاخورد ولي باز تست كرد چون تلخ بود ديگه نخورد تا شب و هر جا رفتيم گزارش داد كه ممه تلخ. اما شب كه خواست بخوابه پدرمون رو در آورد يعني خوابيد و 4-5 دقيقه نشد كه طبق عادت هميشگي خواست تو خواب ممه بخوره كه ندادمش و شروع كرد. زار مي زد و التماس مي كرد: مامان جان ممه! دلم كباب مي شد. من و مسعودم افتاده بوديم به گريه. هيچ جوري آروم نمي شد. هي خودش رو مي زد اينور به اونور، پرت مي كرد جوري كه از دماغش خون اومد. آخرم برديمش تو ماشين تا خواب رفت. حدود ساعت 5/1  خواب رفت  دوباره 5/5 بيدار شد و دوباره همون آش و كاسه. اين دفعه دست و صورتش رو شستم و تو آشپزخونه صندلي گذاشتم آب بازي كنه آب بازي كرد تا حدوداي 7 . بعد ديگه حسابي خسته شد براي همين بغلش كردم  وبردمش بيرون تا كم كم توبغلم خوابش برد. يكي دو شب هم خيلي كم گريه كرد ولي ديگه تموم شد. البته هنوزم كه هنوزه هر وقت مي خواد بخوابه ميگه ممه بغل و ممه رو بغل مي كنه و مي خوابه. غذاخوردنش خيلي بهتر شده. شيشه هم مي گيره درست روزي كه از شير گرفتمش شيشه خورد كلي خوشحالم.&lt;br /&gt;وزن&lt;br /&gt;بعد از كلي تلاش رسونديمش به 100/11 خودمم كه از اواخر تابستون و اوايل پاييزكاهش وزن پيدا كردم و از 66 رسيدم به 57. هميشه دوست داشتم 60 كيلو باشم ولي تا قبل از بارداريم كمترين وزني كه داشتم 65 بود. آخرم اين روند كاهش رو با كپسول هاي مولتي ويتامين كنترل كردم. الان دوباره رسيدم به 60 (از وقتي ايليا رو از شير گرفتم) حال روحي ام هم اينور سالي بهتر شده خدا كنه خوب خوب بشم.&lt;br /&gt;عيد امسال &lt;br /&gt;4-5 روز اول عيد امسال خوب بود. مهموني و اينور و اونور و … اما از 5-6 عيد بود كه بابام مريض شدن ،‌تب بالا يك هفته تو خونه خوابيدن دكتر رفتن بهتر نشدن، براشون دكتر آورديم تا آخر بيمارستان بستري شدن گفتن ذات الريه است. 2 هفته هم بيمارستان بود و تبشون قطع نشد. خيلي روزاي بدي بود،‌استرس، اضطراب، ناراحتي، آخرم هم بدون قطع تب مرخص شدن و بعد از 2-3 روز تبشون قطع شد. دوباره بعد از يكي دو هفته خون توي پاشون لخته شد. دوباره بيمارستان و …&lt;br /&gt;الانم پدربزرگم مريض هستن خدا كنه زودتر همه خوب بشن و شاد و خندون دور هم جمع بشيم و رفت و آمدا شروع بشه. (متأسفانه اينجوری نشد و پدربزرگ نازنينم 26 مرداد هممون رو ترک کرد. خيلی ایلیا رو دوست می داشت. يعنی همه نتيجه هاش رو خيلی دوست داشت. دانيال رو ماشا... صدا می زد. يادش گرامی. اگه تونستين يه فاتحه براش هديه بفرستين. ممنون.) &lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-XVt6EJ6tI/AAAAAAAAAMs/rZ_IG6r6EHA/s1600/1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-XVt6EJ6tI/AAAAAAAAAMs/rZ_IG6r6EHA/s320/1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469012307168848594" /&gt;&lt;/a&gt;  &lt;br /&gt;عيد امسال درگير يك پروژه ديگر هم بودم كه استادم بهم پيشنهاد كرده بود بايد يك گزارش 100 صفحه اي آماده مي كردم. خيلي روش كار كردم حتي يك شب تا 5 صبح بيدار موندم و تونستم يك گزارش 120 صفحه اي خوبي آماده كنم. استادم خيلي راضي بود خوشحالم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اينم عکس جديد ايليا&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-XUx6ucFkI/AAAAAAAAAMk/qLtteuzs_c0/s1600/3.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-XUx6ucFkI/AAAAAAAAAMk/qLtteuzs_c0/s320/3.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469011276554049090" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-2711167010302579546?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/2711167010302579546/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=2711167010302579546' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2711167010302579546'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2711167010302579546'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='بعد از ا سال و نيم'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/S-XVt6EJ6tI/AAAAAAAAAMs/rZ_IG6r6EHA/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-5137808943884863966</id><published>2008-11-22T13:03:00.003+03:30</published><updated>2008-11-22T13:25:19.848+03:30</updated><title type='text'>12+1 و 2+12 ماهگی</title><content type='html'>بالاخره نحسی 13 دامنگیر وبلاگ ایلیا شد.هر چند من اعتقاد داشتم عدد 13 برای من نحس نیست اما ظاهراً بوده. چون من از 13 ماهگی  به بعد  تا الآن که 15 ماه و نیمه هستش نتونستم آپ کنم و فکر کنم به عنوان تنبل ترین مامان وبلاگستان شناخته شدم.&lt;br /&gt;این پست رو 12 مهر (14 امین ماهگرد ایلیا)  و توی ماشین در راه کرمان به یزد نوشتم ولی الآن که 28 آبان هست دارم تایپ میکنم. احتمالاً یه دو سه ماه هم طول میکشه تا دو سه تا عکس بذارم و پابلیش کنم. ببینیم چی میشه.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SSfTKMKfpcI/AAAAAAAAALo/dimZJWgKOhI/s1600-h/DSC07899.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SSfTKMKfpcI/AAAAAAAAALo/dimZJWgKOhI/s320/DSC07899.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271414060877850050" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;تولد شاهزاده کوچولومون رو که همون 17 مرداد گرفتیم. کلی برای گرفتن اولین جشن تولدش شوق و ذوق داشتم. همه چیز طبق برنامه بود به جز اخلاق آقا ایلیا. بر عکس همیشه که از دمبل و دومبول و بچه ها خوشش میومد چون طول روز رو نخوابیده بود یکریز گریه میکرد . ما هم دیدیم اینجوری نمیشه. بابایی که کیکش رو اورد گفتیم ایلیا رو ببرتو خیابون بچرخون یه کم بخوابه. اونم تا گذاشته بودش رو صندلیش خوابش برده بود.خلاصه 1 ساعتی بدون ایلیا جشن گرفتیم تا دیگه دیدیم نه مهمونا میخوان برن. نه کیک بریدیم نه هیچی. باز به بابایی زنگ زدیم که ایلیا رو بیار. دوباره بچه ام خواب کامل نکرده بود. روز از نو روزی از نو. تازه با شلیک کاغذ پاشها که دیگه گریه به نعره تبدیل شده بود. با همین اخلاق کیک بریدیم و کادو ها رو باز کردیم تا کادوی خاله منا باز شد. یه جونوری بود که با یه قر و اطواری میرقصید.یکدفعه ورق برگشت و ایلیا از اون لحظه تا آخر شب نشسته و ایستاده کنار اون جونوره میرقصید و کادوی خاله منا به عنوان  کادوی برتر شناخته شد.بقیه هم کلی زحمت کشیده بودن. یه عالمه کادوهای خوب خوب گرفت. مهمونامون هم  بچه های دایی و نوه های عموی خودم و بچه های خاله و دایی و نوه های دایی مسعود بودن. با چند تا از دوستامون. نزدیک 30 نفر. شب هم آقایون اومدن.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SSfTJ-Ao58I/AAAAAAAAALg/B4MvEsgWfig/s1600-h/cake.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 282px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SSfTJ-Ao58I/AAAAAAAAALg/B4MvEsgWfig/s320/cake.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271414057078417346" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این از تولد. اما از ایلیا. آآآآآآآآِی پدر در میاره. از بس شمر و بلا شده.ثانیه ای نمیشینه.&lt;br /&gt;از 25 مرداد به طور قابل ملاحظه ای راه رفتنش بیشتر از چهار دست و پا شد و بعد از چند روز که حالیم نشد کی بود دیگه کامل راه میرفت و چهار دست و پا نشد.&lt;br /&gt;از 24 مرداد کابینت ها کشف شدن. بقیه اش رو دیگه خودتون میدونید. در کمد حبوبات رو به هم بستیم تا نتونه باز کنه. اما  در کل زیاد چیزی نشکونده. معمولاً چیزای شکستنی رو با احتیاط میذاره رو زمین. بقیه چیزا رو ولی نه شوت میکنه از اینور به اونور. تا چشم باز میکنه هر چی تو آشپزخونه هست رفته تو اتاقش و چیزای تو اتاقش اعم از توپ ، عروسکهای بالای تخت پارکش همه اومدن تو آشپزخونه و بعضاً تو سطل آشغال.&lt;br /&gt;با تمام هیکلش سرسر میکنه.  از 13 ماهگی دو تا مکعب رو میذاره روی هم و دست میزنه. از 14 ماهگی هم 3 تا رو میذاره ولی گاهی میفته. برج حلقه ها هم نامرتب میسازه. آخه قبلاً بلد نبود بندازه توش و دستش خطا میرفت.&lt;br /&gt;از بس از دستش حرص میخورم و خودم رو میزنم الآن یکی دو ماهیه که اونم یاد گرفته. تا کوچکترین فشاری روش میاد از خواستن چیزایی که بهش نمیدیم یا دیدن آدمای غریبه و خجالت کشیدن تو سر میزنه. بسته به شدتش هم یکدستی یا دو دستی میزنه.همینکه چیزایی مثل چاقو یا جزوه هامون رو میبینه بدون اینکه بخواد و ما مخالفت کنیم میزنه تو سر. چون میدونه که بهش نمیدیم.&lt;br /&gt;به دایره لغاتش گا یا گای (همون گاو خودمون) اضافه شده.یکبار پرید عینکم رو از چشمم برداشت منم بی اختیار بهش گفتم گاو. ( ای مامان بی تربیت). حالا دیگه یاد گرفته. هی میاد عینکم رو برمیداره و میگه گا. گاهی هم میبینم پشت هم داره میگه گا گا. میفهمم عینکم دستشه. تا شوتش نکرده تو دستشویی میپرم و عینکم رو نجات میدم . جیک جیک و ویز ویزم بلده. .&lt;br /&gt;هیس هیس کردن رو تو روضه ( همون یکسالگی)از بس که من هیس کردم یاد گرفت. حالا تا میگیم دانیال کجاست هیش هیش میکنه که یعنی خوابه.  از 1 شهریور هم دانی میگه.و کم کم داره نسبت بهش حساسیت نشون میده. کار خاصی نمیکنه فقط  ما که قربون صدقه دانیال میریم یه جورایی  معنی دار نگاهمون میکنه.&lt;br /&gt;28 مرداد برای اولین بار خودش لباسش رو در اوورد. دکمه هاش رو باز کردم خودش بیرون اورد. یه لباس دیگه اش هم خودش از کله اش کشید بیرون.&lt;br /&gt;29 مرداد: دیدیم موقع خداحافظی بالا گذاشت. کلی تعجب کردیم. چون ما بهش یاد نداده بودیم. آخر مامانم یادش اومد که پدرشوهرم موقع خداحافظی بالا میذارن.&lt;br /&gt;دیگه دالی بازی رو دوست داره. کنترل تلویزیون رو عین ما دست میگیره. شونه برمیداره موهاشو شونه میکنه. یاد گرفته دعوا میکنه. میگیم ایلیا گوش فلانی رو بکن و دعواش کن، دو تا انگشت اشاره اش رو تکون میده و دعوا میکنه. دیگه چشم میذاره ( البته یه جورایی گوش میذاره)&lt;br /&gt;دو، یه، دو میگه جالبه با دو شروع میکنه و بعد هی یه (یک) دو میکنه. گاهی هم در ادامه اش اصواتی شبیه سه چهار از خودش در میاره. از کتاب خوندن خیلی خوشش میاد.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SSfTJufxqRI/AAAAAAAAALY/hNNiirKjVu0/s1600-h/DSC08241.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SSfTJufxqRI/AAAAAAAAALY/hNNiirKjVu0/s320/DSC08241.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271414052914047250" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;تو این یکی دو ماه دو سفر سه تایی رفتیم.یکی تهران در ادامه انجام پروژه و تحویل خوابگاه و جمع کردن وسایل و آوردن به يزد و یکی هم کرمان. رفتیم ببینیم بابایی یک ساله کجا میره ، چی کار میکنه . سر و سامانش دادیم و اومدیم. کرمان که بودیم یکی از تخت ها رو نشونه کرده بود و روی اون بیشتر بهش شیر میدادم. تا میگفتیم ایلیا شیر میخوای بدو بدو میرفت به سمت اون تخت. ارتفاع تخت هم زیاد نبود. خودش رو میکشید بالا و میخوابید تا برم بهش شیر بدم.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SSfTJRrirVI/AAAAAAAAALQ/1Ats84jZoQU/s1600-h/DSC08294.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SSfTJRrirVI/AAAAAAAAALQ/1Ats84jZoQU/s320/DSC08294.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271414045178768722" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;عاشق بازی کردن با بچه هاست. دنبالشون کنه و بخنده. کلاً بچه کم رویی نیست.&lt;br /&gt;سینه هم میزنه از نوع دو دستی.گاهی هم خواهرم براش میخونه "تپ تپ تپ بشیرو" اونم میزنه رو دلش (فیلمه رو که یادتونه).&lt;br /&gt;موبایل اینا رو هم برمیداره و ادای حرف زدن رو درمیاره.&lt;br /&gt;اول شهریور هم بالاخره موهاش توسط زن دایی مسعود کوتاه شد. در طی این مراسم هفت هشت نفر جمع شدن و هر کدوم یک ادائ اطواری از خودشون در اووردن که  آقا بذارن موهاشو نو کوتاه کنن ولی اون یکریز تو سر زد و گریه کرد. آخرم با آوردن ظرف آب و آب بازی یه کم ساکت شد.&lt;br /&gt;اونروز برای اولین بار از زختخوابشون اومدن بیرون و مثل کله قند وسط لحافشون ننشستن و غر بزن که من بیدارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وزن گیری هم متوقف شده. غذا به شدت بد میخوره. به شدت هم وول میخوره. شاهدش هم ثابت موندن وزن اون و کاهش وزن منه.نمیدونم چرا در طول این 3-4 ماه7 کیلو وزن کم کردم. حالا حالاها 59 کیلو نشده بودم. یعنی تو این 10 سال اخیر کمترین وزنی که داشتم 64 بوده. قبل از بارداریم هم 65-66 بودم. یکدفعه باربی شدم و بابایی تونست در آبان 87 ازم پیشی بگیره (اونم یک کیلو). هر چند اونم 2-3 کیلو لاغر شده. کلاً یه کم  زندگی سخت شده. دوباره رفت و آومدای بابایی به کرمان شروع شده و  کوچ من به اینور اونور . در کنارشم استرس پروژه ای که با سرعت مورچه پیش میره و بزرگ کردن یک پسر شیطون و بد غذا. خوب معلومه آدم اعصابش به هم میریزه.&lt;br /&gt;آخیش. مردم ننه. حرفای 2 ماه قلمبه شد بود تو دلم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-5137808943884863966?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/5137808943884863966/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=5137808943884863966' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/5137808943884863966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/5137808943884863966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2008/11/13.html' title='12+1 و 2+12 ماهگی'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SSfTKMKfpcI/AAAAAAAAALo/dimZJWgKOhI/s72-c/DSC07899.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-7665642111055481060</id><published>2008-08-02T01:04:00.001+04:30</published><updated>2008-08-02T01:22:09.376+04:30</updated><title type='text'>و سر انجام 12 ماهگي</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;12 ماهگي ايليا مثل 11 ماهگيشه. خيلي فرقي نداره. همش شيطوني و همه جا رو زير و رو كردن و بد غذا خوردن. گاهي ميشه از صبح تا غروب هيچي هيچي نخورده. فقط مي مي. بدجور سمج شده. هي به روي خودم نميارم دنبال سرم مياد و التماس ميكنه. تازگيها ياد گرفته لباسم رو بالا ميزنه. ديگه اين كار رو كه ميكنه دلم نمياد و تسليم ميشم. شب كه ميشه 10 تا كاسه كوچيك تو يخچال رديف شده. حريره كه مدتهاست نخورده. تا يه مدت ميپختم و ميريختم دور. اما حالا ديگه نه. نمي پزم. گاهي بادوم ميريزم تو ماست و اينجوري بهش ميدم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;يه جورايي خودم هم بريدم. هر بار كه ميخواستم سوپ براش بپزم كلي فكر ميكردم كه ديروز و پريروز چي كردم تو سوپش حالا امروز چي ها بكنم كه تكراري دو روز قبل نباشه، از همه خانواده ها باشه و در كل سوپش متعادل باشه و گرم يا سرد نباشه (نمي دونم اصطلاح گرمي سردي مال همه جاست يا يزديها). اينقدر حساب كتاب ميكردم كه همينكه زير ديگش رو روشن ميكردم فكر ميكردم يه باري از دوشم برداشته شده. يه جورايي زيادي به خودم فشار اووردم و الآن بريدم. مثل بچه كنكوري هايي كه ديگه آخرا نمي كشن و ميبرن. به خاطر همين يه كم از حساسيتم كم كردم. كم كم دارم از غذاهاي خودمون بهش ميدم. البته هنوزم براش هر روز سوپ و چيزاي مخصوص خودش درست ميكنم ولي اگه يه روزم غذاي خودمون به دردش بخوره و مثلاً بيرون باشم و نتونم براش درست كنم خيلي عذاب وجدان نمي گيرم. از برنج خودمون، مرغ، كتلت، شامي كباب، آبگوشت و آب بعضي خورشت ها بهش دادم. نمك غذاهاش رو يه كم بيشتر كردم چون نخوردنش بدتره. البته همچنان بهش آب جوشيده ميدم!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;دندون چهارمش 19 تير در اومد. بالا وسط سمت چپ خودش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;دندون پنجمش 30 تير در اومد. بغل سوميه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;دندون ششمش 11 مرداد در اومد. بغل چهارميه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;فكر كنم دندوناش علت بد غذاييشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;4 ساعت بود كه رفته بود تو 12 ماهگي كه خودش بدون اينكه دست به جايي بگيره بلند شد وايستاد. البته به جز يكي دو بار ديگه تكرار نكرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;5 دقيقه بامداد 22 تير، 2 قدم راه رفت. از خوشحالي داشتم غش ميكردم. نمي دونم چرا قدم برداشتنش اينقده برام هيجان انگيزه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;5 مرداد تونست 3 قدم بره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;11 مرداد تونست 10 قدم بره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;يك بار سشوار رو انداخت. دستم رو زدم به كمر، خودش شروع كرد به نچ نچ (البته همين يكبار بود).&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;پريروز پلوپز رو با دستگيره اوردم سر سفره. اونم ياد گرفت. بعد كه دست زد ديد داغه دستگيره رو برداشت و با اون پلوپز رو جابجا كرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;تا صداي زنگ در خونه مياد دايي دايي كنون ميدوهه به سمت در خونه. قبلاً گفتم كه به باباش و خيلي هاي ديگه ميگه دايي. به بابام هم علاقه خاصي نشون ميده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;دوست داره با بچه هاي 3-4 ساله بازي كنه. دنبالشون كنه و اونا هم فرار كنن. البته جاي فرار هم داره. بدجور گاز ميگيره. وحشتناك و با تمام وجودش اين كار رو ميكنه. دندون ميگيره و پوست رو ميكشه بيرون. بعضي وقتها هر دو مون خوابيم و داره مي مي ميخوره، چنون دندون ميگيره كه بي اختيار پرتابش مي كنم اونور. خلاصه كه با دهان باز دنبال همه ميكنه. بخصوص بچه ها. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;از 2-3 ماه پيش دكتر گفته بود كتاب هايي كه تو هر صفحه اش يه شكل داره رو براش تكرار كنين بعد از چند روز ياد ميگيره. اين كار رو خواستم با مكعبهاش انجام بدم. اما مگه ثانيه اي ايليا ميشينه كه باهاش كار كني. هر جند حس ميكنم چند تا شكلي كه براش گفتم رو ياد گرفته مثل خرسي و ابر و ... ولي حس و حال آموزش نداره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;كم كم داره پوه رو ميشناسه. البته به بيشتر عروسكاي كارتوني ميگه پوه. اونقده بامزه ميگه پوه پوه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;يك كار جديد كه خيلي باهاش سرگرم ميشه خالي كردن شيشه اش هست. سر شيشه رو ميذاره روي زمين و هي فشارش ميده. آب اون تو هم مثل فواره ميريزه بيرون. من هي جيغ ميزنم اونم كيف ميكنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;از مبل و تخت هم بالا ميره. اگه ارتفاعشون كم باشه با دست پايين مياد وگرنه ميشينه غرغر كه يعني من رو بياريد پايين.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;كلي پشت سر هم حرف ميزنه و برامون چيز ميز تعريف ميكنه. خيلي بامزه است. كاش ميشد فهميد با اين زبون زرگري چي داره ميگه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;هفته پيش رفتيم تهران. استادم كار جديدم رو ديد خيلي ذوق نكرد ولي باز بيشتر از دفعه قبل تحويل گرفت. فقط گفت فكر نكنم بتوني اينور سالي دفاع كني. كلي غصه خوردم. يك سال ديگه بايد با حرص و جوش ايليا رو بزرگ كنم. دفاع از پيشرفت كار هم انجام دادم. جلسه خوبي بود. فقط گفتن يه ذره همچين بچه داري باعث شده بعضي چيزا رو قاطي كني ولي راضي بودن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;خيلي هم نتونستيم بريم خريد.صبح ها كه ميرفتم دانشگاه تا عصر. عصر هم كه هوا گرم بود بخاطر ايليا جرأت نميكردم. فقط شب ها ميموند. اونم يكي دو روز. چون 2-3 شب بايد ميرفتيم مهموني. خريداي اصليمون مانتو، كت و شلوار، صندلي ماشين و يه خرده ريزاي ديگه بود كه بجز صندلي ماشين همه ضربتي و بدون وسواس خريداري شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;و سرانجام حاصل زحمات يكساله ما، يك شاه پسر 9700 گرمي با 76 سانت قد و دور سر 47/5 است.&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;كمتر از 12 ساعت ديگه گل من ايلياي قشنگ و نازم يك ساله ميشه. يك ساله كه زندگيمون رنگ و بوي تازه اي پيدا كرده. يك ساله كه همه زندگيمون، همه حرفامون، همه فكر و ذكرمون شده ايليا. درسته كه خيلي سال سختي بود بخصوص رفت و آمداي بابايي به كرمان و دوري از اون و هي از اين خونه به اون خونه شدن و در كنارش درس و پروژه. اما داشتن ايلياي شيطون بلا خيلي شيرينه خيلي خيلي. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;ايلي گلم، عزيز دلم، پسر ناز و دوست داشتنيم ميدونم تو اين يك سال مامان خوبي نبودم. اونجوري كه بايد برات وقت ميذاشتم و حوصله به خرج ميدادم ندادم. يه وقت فكر نكني دوستت ندارما. ديوونتم. عاشقتم. بدون كه همه زندگيموني. چشم و چراغ خونه موني. اگه چند ساعت نبينمت كلافه ميشم. فقط از بد شانسي سال اول زندگي تومصادف شده با شروع كار بابايي و اعصاب خرديهاي اون و اذيت شدناش و كم حوصله شدن ما. اما از همين الآن قول ميدم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt; سال ديگه بيشتر برات وقت بگذارم. بيشتر باهات بازي كنم. اگه الآن نتونم خواسته هاي تو كه در حد دنبال بازي و دالي بازيه برآورده كنم چه جوري ميتونم چند سال ديگه وقتي بزرگ شدي و خواسته هاتم همراه خودت بزرگ شدن برات كاري انجام بدم؟ قول ميدم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بيشتر بهت برسم. قول قول. به شرط اينكه تو هم همون وروجك شيطون و شاد و زبل و پر جنب و جوش ماماني باقي بموني؟ خوب؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;ميخواستم روز تولدت كه فردا شنبه هست برات جشن بگيرم. اما چون هفته قبل تهران بوديم و اين هفته هم بابايي 3-4 روز كرمان بود نمي تونستم خودم رو آماده كنم. به خاطر همين قرار شد پنج شنبه 17 مرداد برات جشن تولدت بگيريم. خدا كنه مراسم خوبي بشه و تو هم نق نقو نشي و شاد و شنگول باشي.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;خاطرات سال پيش الآن جلوي چشممه. دوست دارم بنويسم تا برام بمونه. نميدونم، اگه شد شايد تو پست بعدي به همراه تولد نامه نوشتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-7665642111055481060?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/7665642111055481060/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=7665642111055481060' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7665642111055481060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7665642111055481060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2008/08/12.html' title='و سر انجام 12 ماهگي'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-4087552061370401736</id><published>2008-07-30T12:13:00.004+04:30</published><updated>2008-07-30T12:24:30.651+04:30</updated><title type='text'>11 ماهگی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp1.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SJAdNABLtXI/AAAAAAAAAHs/tpYuqfVzI3I/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp1.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SJAdNABLtXI/AAAAAAAAAHs/tpYuqfVzI3I/s320/1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5228711276557612402" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;2-3 روزي بيشتر تا تولد ايليا نمونده و من هنوز 2 ماه رو ننوشتم. واااااي. شدم مثل بچه هايي كه شب امتحان از شب تا صبح بيدار ميمونن تا درس بخونن. منم اين روزا بايد تند تند بيام بنويسم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;كلاً بگم كه ايليا وحشتناك شيطون شده. تا چشم باز ميكنه شروع ميكنه اينور اونور رفتن تا لحظه اي كه ديگه داشته باشه از خستگي غش كنه. بعضي وقتها از خواب كه بيدار ميشه اول ميشينه بعد چشمهاشو باز ميكنه. فكر كنم از اون بيش فعال ها باشه. با بودن ايليا توي خونه واقعاً نميشه درس خوند. اما چون شير خودم هم ميخوره نميشه جايي گذاشتش. بدجور سمج مي مي شده. تا خوابش ميگيره بايد يه قلپ مي مي بخوره و بعد غش. اولين روزي كه رفت تو 11 ماهگي مامان باباي مسعود اومدن 3-4 ساعت بردنش خونه خودشون كه من درس بخونم. مسعودم كرمان بود. خيلي برام سخت بود. فكر ميكردم مامان بيرحمي هستم كه تو خونه هستم ولي بچه ام رو ميبرن نگه دارن. اولاش ظاهراً خوابش ميومده اينقده گريه كرده بود كه گذاشته بودنش تو ماشين كه برش گردونن كه تو ماشين خواب رفته بود. بعداً هم كه بيدار شده بود آروم بوده ولي خيلي مثل هميشه شاد و شنگول نبوده. خلاصه فهميديم بچه اي كه پستونك نميخوره و موقع خواب هم به جز در كنار مي مي در كنار هيچي ديگه عادت نداره بخوابه بايد بيخ ريش خودمان باشد و با هم يك جوري بسازيم. همون 3-4 ساعت ظاهراً چند تا پله هم آقا بالا رفتن و خيلي شيك برگشتن بنشينن كه مادرشوهرم گرفتنش. در ضمن ايليا هم فكر كنم داره نسبت به درس خوندن من حساس ميشه. يه مدت كه ميشينم پشت كامپيوتر مياد سرش رو ميذاره رو پاهام و ناز مياد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;همون اوايل 11 ماهگي بالاخره ياد گرفت باي باي كنه (استعداد رو ميبينين بگين ماشا...). حالا ديگه تا ميبينه يكي داره ميره بيرون تند تند دستش رو بالا پايين ميكنه. تا تو تلويزيون آقاهه ميگه خدانگهدار او داره باي باي ميكنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;از 11 ماهگی تقریباً دیگه شبا تا صبح میخوابه و برای شیر خوردن بیدار نمیشه. شب که میگم ساعت 1 و2 نصف شب منظورمه نه 9 و 10 شب.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="EN-GB"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;دوربينمون رو داره داغون ميكنه. قبلاً به ال سی دیش گير ميداد حالا به ديافراگمش. تا خاموش ميشه با انگشتش (همون انگشت اشاره) ديافراگمش رو هي باز و بسته ميكنه. در نتيجه دوربين بايد روشن باشه. روشن هم كه ميشه ديافراگم رو گم ميكنه. يه كم دوربين رو اينور اونور ميكنه پيدا كه نكرد شوتش ميكنه و ميره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;توپ بازي رو خوب ياد گرفته. ميگم شوتش كن ميندازه سمتي كه هستيم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;بامزه ترين كاري كه تو 11 ماهگي ياد گرفت گفتن "داغه" بود. خونه مامان اينا يك سيني چايي اورديم كه بخوريم ايليا هم طبق معمول ميخواست كه حمله كنه. هي گفتيم داغه داغه. يكدفعه اونم گفت. حالا ديگه همينكه سفره پهن ميشه يا ديس ميوه ميبينه يا به هر ظرف و قابلمه و بطري آب سرد و حتي خود آشپزخونه و خلاصه چيزايي كه به خوردن ربط دارن و یا میدونه نباید دست بزنه چشمش ميفته با يك لهجه يزدي و خيلي محكم ميگه داغه. نه اينكه بترسه. نه. داغه داغه ميگه و ميره سمتشون. البته بيشتر شبيه داخه ميگه. كلاً خيلي "خ" رو خوب ميگه. به چيزي كه كثيفه ميگيم اخه. اونم عين ما با تاكيد روي خ خوب ميگه.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;دايي هم ميگه. بيشتر به خواهر كوچيكم و مسعود ميگه دايي. خيلي بابا و ماما نميگه. فكر كنم آخرم برگرده به من بگه زن دايي به جاي مامان. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;دالي (دتي) بازي هم ميكنه. قايم ميشه و بعد مياد بيرون ميگه د...تي.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;19 خرداد براي اولين بار در حاليكه داشت مسابقه گوي و ميدان رو ميديد دستش رو ول كرد و 20 ثانيه ايستاد. تا آخراي 11 ماهگي اين زمان شد 2-3 دقيقه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;اما ديگه از وسطاي 11 ماهگي با گرفتن دست به ميز خيلي سريع راه ميره. ديگه دستش به پيچ هاي گاز ميرسه و ميچرخونه. يك بار كه از بيرون برگشتيم ديدم شير گاز بازه. حالا شانس اوورديم كه من عادت دارم وقتي بيرون ميريم فلكه اصلی گاز رو ببندم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;دكوراسيون خونه همش در حال عوض شدنه. ميز جلوي مبل هاي راحتي رو كج گذاشتيم تا نتونه بره بچسبه به تلويزيون. دور تا دور بوفه صندلي گذاشتيم. وروجك ريزه ميزه از بين مبل ها يه بار رفت پشت بوفه. هيچ جور دستمون بهش نمي رسيد. اونم وقت يافته بود گرومپ گرومب دستشو ميكوبيد به شيشه بوفه. ميگفتم الآنه كه خرد بشه بريزه رو سر و صورتش. هر چي ميگفتم ايليا د د از همون پشت باي باي ميكرد و نميومد. با هزار زحمت و كلي جابجا كردن ميز و صندلي دست بابايي بهش رسيد و كشوندش بيرون. بعد از اون، صندليها رو چنون چسبيده گذاشتيم كه دستش به بوفه نرسه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;يك عادت خيلي بد هم پيدا كرده كه همچنان ادامه داره. اونم اينه كه هر چي غذا بهش بديم شوت ميكنه بيرون. خونه زندگيمون رو به كثافت كشونده. فرش ها، مبل ها و خلاصه همه جا. از سوپش گرفته تا آبميوه و آب و حتي بعضي وقتها آخرين پك مي مي رو. با تمام وجودش چند بار پشت سر هم اين كار رو ميكنه كه نكنه خداي نكرده يه ذره غذا تو دهنش بمونه و بره تو گلوش پايين. قبلاً كافي بود قاشق بره تو دهنش. ديگه غذا رو فرو ميداد. براي همين منتظر بودم گريه كنه يا خوابش بگيره و خميازه بكشه منم تند تند ميكردم تو دهنش. يه بارم مسعود جاروبرقي رو روشن كرد هي ميبرد بالا هي پايين. اونم از ترس دهنش باز ميشد و من قاشق غذا رو ميكردم تو دهنش. اما حالا با اين كار جديدش حريفمون شده. تصور كنيد ميخواين برين مهموني و تيپ زدين و غذاي ايليا هم مونده. ديگه گفتن نداره چي ميشه و البته منم كه اعصاب ندارم حسابش رو ميرسم. آخه چقدر ميتونم تحمل كنم. گفتم جاروبرقي. از جاروبرقي ميترسه. در عين حال چيزي باشه و ايليا بهش دست نزنه استغفرا.... به خاطر همين مياد بهش دست ميزنه و بعد چهار دست و پا فرار ميكنه ميره تا تو آشپزخونه. دوباره يه كم سرك ميكشه و مياد دست ميزنه و باز فرار.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;4 تير هم كه روز مادر بود. همسر بنده هم مثل خيلي از شما ها تا سال قبل ميگفتن روز مادره و روز زن نيست و كادو بي كادو و ما ميگفتيم امسال حتماً ما رو بسي شرمنده ميكنن. اما ايشان از رو نرفتن و گفتن مامان ايليايي و هر چي ايليا گفت. بچه ام هم كه سوزنش گير كرده بود رو داغه و در نتيجه كادو بي كادو. اما ايلي گلم يه كادوي خوشگل به من داد. يه مرواريد سفيد كوچولو. بعد از 2-3 ماه كه از در اومدن دو تا دندون پاييني گذشته بود دندون بالايي وسط سمت راست خودش در اومد (يعني در 10 ماه و 23 روزگي). نا گفته نمونه كه من هم خيلي تلاش كردم كه تا روز پدر ايليا بگه سرده سرده و همين رو باعشق تمام تقديم بابايي كنم اما نگفت و من مجبور شدم بابايي رو با كادوهاي جداگانه از طرف ايليا و خودم خجالت زده كنم (تازه اونوقت ميگن زن سالاريه. خوبه والله. مرد سالاري بود ديگه چي ميشد.)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SJAdNcoRqUI/AAAAAAAAAH0/0KSPV0lp2sc/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SJAdNcoRqUI/AAAAAAAAAH0/0KSPV0lp2sc/s320/2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5228711284237773122" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;چكاپ 11 ماهگي:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;وزن 9600 گرم&lt;span style=""&gt;     &lt;/span&gt;قد 75 سانت&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;دور سر:46/5 .(نميدونم چرا هي كم و زياد ميشه. حتماً بد اندازه ميگيرم از بس كه وول ميخوره)&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-4087552061370401736?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/4087552061370401736/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=4087552061370401736' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/4087552061370401736'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/4087552061370401736'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2008/07/11.html' title='11 ماهگی'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SJAdNABLtXI/AAAAAAAAAHs/tpYuqfVzI3I/s72-c/1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-6639802813104325515</id><published>2008-07-14T10:00:00.003+04:30</published><updated>2008-07-14T10:11:33.885+04:30</updated><title type='text'>10ماهگی ایلیا گوگولی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SHrlmUdqv3I/AAAAAAAAAHk/_cWmRNR6-vc/s1600-h/3.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SHrlmUdqv3I/AAAAAAAAAHk/_cWmRNR6-vc/s320/3.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222739164380446578" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;تا اینجا گفتم که ایلیا دیگه آروم و قرار نداره. تا چشم باز میکنه میبینیم مثل کله قند وسط لحافش نشسته. اگه دیر غافل بشیم هم از زوی تخت افتاده پایین. آخه من عادت نکردم ایلیا رو توی تخت پارکش بخوابونم و هنوزم که هنوزه روی تخت خودمون میخوابونیمش. تا حالا دو بار افتاده. اولین بار از تخت مامانم اینا. طفلی خیلی ترسیده بود و گریه کرد.از اون روز کنار تختشون با لحاف براش سرسره درست کردم که اگه بیدار شد و نفهمیدم بتونه بیاد پایین. اما تا مدتی بیدار که میشد به لبه تخت که میرسید میایستاد و با چشمای مضطرب من رو نگاه میکرد. اما حالا دیگه یاد گرفته و بعضاً تا میرسیم میبینیم از اتاق اومد بیرون. یه بارم تو خونه خودمون من و بابایی داشتیم نماز صبح میخوندیم. در عرض 2-3 دقیقه تو خواب اونقدر غلتید که گرومپی افتاد. بیدارم که میشه دیگه یه لحظه نمیشینه بازی کنه. روروئک که به هیچ وجه دیگه حاضر نیست بره توش. آخه اصلاً نمیتونه با روروئک بره. به خاطر همین اون تو اسیر میشه و دیگه نمیذاره بذاریمش تو روروئک.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;گاهی وقتها چند دقیقه ای پای تلویزیون میشینه. برنامه آقاجون سلیمون و مسابقه گوی و میدان رو بیشتر از همه برنامه ها دوست داره. هر جای خونه هم که باشه تا آهنگ پیام های بازرگانی به گوشش میخوره خودش رو بدو بدو میرسونه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;حساسیت:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نسبت به سه چیز حساسیت خاصی داره. دفتر کتاب، جانماز و سفره. تا یکی از اینا رو میبینه خودش رو میکشه که برسه بهشون.همین که میبینه داریم آماده نماز میشیم میاد و جانماز را تکون میده و مهرش رو پیدا میکنه و سه سوت میبره سمت دهنش. به خاطر همین همیشه مهرمون تو دستمونه. ولی باز امیدش ناامید نمیشه. میشینه همینکه میریم سجده خم میشه و مهر رو میبینه و ذوق میزنه. دوباره که بلند میشیم میبینه نیست ولی اونقده نجیبه که هیچی نمیگه. همینطور میشینه تا دوباره بریم سجده. گاهی هم اونقدر میاد تو دست و پامون که 20-30 درجه قبله مون عوض میشه. دفتر کتاب و سفره هم که دیگه گفتن نداره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SHrlmD3kVEI/AAAAAAAAAHU/bWaEnYhEsyA/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SHrlmD3kVEI/AAAAAAAAAHU/bWaEnYhEsyA/s320/1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222739159925675074" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;عوض کردن:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;عوض کردنش خیلی سخت شده. گاهی وقتها نیم ساعت طول میکشه. آخرم نمیذاره تا میخوابونمش میغلته و میشینه. این کارش کلافه ام میکنه. هر چی داد میزنم افاقه نمیکنه. چند بارم شده که یه ذره همچین کتک کاری هم کردیم. اما به جای گریه غش غش میخنده و فکر میکنه دارم باهاش بازی میکنم. هر بارم باید یه چیز جدید بدم دستش تا آروم بگیره. دیگه کارم به جایی رسیده که گاهی وقتها فلش و جزوه های نازنینم رو حاضرم بدم دستش تا بتونم عوضش کنم. گاهی هم تلویزیون اتاقش رو روشن میکنم و اگه شانس بیارم پیامهای بازرگانی پخش میشه و آروم میگیره. بعد از تعویضم تا میرم دستم رو بشورم و بیام همه چیز رو پرتاب کرده این طرف و اون طرف و رفته.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پر و پاچه:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از پر و پاچه هم خیلی خوشش میاد. مال هر کی هم باشه فرق نمیکنه (البته باید خانم باشه ها). سه سوت کله اش رو میاره پایین که لیس بزنه. یکدفعه خواهرم شلوارک پوشیده بود ایلیا هم گیر داده بود به پای او. دیگه بابام کم کم غیرتی شده بود و میگفت پاشو برو شلوار بپوش&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Wingdings;"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;J&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;. اون خواهرم هم همینطور. چون حامله است (البته الآن بچه اش 40 روزش هست!) و پیراهن میپوشه از دست ایلیا آسایش نداره. هی باید فرار کنه و بره یه جای دیگه بشینه. یه عشق خیلی بدش انگشت شست پای ملته. اعصابم سر این موضوع به هم ریخته. تا غفلت کنم رسیده به پای یه نفر و خوب اونم که حواسش نیست و ایلیا هم انگشت پای اونو کرده تو دهنش. البته اکثراً مواظبم و با یه جیغ بنفش مانع این کار میشیم ولی نمی دونم این کثافت کاری رو چه جوری از تو کله اش در کنم. چیزی نیست که بشه گفت دو بار که کرد و حساسیت نشون ندادیم بیخیال میشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;حمام:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از حمام دستشویی خیلی خوشش میاد. تا میبینه چراغ حموم روشنه میاد پشت در میشینه و میخواد بره تو حمام.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دستشویی هم همینطور. تا میریم دنبال سرمون میاد. اگه در رو باز بذاریم که همینطور چهار دست و پا میاد. اگرم ببندیم که زار زار میشینه گریه. یکدفعه اینقدر گریه کرد و منم اون تو جیغ کشیدم که بسه که دیگه داشت غش میکرد. اعصابم رو خرد کرده بود. از اون روز نمی دونم ترسیده چی شده که تا میخواد بیاد تو میگم ایلیا بشین سه سوت میشینه. دوباره اراده میکنه بیاد میگم بشین میشینه. یه ذره هم همچین ازم ترسیده. تا میخواد به چیزی دست بزنه خواهرم میگه مامان! سه سوت میشینه&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Wingdings;"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;L&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;انگشت اشاره:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;انگشتای اشاره اش هم نقش مهمی تو زندگیش دارن.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;همش داره با اونا کار میکنه.چیزای ریز رو با اونا امتحان میکنه. مثل دنبال کردن مورچه ها و له کردنشون. یا دونه های ماش و عدس که احیاناً تو آشپزخونه روی زمین افتاده اند. اونا رو برمیداره و سه سوت به سمت دهنش. هر وقت میبینم نشسته و چشم دوخته به من و با دهان بسته داره لبخند بهم تحویل میده میفهمم یه چیز تو دهنشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;حرف زدن:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دایره لغاتش روز به روز بیشتر میشه. تا پایان 10 ماهگی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 36pt; text-align: justify; text-indent: -18pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بابا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 36pt; text-align: justify; text-indent: -18pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ماما. که فکر کنم منظورش می می هست نه مامان. چون هر وقت خوابش میاد هر جا که هستم پیدام میکنه و با حالت التماس بهم آویزون میشه و میگه ماما.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 36pt; text-align: justify; text-indent: -18pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دَدَ- همون دد خودمون.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 36pt; text-align: justify; text-indent: -18pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دَ...دَ. این یکی یعنی دست دست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 36pt; text-align: justify; text-indent: -18pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;تِغای تِغای. خیلی با نمک و سر زبونی میگه. بچه ام آلمانیش خوبه. هر چی مامان باباش در این زمینه استعداد نداشتن اون فکر کنم استعدادش خوب باشه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 36pt; text-align: justify; text-indent: -18pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style=""&gt;-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نچ نچ- تا یه کار بدی میکنه و نچ نچ میکنیم اونم همراه ما شروع میکنه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;قلدر خان:&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;قلدر هم شده. هر چی میخواد اگه بهش ندیم سه سوت قهر میکنه. دو مدل هم داره. مدل اول اینه که چهار دست و پا به همراه تکون دادن کله و غرغر کردن و گریه صحنه رو ترک میکنه و میره. کاهی میخوره به بن بست دوباره مسیرش رو عوض میکنه و ادامه میده. گاهی اونقدر میره که یادش میره به خاطر چی داشته میرفته و با خنده بر میگرده. گاهی هم اونقدر ادامه میده که تسلیم میشیم. مدل دوم هم اینه که همونجا که نشسته خودش رو پرت میکنه عقب و خوابیده پاهاش رو میکوبه به زمین. این کارش خیلی خطرناکه. مثلاً یکبار خواهرم از مدرسه اومده بود. ایلیا هم اونو خیلی دوست داره. بدو بدو رفته بود پیشوازش. خواهرم هم شروع کرده بود از امتحانش گفتن و ایلیا رو تحویل نگرفته بود. من اومدم بغلش کنم بهش برخورد. خودش رو پرت کرد عقب و کله اش خورد به دیوار.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;گردالی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از چیزای گرد خیلی خوشش میاد. تو اسباب بازیهاش همش با توپهاش و چرخ های ماشین و موتورش بازی میکنه. تو کوچه خیابان زل میزنه به طایرهای ماشینا. از خسرو معتضد هم خیلی خوشش میاد. تا میبینتش کلی لبخند بهش تحویل میده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;غذا:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;غذاهاشم دیگه مشخصه. روزی 2 بار سوپ (که محتویاتش 3-4 رقم از بین هویج، کدو، نخودفرنگی، لوبیا سبز- برنج،سیب زمینی، رشته، جو- و لوبیا، نخود و عدس و ماش انتخاب میشه) یکبار حریره. یک در میان زرده تخم مرغ که حتمیه. اضافه بر اون گاهی نون وماست که اخیراً نعنا هم اضافه میکنم، گاهی سرلاک. اون وسطها گاهی میوه مثل سیب، موز، طالبی، انبه (که خیلی دوست داره)، آب هندونه و گل خواصی (بخصوص بعد از خوردن زرده). یه چند بارم کمپوت زردآلو. البته فکر نکنید خیلی خوش خوراکه. میکشه من رو تا در طول روز یکی از اینا رو بخوره. الآن که دارم تایپ میکنم میبینم یک ماهی میشه که سیب و موز لب نزده. اگه بچه خیلی خوبی هم باشه در طول روز 100-12- سی سی اب یا عرق بید و شاطره میخوره (دکترش گفته باید آب زیاد بخوره). این مدت هم یه کم همچین گلاب به روتون بود. آزمایش دادیم مشکلی نبود. فکر کنم به خاطر دندوناشه. آخه کلاً آب از دهنش اویزونه. دکتر گفت بهش گوشت قرمز نده. گوشت مرغ با ماش و جو بپزم و ماشش رو له کنم و با آبش بهش بدم. حریره سنجد (3 تا سنجد به جای بادوم) یه کم آبغوره و اگه کشک مطمئن سراغ داریم نون ساندویچی با کشک بهش بدم که البته من فقط دو تای اول رو دادم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پستونک هم دیگه نمیخوره&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Wingdings;"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;L&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;. خیلی ناراحتم. من عاشق بچه هایی هستم که پستونک میخورن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;غریبی کردن:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;غریبی کردن هاشم بیشتر شده. تا یکی غریبه میبینه. لباش رو به هم فشار میده و غر میزنه و کم کم لباشم ورمیچینه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پیشرفت حرکتی و استعدادی!:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از روزای آخر 10 ماهگی هم دو سه قدم در حالیکه دستش رو به میز میگیره جابجا میشه. یا اگه مثلاً به صندلی اویزون باشه، آروم آروم خودش رو آویزون میز میکنه. اول یکی دست. بهد کمی تغییر وضعیت بدن. بعد هم اون یکی دست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;خواهرم تو اتاقش یه پوه آویزون کرده. اون رو میشناسه. تا میگیم پوه کو نگاه میکنه و ذوق میزنه. ولی نمیتونه تشخیص بده پوه های دیگه هم همون پوه اند. فقط اون رو به اسم پوه میشناسه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ساعت رو هم همچین یه کم تشخیص میده (البته از نوع پاندول دارش)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp1.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SHrlmPA93qI/AAAAAAAAAHc/pJd8VPepdaU/s1600-h/2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp1.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SHrlmPA93qI/AAAAAAAAAHc/pJd8VPepdaU/s320/2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222739162917887650" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;                                                                             دکتر ایلیا&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چکاپ 10 ماهگی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;وزن:9200 گرم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قد:73 سانت&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;دورسر:47 سانت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;کمک:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;میشه چند جایی که لوازم تولد دارن رو معرفی کنید. همچنین چند تا اسباب بازی فروشی خوب رو. هفته دیگه دارم میام تهران خدمت استادم و کوچه بازار. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-6639802813104325515?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/6639802813104325515/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=6639802813104325515' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6639802813104325515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6639802813104325515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2008/07/10.html' title='10ماهگی ایلیا گوگولی'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SHrlmUdqv3I/AAAAAAAAAHk/_cWmRNR6-vc/s72-c/3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-2799534185794411451</id><published>2008-07-04T21:31:00.003+04:30</published><updated>2008-07-04T21:37:28.286+04:30</updated><title type='text'>9 ماهگی ایلیای 11 ماهه</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SG5YfMPnhOI/AAAAAAAAAHM/N14zUKlBLT4/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SG5YfMPnhOI/AAAAAAAAAHM/N14zUKlBLT4/s320/1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5219206311054902498" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ای خدا. عجب روزگاری شده. به هیچ کاری آدم نمیرسه. تا چشم به هم میزنی شب شده. هر کار میکنم نمیرسم زودتر بیام و خودم رو همراه ایلیا کنم. تند تند داره بزرگ میشه، الآن 11 ماه و دو روزشه و من همچنان دارم میام از 9 ماهگیش بنویسم. ای خدا کمی روزای من رو پر برکت تر کن تا  زودتر درسم تموم بشه. اونوقت هر روز میام مینویسم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;و اما بخونید از ایلیای 9 ماهه. ایلیای من از 9 ماهگی خیلی شیرین شد. همیشه فکر میکردم بچه ها 6-7 ماهه که هستن آخر شیرینی اند. اما من 9 ماهگی ایلیا رو خیلی دوست داشتم. خیلی یکدفعه دوست داشتنی تر شد. کارای تو دل برویی میکنه. تا غافل میشیم با دو دست موهامون رو میگیره و صورتمون رو میکشه جلو و شروع میکنه به خوردن. اینجوری احساساتشو نشون میده. خیلی هم ادا اطوار پیدا کرده. گاهی که یه چیز میخواد بهش ندم یا اگه دعواش کنم سه سوت خودش رو روی زمین اینور اونور میندازه و پا به زمین میکوبه و قهر میکنه. تا یه آهنگی پخش میشه میبینم داره بی اختیار خودش رو تکون میده. یاد گرفته کله هم میزنه. تا میگیم ایلیا کله بزن. کله اش رو میاره جلو و میزنه به کله مون. به نینی تو آینه هم که خودش باشه کله میزنه. وقتی میگیم نینی رو ناز کن تند تند دستش رو میزنه تو آینه، یعنی نازی. ماما گفتنش هم بهتر شده. میگیم ایلیا بوس بده، خودش رو لوس میکنه و میندازه عقب که ببوسیمش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در 14 فروردین (8 ماه و 2 روزگی) اولین دندون گل پسر قند عسل در اومد. دندون پایین(اولین دندون از وسط- سمت راست خودش). صبح که میخواستم عوضش کنم کشف کردم. هرچی به مسعود نشون میدادم قبول نمیکرد که دندونه. تا آخر شب که تو مهمونی دور از چشم من اینقده دست چپونده بود تو دهنش که تأیید کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;20 فروردین (8 ماه و 8 روزگی): برای اولین بار طول دو فرش رو طی کرد. حرکتش نه چهار دست و پا بود و نه سینه خیز. چهار دست و پا میشد و بعد مثل قورباغه میپرید جلو. تقریباً 10 روزی اینجوری حرکت میکرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;24 فروردین (8ماه و 12 روزگی): از حالت نشسته بدون زمین خوردن چهار دست و پا شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;25 فروردین (8ماه و 13 روزگی): یاد گرفت دست دستی کنه. البته خیلی خوب نمیتونست کف دستهاش رو به هم بزنه. بیشتر با یه دست میزد پشت اون دستش. وقتهایی هم که حال و حوصله نداشت دو تا دستش رو تو هم قلاب مینداخت و بالا پایین میکرد. بعد از چند روز برای دست دستی، با یه دستش روی دست یا پای یکی دیگه میزد. از 25 اردیبهشت با دیدن برنامه آقاجون سلیمون دست دستی صدا دار درست حسابی آغاز شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;باز 25 فروردین: برای اولین بار دست گرفت به مبل و ایستاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;30 فروردین: بعد از 10 روز حرکت قورباغه ای تونست چهار دست و پا بره. در ضمن دومین دندونشم (سمت چپی قبلی) در اومد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;9 اردیبهشت (8 ماه و 28 روزگی): از حالت 4 دست و پا با هر زحمتی که بود تونست بشینه. هی با*سنش رو اینور کرد هی اونور کرد تا تونست بذارتش &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;روی زمین.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;17 اردیبهشت (9 ماه و 5 روزگی): از حالت ایستاده تونست بشینه. اول یه ذره خودش رو میاره پایین. یه دستش رو میرسونه به زمین و بعد خودش رو ول میده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;کلاً همونجوری که می بینید تو 9 ماهگی خیلی فعالیت از خودش در کرده بچه ام. حالا دیگه تند تند همه جای خونه رو با چهار دست وپا زیر و رو میکنه. به سراغ همه قفسه ها میره. کتابها رو میریزه پایین و کیف میکنه. هر جا هم که بتونه دست بگیره میگیره و میایسته. هر چی رو مبل و میزها هم باشه پرت میکنه پایین و خلاصه که خیلی خطرناکه حسن&lt;span style="font-size:100%;"&gt;!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;چکاپ 9 ماهگی: وزن 8700 گرم،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قد 71 سانت، دور سر 46 سانت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-2799534185794411451?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/2799534185794411451/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=2799534185794411451' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2799534185794411451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2799534185794411451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2008/07/9-11.html' title='9 ماهگی ایلیای 11 ماهه'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_3O4y_sdx5YM/SG5YfMPnhOI/AAAAAAAAAHM/N14zUKlBLT4/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-538299952798335543</id><published>2008-06-18T11:38:00.003+04:30</published><updated>2008-06-18T11:48:07.031+04:30</updated><title type='text'>پسرخاله</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;پسرخاله آمد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;پسرخاله 5 خرداد آمد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;پسرخاله خيلي سخت آمد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;پسرخاله همه رو كشت تا آمد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;پسرخاله در 9 ماه و 24 روزگي ايليا آمد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;پسرخاله خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خوش آمد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;آره. نيني خواهرم دنيا اومد. خيلي ناز و گوگوليه. عينهو تربچه ميميونه. خدا رو شكر كه الآن هر دو سالم و خوبند. خيلي خدا بهشون رحم كرد. 5 خرداد رفت بيمارستان كه بررسي بشه تا فرداش نينيش رو دنيا بيارن كه يكدفعه فشار خواهرم به 20 رسيد. شانس آورد كه تو بيمارستان بود. بعد از چند ساعت يه كم فشارش پايين اومد و تونستن سزارينش كنن. تا دو روزم تو آي سي يو بود. خدا رو هزار مرتبه شكر كه خواهرم و &lt;b&gt;محمد دانيال&lt;/b&gt;ش سالم هستن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SFi1oM0t-LI/AAAAAAAAAGs/_7PUiC5WvOs/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SFi1oM0t-LI/AAAAAAAAAGs/_7PUiC5WvOs/s320/1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5213116270923086002" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;حالا برم سراغ ايليا و نوبتي هم باشه نوبت 8 ماهگيه. 9 ماهگي و 10 ماهگيشم يادداشت كردم. فقط بايد وقت بشه تايپ كنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;8 ماهگي ايليا مصادف با عيد نوروز بود. يك هفته به عيد مونده تصميم گرفتم خونه تكوني حسابي انجام بدم. بابايي هم كلاساي هفته آخرش تعطيل بود. خريداي عيدم كه قبلاً يه كم تهران و بقيه هم همينجا انجام شده بود و كار خاصي نداشتيم. فقط بدو بدو خونه مرتب ميكرديم. منم يا مرتب نميكنم يا اساسي و درست حسابي بايد انجام بدم. كلي وسيله هامون رو مرتب كرديم. كلي لحاف تشك هامون رو برگردونديم خونه مامان اينا. بعضي چمدون اينا هم خونه مادرشوهرم اينا. خلاصه جامون حسابي باز شد. تا ساعت 12 شب قبل عيد مشغول بوديم. صبح هم اگه خواهرم زنگ نزده بود شايد سال تحويل خواب مي مونديم. بدو بدو يه سفره هفت سين كوچولو انداختيم و با هر زحمتي كه بود ايليا رو بيدار كردم. گير داده بودم كه سال تحويل بايد بيدار باشه. بچه ام با همون پيژامه اش اومد سر سفره. بماند كه تا شب پدرم رو در اورد از بس كه بد اخلاقي كرد. سريع صبحانه خورديم و زديم بيرون. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اول خونه مادرشوهرم. مامان اينا هم اونجا به ما ملحق شدن. بعد خونه پدربزرگم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بعد يكي از عموهام و بعد خونه مامان اينا. كلي هم ايليا عيدي گرفت. موتورشارژي، چند دست لباس، آلبوم ثبت خاطرات و بقيه اش هم نقدي. براي اينكه از پول هاي نقديشم براش يادگاري بمونه رفتم با تمومشون چند شاخه گل نقره خريدم. يه وقت فكر نكنيد براي خودم خريدما. نه! سند همه رو زدم به اسم خودش!:)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SFi1oTgKROI/AAAAAAAAAG0/DbuxSJOFXPY/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SFi1oTgKROI/AAAAAAAAAG0/DbuxSJOFXPY/s320/2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5213116272715908322" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;مسافرت هم كه نرفتيم. از صبح تا شب همش اين مهموني اون مهموني. با بچه يه كم سخت بود. بخصوص اينكه ساعتهاي خوابش و غذا خوردنش به هم ريخته بود.سوم عيد هم عروسي دختر داييم بود. خيلي اذيت شد و اذيتم كرد. كالسكه اش هم برده بودم. ولي دريغ از نيم ساعت كه جلوس كنه. همش بغل من يا مامانم يا خواهرم بود. البته تقصير من بود. براش حريره اي، سرلاكي هيچي نبرده بودم. اونجا هم تو سر و صدا نمي تونست درست حسابي شير بخوره. به خاطر همين همش گرسنه بود و اذیت کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SFi1pMlpDbI/AAAAAAAAAHE/k_ynaydtYqw/s1600-h/4.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SFi1pMlpDbI/AAAAAAAAAHE/k_ynaydtYqw/s320/4.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5213116288039718322" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;                                                                             (13 بدر)&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;خلاصه بگم تو 8 ماهگی غلتش کامل شد. تونست وزنش رو در حالیکه دمره با یک دست تحمل کنه . یه ذره هم همچین جابجا بشه (نیم متر- یه متری) البته حرکت دورانیش خوب بود و زیاد دور خودش می چرخید. یه پوه داره که صندلیه. وقتی سوار اون میشد تکون تکون میخورد. ما هم میگفتیم پیتیکو پیتیکو. بعد از اون یاد گرفته بود هر جا که بودیم همین که میگفتیم ایلیا پیتیکو پیتیکو سه سوت تکون میخورد و ادای اسب سواری رو در میاورد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;آهان. از 16 اسفند (7 ماه و 4 روزگی) هم تونست 4 دست و پا بشه. نه اینکه بره ولی ژستش رو میگرفت و هی میفتاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;چکاپ 8 ماهگی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;وزن 8400&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;         &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;قد:70/5سانت&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;                  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;دور سر:46 سانت&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-538299952798335543?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/538299952798335543/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=538299952798335543' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/538299952798335543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/538299952798335543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='پسرخاله'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SFi1oM0t-LI/AAAAAAAAAGs/_7PUiC5WvOs/s72-c/1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-3953327577085145615</id><published>2008-05-01T12:07:00.004+04:30</published><updated>2008-05-01T12:17:42.519+04:30</updated><title type='text'>گزارش 7 ماهگی در آستانه 9 ماهگی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SBl1MsgERFI/AAAAAAAAAGc/J3rDHrCFZZc/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SBl1MsgERFI/AAAAAAAAAGc/J3rDHrCFZZc/s320/2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5195312506113115218" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بعد از هزار سال سلاااااااااام. حال و احوال؟ سال نو مبارک (منظورم سال 88 نیستا! سال 87 رو میگم). تعطیلات خوش گذشت؟ میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. سال قبل که اوایلش زودتر مینوشتم آخراش شده بود ماهی یکبار. حالا امسال فکر کنم بشه فصلی یکبار.راستش این روزا زندگیمون خیلی سخت شده. به شدت درگیر زندگی شدیم. به قول مسعود هر چی 5-6 سال هر کار خواستیم کردیم و خوش گذروندیم حالا داریم تلافی می کنیم. هفته ای سه روز که مسعود میره کرمان. دو روزم که یزد بکوب ازصبح تا شب کلاس داره. یه پنج شنبه جمعه میمونه که باید جزوات سه تا درس رو آماده کنه آخرم نصفیش میمونه و صبح های زود باید پا شه و مثل شاگرد تنبلا بدو بدو مشق بنویسه و درس بخونه. منم که هی باید ساک و وسایل جمع کنم و برم خونه مامانم اینا و هی بیام خونه خودمون. به شدتم درگیر پروژه ام. خیلی پیشرفت چشمگیری ندارم ولی این روزا خیلی درگیرم. حداقل روزی 3-4 ساعت خالص خالص وقت میذارم. بقیه اش که درگیر ایلی وروجک شیطون بلا هستم. خلاصه که دارم از دست میرم. تموم اضافه وزن دوران حاملگی رو کم کردم (به عبارتی کم شد). &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;خوب بازم غر بزنم یا توجیه شدین چرا اینقده دیر اومدم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آره دیگه ایلیای گل مامان 9 ماهشم داره تموم میشه و من از 7 و8و 9 ماهگیش چیزی ثبت نکردم. خیلی حیفه. میدونم این لحظات دیگه برنمی گرده ولی باور کنین اینقده استرس درس و پروژه دارم که نمیتونم بیام بنویسم. الآنم که اینجام برنامه ام داره اجرا میشه و من کاری نمیتونم انجام بدم. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ایندفعه رو میذارم به 7 ماهگی و بعد میام از 8 ماه و 9 ماهگیش میگم. این پست که در ادامه میاد رو 22 اسفند نوشتم والآن بعد از 50 روز اومدم پابلیش کنم. خیلی مسخره است نه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;7ماهگی، ماه پسرفت:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ایلیای ناز من الآن 10 روزه که وارد ماه هشتم زندگیش شده. تو ماه هفتم پسرکم بیشتر از پیشرفت، پسرفت داشت.تموم کارای پاراگراف دوم پست قبل رو دیگه نمیکنه.بچه ام آلزایمر گرفته. صد بار میزنیم به دهنش که با حرکت دست ما بخونه انگار نه انگار. غیر از استعدادی تو وزن هم پسرفت داشت. نه تنها اضافه نشد بلکه کم هم شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چکاپ 7 ماهگی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;وزن 7900 گرم. دور سر 45 و قد هم 69 سانت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دکترش میگه طبیعیه. بخصوص برای بچه هایی که شیر مادر میخورن. 6 ماه تا یک سال چنین افتی رو نشون میدن. برنامه غذاییش رو که گفتم گفت خوبه فقط کلی دعوام کرد که چرا قانون اول شیر بعد غذا رو رعایت نمی کنم. آخه چیکار کنم گرسنه هست نمیخوره چه برسه به اینکه سیر باشه. اینهمه میپزم میسازم اونوقت نخوره که کفرم در میاد. خیلی بد غذا شده. یه سری تو این ماه به حریره لب نمیزد. دهنش رو کیپ میکرد که خدای نکرده یه قاشق تو دهنش نره. بعد اومدم هر بار یه حلقه سیب یا موز انداختم تو حریره اش که طعمش عوض بشه. خوشش اومد و حالا دوباره حریره رو میخوره. دوباره یه سری ماهیچه اش رو نمی خورد. با شیشه که اصلاً، با قاشقم هر قاشقی که میخورد چنون صورتش رو در هم میکشید و اوق میزد که انگار داره زهرمار میخوره (هر چند که بیربطم نبود. آخه نمکی چیزی به سوپش نمیزدم) حالا چند روزه یه کم پنیر میندازم تو سوپش. بهتر شده و میخوره. 2-3 روزه استخوان قلم هم اضافه کردم. زرده هم از روز اول که رفت تو 8 ماه شروع کردم. وسطای روزم گاهی پوره سیب يا موز بهش میدم. گاهی هم ماست. هر وقت ظهر بهش پلو ماست دادم بعدش گرفته 2-3 ساعت توپ خوابیده. خیلی کیف داشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در زمینه روروک هم هیچ پیشرفتی نداشته. نمیدونم شاید روی فرش نمیتونه بره. فقط خیلی شیطون بلا شده. وقتی میشینه تو روروک چنون کنار روروک رو میگیره و به پایین خم میشه که میگم الآنه که با کله بیاد زمین.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;حالا خیلی هم از بچه ام نا امید نشین. تو این ماه یه پیشرفت مهم کرد و اونم نشستن بود. تا آخر 6 ماهگی اصلاً نمیشوندیمش. یعنی یه چند بار به کمک صد تا بالش نشونده بودیمش ولی تنهایی نه. بالاخره با اصرار خواهرم که چقده بچتون تنبله و بذارین بشینه و بچه همه دوستای من که همسن ایلیا هستن میشینن، نشوندیمش. یکی دو روز تلو تلو میخور و کج میشد ولی خیلی سریع خوب و درست حسابی نشست. حالا که اگه ولش کنم ساعتها همینطوری میشینه. یه وقتایی که میشینه و داره با اسباب بازیهاش بازی میکنه میشه عینهو کوفته. خیلی با نمکه. البته به ندرتم میفته و کله اش گرومبی صدا میکنه. منم همش میترسم میگم نکنه مخش جابجا بشه. بعضاً هم موقع افتادن گوشش گیر میکنه به شیشه اش که به دلیل بی نظم بودن مامانش رو زمین افتاده و خون میاد!. یه پیشرفت دیگه اش دددد گفتنه. یکی هم تو پنجه هاشه که به همه چیز از سر و کله من گرفته تا گل قالی چنگ میندازه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SBl0m8gEREI/AAAAAAAAAGU/E2qiYQakAws/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SBl0m8gEREI/AAAAAAAAAGU/E2qiYQakAws/s320/1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5195311857573053506" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;هفته پیش خواهر شوهرم اینا اومده بودن یزد. ایلیا یه پسر عمه 13 ساله داره و یه دختر عمه 7 ساله. پرنیا تا حالا ته تغاری بوده و یه ذره همچین با ایلیا نمیسازه. وقتی بغلش میکنه و نازش میکنه یه کم محکم تر از بقیه این کارا رو میکنه. خیلی با حال بود. ایلیا هم اینو بعد از یکی دو ساعت کشف کرده بود. تا پرنیا میومد سراغش هنوز بهش دست نزده بود جیغ میزد و میگفت اِاِاِاِه.یه بارم که کنارش نشسته بود پرید یقه پرنیا رو محکم کشید و با صدای بلنداِاِه کرد و دعواش کرد. قربونش برم که از الآن حریف خودش هست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از آهنگ کوتاهی که برای شروع واتمام پیام های بازرگانی پخش میشه خیلی خوشش میاد. نمیدونم چه جذابیتی داره. در هر حال که باشه گریه ترس، وحشت و... نیشش تا بناگوشش باز میشه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;خیلی هم احساساتی تشریف دارن. بعضی وقتها این احساسات و محبتش فوران میکنه و دو دستی صورت من و میگیره و میکنه تو دهنش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چراغ رو کاملاً میشناسه. هر جا باشیم تا میگیم ایلیا چراغ کو. نگاش رو میندازه به بالا و دنبال لوستر میگرده و کلی هم ذوق میکنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اواخر 7 ماهگی هم یه بار دیگه ایلیا مسافرت رفت. من و مامانم با ایلیا دو روزه (که البته بعدش شد سه روزه) اومدیم تهران. صبح روز اول رفتم دانشگاه به استادم سر بزنم. این ترم دیگه مرخصی ندارم و ثبت نام کردم. یه کار جدید هم کرده بودم که خیلی تحویل نگرفت. منم خورد تو ذوقم و ولش کردم رفتم سراغ کار دیگه. بعد هم خیلی فشرده رفتیم ارمغان کودک و پاساژ ونک و بعد هم خونه خواهرشوهرم. فرداشم رفتیم هفت تیر یه پالتو و یه روسری گرفتم. نیم وجبی چنون با همه رفیق شده بود که بیا و ببین. انگار نه انگار که شب قبلش خونه خواهرشوهرم همش غریبی میکرد و لب ورمیچیند چون یه کم نا آشنا بودن. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تو یه مغازه چند تا از پسرا اومدن ازمون گرفتنش و رفتن باهاش بازی. منم از خدا خواسته تونستم با خیال راحت روسری انتخاب کنم. همونجا رفتم طبقه بالا بهش شیر دادم. برگشتم پایین دیدم یکیشون رفت بقیه رو صدا کرد که ایلیا نرفته ایناهاش و دوباره گرفتنش. او هم که غش میکرد از خنده و گرومپی میزد تو صورتشون و خلاصه کلی باهاش عکس انداختن و گفتن دلشاد شدن از دیدن ایلیا!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SBl1NMgERGI/AAAAAAAAAGk/Yz6dd7XJHM0/s1600-h/3.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SBl1NMgERGI/AAAAAAAAAGk/Yz6dd7XJHM0/s320/3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5195312514703049826" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اما همه گردش و خرید صبح شب از دماغمون در اومد. نمیدونم چهارشنبه شب (شب اربعین) که میخواستیم برگردیم، تهران چه خبر بود. وحشتناک ترافیک بود. با وجود اینکه خیلی زودتر از همیشه ماشین گرفتیم باز 2 دقیقه دیر رسیدیم و بعد از 9 سال برای اولین بار از قطار جا موندیم. چون فرداشم تعطیلی بود قطار بعد هم پر بود. دو ساعتی اونجا موندیم شاید قطار بعد جای خالی پیدا کنه که نشد و خلاصه برای فردا شب بهمون بلیط دادند و برگشتیم خونه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شنبه 11 اسفند هم ششمین سالگرد ازدواجمون بود. امسال تموم مناسبت ها دقیقاً همون روزی بود که 6 سال پیش هم بود. یعنی روز عروسیمونم 6 سال پیش شنبه بود.خوب بقیه مناسبت ها مثل خواستگاری و... هم همینطور بود. قط فرقش این بود که یه کوچولوی 7 ماهه شیطون بلا هم اضافه شده بود و در ضمن بابایی هم کرمان بود و نشد دور هم باشیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;این بود 7 ماهگی ایل جان مامان. زود زود میام و فشرده از 8 ماهگی و 9 ماهگیشم میگم. کلی پسرم کارای جدید یاد گرفته، تازه &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ایلی بی دندون&lt;span style=""&gt;          &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دراورده دندون. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;زود میام و دقیقتر میگم کی و چند تا و....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مواظب کوچولوهای نازتون باشید و سال خوبی برای همتون باشه. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-3953327577085145615?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/3953327577085145615/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=3953327577085145615' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/3953327577085145615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/3953327577085145615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2008/05/7-9.html' title='گزارش 7 ماهگی در آستانه 9 ماهگی'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/SBl1MsgERFI/AAAAAAAAAGc/J3rDHrCFZZc/s72-c/2.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-1238282280392252753</id><published>2008-02-13T07:52:00.006+03:30</published><updated>2008-02-13T14:01:55.269+03:30</updated><title type='text'>نیم سالگی ایلی بلا</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R7JxG08Y1oI/AAAAAAAAAGM/UnayTguyVI4/s1600-h/1.jpeg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R7JxG08Y1oI/AAAAAAAAAGM/UnayTguyVI4/s320/1.jpeg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5166316084652463746" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پسر گلم، عزیز دلم، شکلات مامان، کله قند بابا کوفته ی بابا،ریزه ­ی بابا، جیگر طلای مامان، موش خاله، پاندای اون یکی خاله، خرس کپلی مامان، پلنگ بابا، ببرک بابا، ایلی ویلی قیلی ویلی شش ماهگیت مبارک. نیم سالگیت مبارک. ایشا... 200 – 300 تا از این نیم سالها زنده و سالم و شاد باشی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آره به همین سرعت به همین سادگی و به همین خوشمزگی ایل جان ما 6 ماهه شد. تو این یک ماه کلی بزرگ شده. کلی کارای جدید میکنه. 24 دی بالاخره تونست "سرسر" کنه. اما معنیش رو آخرش نفهمید و هر وقت عشقش میکشید کله اش رو از این ور به اونور پرتاب میکرد. یه هفته کارش این بود. بعد گیر داد به سرفه. هی سرفه های الکی میکرد. ما هم میگفتیم آخ آخ ایلیا سرما خورده. اونم کیف میکرد و دوباره ادامه میداد.بعدش سوزنش گیر کرد روی با با با با با ....اخیراً هر وقت گشنه اش میشه میگه ماما. نمیدونم منظورش مامانه یا می می. یاد گرفته دستمون رو میگیره و میزنه به دهنش و آواز میخونه. تا دستمون رو میاریم سمت دهنش میفهمه و میزنه زیر آواز. پستونکشم دیگه خودش درمیاره و میذاره تو دهنش.  اسم خودشم میدونه. تا صداش میکنیم برمیگرده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;سریع دمر میشه. تا برش میگردونی ایکی ثانیه دمر میشه. طاقتشم بیشتر شده. اوایل زود صداش در میومد. اما حالا میتونه مدت طولانی دمر بمونه. خسته هم که شد سرش رو یه وری میذاره روی زمین و استراحت میکنه. چند روزه که دو دستش رو میذاره روی زمین و بدنش رو بلند میکنه. مامانم میگه احتمالاً سینه خیز نره و چهاردست و پا بره. یک هفته پیش هم انگشت پاشو کشف کرد. اونقدر لیسید که باد کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;خیلی هم بی غیرته. تا بهش میگیم ای پدر سوخته غش میکنه از خنده. این رو بابام کشف کرده.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;عاشق دوربینم هست. هر عکسی میگیریم باید آقا هم ببینن. کلی هم شیطون بلا شده. خیلی برای شیر خوردن بازی در میاره. گاهی وقتها وسط می می خوردن می غلته و دمر میشه و میخواد به حالت دمر شیر بخوره. پدرم در میاد تا اونجوری بهش شیر بدم. حالا که خوبه. فکر کنم دو روز دیگه که سینه خیز یا چهار دست و پا بره هم حتماً انتظار داره می می دنبالش راه بیاد و آقا با کیف کامل شیر بخورن. باید برم تو فکر اون ریل هايی که دوربین فیلمبرداری روش میذارن و فیلم میسازن. بخوابم رو اونا و همراهش حرکت کنم تا دو قطره شیر بخوره. گاهی هم باید به پشت بخوابم. بچه پر رو بیاد رو دلم بخوابه و شیر بخوره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;غذای کمکیش رو به نسبت خوب میخوره.بالاخره اونقدر سماجت کردم تا شیشه گرفت. صبح ها بهش حریره میدم. رسیده بودم به 7 تا بادوم که دکتر گفت زیاده و حداکثر بهش 5 تا بده. ظهر ها ماهیچه که باز طبق دستور دکتر تغذیه اش هر دفعه 2 چیز از بین هویج، کدو، سیب زمینی و به رو باهاش میپزم و هر بار یکیش رو له میکنم و قاطی آبش میکنم و با شیشه بهش میدم. اوایل همه رو تو سوپش میریختم و بعد همه رو له میکردم . دکترش گفت چه عجله ای داری. اینا رو که میخوره بعد هم باید بره بیل بزنه. سبک تر بهش بده. شب ها هم گاهی بهش پوره سيب میدم. البته باید هر شب بهش پوره میوه مثل به يا سیب بدم ولی تنبلی میکنم. دکتر گفت آب سیب يا هويج هم میتونم بدم. بعد از 7 ماهگی هم لیموشیرین. فندق و پسته هم تا قبل از يکسالگی تو حریره اش نکنم. اینم بگم که اگه محتوی داخل شیشه اش سرد باشه وروجک لب نمیزنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دیگه جداً نمیتونیم سر سفره غذا بشینیم.بدجور حمله میکنه و میخواد. اوایل یه تیکه نون بهش میدادیم. اما حالا دیگه نه اون به نون راضی میشه و نه من جرأت میکنم بهش بدم. چون میخیسونه و میکنه. گاهی موقع غذا خوردن میذارمش تو روروئک. هنوز پاش خوب نمیرسه ولی خوب یه کم سرگرم میشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;عاشق دفتر کتابه. تا یه مقاله یا جزوه ای دستم میبینه با اینکه شکل اینا هم نداره چنون جفتک میزنه که بیا و ببین. فکر کنم دست چپ هم باشه. آخه اول از همه دست چپش رو به سمت چیزا دراز میکرد. حالا که دیگه هر دو تا دستش خوب کار میکنن و میتونه از یکی دست بده به دست دیگه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اطرافیان خیلی دوستش دارن. بابام از بیرون که میاد (بخصوص تو اون روزایی که وحشتناک سرد بود) میدوه میره دستش رو با آب گرم میشوره و میگیره رو کتری که گرم گرم بشه و بیاد بغلش کنه. خاله کوچیکه که تا برمیگردیم خونه زنگ میزنه کی میاین و گریه که دلم براش تنگ شده. خلاصه که هیچکی ما رو تحویل نمیگیره و همه دلشون برای ایلیا تنگ میشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;واکسن 6 ماهگیشم زدیم. بیشتر از دفعات پیش اذیت شد. مثل هر دفعه تا دو شب تب داشت ولی ایندفعه خیلی نا آروم بود. چکاپ 6 ماهگی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;وزن: 8 کیلو -&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دور سر: 44/5 سانت، قد 67 سانت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;راستی نینی خواهرم هم پسره. کلی دلمون رو صابون زده بودیم که دختره ولی پسر شد. ایلیا که همیشه با شوهر خواهرم رابطه اش خیلی خوب بود اون شبی که از سونوگرافی برگشته بودن تا میدیدش بداخلاقی و گریه میکرد. خوب حق داره بچه ام. کلی بهش وعده دخترخاله میدن بعداً میگن شده پسرخاله.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;    &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از خودم بگم که 3 کیلو از 17 کیلو اضافه وزنم مونده (از یک ماه و نیم پیش تا حالا پیشرفتی حاصل نشده). درس و پروژه ام که با سرعت مورچه پیش میره.فکر کنم استادم دیگه از من قطع امید کرده. فعلاً یه آنالیز جدید به کارای قبلیم اضافه کردم و همه رو تو قالب یه گزارش  فرستادیم برای استاد مشاورم. خدا کنه مثل دفعه پیش نکنه که بعد از 4-5 ماه بگه این کار اصله  به درد نمیخوره و نمیشه به فرم مقاله در اورد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یه سوال. مامانای مهربون! دیگه چی میشه تو سوپ نینی ها ریخت؟ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-1238282280392252753?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/1238282280392252753/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=1238282280392252753' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/1238282280392252753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/1238282280392252753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='نیم سالگی ایلی بلا'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R7JxG08Y1oI/AAAAAAAAAGM/UnayTguyVI4/s72-c/1.jpeg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-238577737508112116</id><published>2008-01-12T17:04:00.000+03:30</published><updated>2008-01-12T17:46:42.629+03:30</updated><title type='text'>هوارتا مناسبت و حاملگی مجدد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jFTLPdN2I/AAAAAAAAAFE/2dID-d7eEkE/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jFTLPdN2I/AAAAAAAAAFE/2dID-d7eEkE/s320/1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5154586706751338338" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;این کیک که می بینید یه عالمه مناسبت داره که به دلیل نینی دار بودن یه جا در شب عید غدیر (6دی) برگزار شد. اولیش تولد بابا مسعوده که 31 سالش تموم شد. مسعود خوب و مهربونم تولدت هزارتا مبارک. خیلی ممنونم به خاطر همراهیها، کمکها و دلداریات که از وقتی ایلیا به دنیا اومده خیلی بهش احتیاج دارم و تو هم بی هیچ منت و غری همه رو انجام میدی و در کنارش اخلاق من که خیلی گند شده رو تحمل میکنی. اون 5 تا شمع هم که میبینید به مناسبت پنجمین ماهگرد جوجوی نازمونه که بودنش برام داره روز به روز نازتر و عزیزتر میشه. باز همون 5 تا شمع به مناسبت پنجمین سالگرد ازدواج خواهرمه. اون 5 تا شمع با یکی اونور هم به مناسبت ششمین سالگرد ازدواج خودمونه (عروسی من و خواهرم هر دو شب عید غدیر بود). حالا که بنداز بندازه اون یکی شمع هم میتونه به مناسبت اولین سالگرد وبلاگ نینی جونجونی ما باشه. هر کی هم مناسبتی با ترکیب اعداد 1و3و5 داره میتونه به خودش بگیره. اون شب خواهرم و مامانم اینا خونه ما جمع بودن. بعداز ظهر اون روزم در حالیکه داشتم تدارک شام میدیدم جوجو فرمودن "بابا". خیلی خوب و قشنگ. قبلش یه عالمه بَ بَ و بوبو میکرد ولی خیلی بامزه گفت بابا. منم کلی جیغ و ویغ کردم. ایشونم اعتصاب فرمودن و دیگه حتی همون بَ ّش هم نمیکنن فقط یاد گرفته بلند بلند غر میزنه و حرف میزنه جوری که نتونی یه لحظه تمرکز کنی و درس بخونی. البته با دهنش کلی کارای عجیب غریب میکنه. صدای موتور در میاره. یکی از دوستام که دیده بودش میگفت بچه 1/5 ساله ما نمیتونه این کارا بکنه. احتمالاً خیلی زود حرف میاد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jHiLPdN6I/AAAAAAAAAFk/uvWxXs97Gj0/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jHiLPdN6I/AAAAAAAAAFk/uvWxXs97Gj0/s320/2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5154589163472631714" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اما چکاپ 5 ماهگی (اکثر چکاپها تو خونه انجام میگیره!) :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;وزن: 7200 گرم. قد:65 سانت. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دور سر 43/5 سانت. (همش میره تو کلش و پهناش. قد نمیکشه خرس کپلی مامان)&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;10 دی بعد از دو هفته لعاب برنج و فرنی و حریره، پوره هم به غذاهای آقا اضافه شد. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;روز اول یه قاشق پوره سیب زمینی و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;روز دوم دو تا. اما شب که شد جسارتاً کلی بالا آورد و مامانم کلی دعوام کرد که کی به بچه سیب زمینی میده. خلاصه با مشورت دکترش بهش پوره هویج دادم که خیلی بیشتر هم دوست داشت. دو سه روز بعد هم پوره کدو دادم. مخلوط کدو نارنجی ها و سبزها. از پریروزم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;(20دی) بعد از 10 روز پوره دادن بهش آب ماهیچه دادم. یه کوچولو ماهیچه (به اندازه نخود) رو تو قوری پختم و خالی خالی بدون شکر یا نمک آبش رو دادمش. طفلی بچه ام هم به نظرش کلی خوشمزه بود. فعلاً میخوام صبح و شب رو بهش حریره بدم و ظهر ماهیچه. شایدم وعده شب رو پوره بدم. البته اگه حال و حوصله 3 بار غذا درست کردن رو داشته باشم. برای خودمون یه وعده هم زورم میاد بپزم اما برای این نیم وجبی 3 بار باید بپزم. هنوز صبح ها چشمم باز نشده باید بادام مویز کنم برای حریره اش که بیدار میشه آماده باشه (بعد از یکماه فعلاً رسیدم به 4 تا بادام). حریره اش که آماده شد بیدار میشه. به هر زحمتی که هست قاشق قاشق بهش میدم. نمیدونم چیکار کنم که شیشه بگیره. هر چی میکنم تو دهنش زبون میکنه زیرش. پیشنهادی دارین؟ بعد از صبحونه خوردن دوباره درست کردن ناهار آق پسر و ناهار خودمون و بعدش دادن ناهار ایلیا و همینطور تا شب. استاد جونمون یک ماهه رفتن آمریکا. قرار بود تو این مدت یک سری شبیه سازی انجام بدم. میخواستم یک کار جدیدم برای تزم انجام بدم که وقتی برگشت سورپرایزش کنم ولی فعلاً تو همین شبیه سازیها هم موندم. قطره آهن هم از 4/5 ماهگی شروع کردم. اوایل 3-4 قطره میدادم حالا رسیده به 10-12 قطره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;یه اتفاق خیلی مهم هم 14 دی يعنی در 5 ماه و 2 روزگی ایلیا اتفاق افتاد و مادری را از افسردگی نجات داد و اون غلتیدن ایلیا خان بود. دیگه جدی جدی داشتم نگران میشدم چون تو تلویزیون شنیدم اگه بچه ای تا 5 ماهگی غلت نزد باید به پزشک مراجعه کرد. البته ایلیا تک و توک غلت زده بود اما از جمعه عصر یکدفعه شروع کرد.حالا هی برش میگردونیم دوباره سه سوت دمر میشه. هنوز بلد نیست برگرده ولی خیلی خوب دمر میشه. زودم دادش درمیاد که خسته شده. موقع عوض کردن هم هی جیغ من رو در میاره چون میخواد غلت بزنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اما! اما جونم از حاملگی مجدد براتون بگه که شب عید قربان (اولین دستنوشته ایلیا:&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ادرطظز&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شز سسز ةظط&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ذ او&lt;span style=""&gt;       &lt;/span&gt;اذ فاذ د&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ذر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;س زبرذر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;) همونوقتی که داشتم پست قبلی رو در مورد اینکه چه جوری فهمیدم ایلیا رو باردارم مینوشتم از اونجایی که یه بیبی چک تو خونه داشتم زد به سرم که یه کنترلی بکنم. هر چند تمام تمهیدات امنیتی انجام شده بود&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;(; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;. خلاصه ساعت 11/5 شب آزمایش انجام شد و دو خط بنفش پدیدار گردید و جیغ و گریه من بلند شد. مسعود بدو بدو اومده میگه نه مگه میشه. منم یکریز مثل ابر بهار اشک میریختم. مسعودم کلی دلداریم میداد. اصلاً نمیدونستم باید چیکار کنم. مغزم کار نمیکرد. از یه طرف دلم برای نینی جدید میسوخت که به خاطر اومدنش به جای خوشحالی دارم گریه میکنم از یکطرف هم درس و پروژه ام بود که رسماً باید دیگه بیخیال میشدم. خلاصه تا ساعت 1/5 شب یکریز گریه کردم. اونوسط ها&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هم مسعود میگفت اینجوری گریه نکن برای بچه &lt;b&gt;ها &lt;/b&gt;ضرر داره و من دوباره عر میزدم. همش میگفتم آخه من با چه رویی به استادم بگم؟ خیلی ترسیده بودم. مسعود هم قول داد که هفته بعد بره تهران خودش بهش بگه. دلداریم میداد و میگفت در عوض انگیزه ات برای تموم کردن پروژه ات خیلی بالا رفته. خداییشم همینطور بود. همون شب میخواستم برم سر پروژه ام که دیگه سردرد اجازه ام نداد. رفتم یه دونه قرص اسید فولیک! (به خاطر نینی) خوردم و خوابیدم. بابایی که اومده بود بخوابه رفته بود سر بیبی چک و دیده بود خط دومش یه جوریه. به نظرش مشکوک اومده بود. منم سریع رفتم اون بیبی چک قبلی (که فهمیده بودم ایلیا رو حامله ام) رو برداشتم کنار هم گذاشتیم و دیدیم خط دومه بالا پایینه. مسعود میخواست همون شب ساعت 2 بره و یکی دیگه بگیره که روش نشد. دردسرتون ندم صبح کله سحر رفت و یه دونه دیگه گرفت و چک کردم دیدم نه خبری نیست. خلاصه بگم که یه سکته درست حسابی کردم. طفلی ایلیا از همون اول پاپیلی افتاده بود. برای اولین بار بدون خواهش و التماس و در حالیکه تنهایی رو تخت خودمون گذاشته بودیمش و مشغول بررسی بیبی چک بودیم مظلومانه خودش خواب رفته بود. خیلی گناه داشت از همین حالا بخواد سرش هوو بیاد. درسته برای خودش بزرگ شده و خودش شبها شام میخوره (یه بار تو شب بیدار شدم دیدم می می نزدیکش بوده پیدا کرده داره میخوره، یه بار دیگه هم گشنه اش شده بود بدون گریه تو خواب هی میزد به می می که یعنی من گشنه ام بیا برو تو دهنم) ولی هنوز نینی هه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jLnrPdN-I/AAAAAAAAAGE/slQ25i1Y7ks/s1600-h/3.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jLnrPdN-I/AAAAAAAAAGE/slQ25i1Y7ks/s320/3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5154593656008423394" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jJm7PdN9I/AAAAAAAAAF8/SJs5u7mVCVQ/s1600-h/3.JPG"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چند روز پیش در حالی که روی پای من در حال پوره خوردن بود صندلی ناهارخوری تلپی افتاد رو کله اش. الهی بمیرم خیلی دردش اومد. خدا خیلی بهش رحم کرد. مسعود رنگ لب و صورتش شده بود مثل پنبه. منم هی گریه میکردم. دست و پام رو گم کرده بودم. فکر میکردم حالا مغزش جابجا شده. خلاصه که خیلی ترسیدیم. خدایا شکرت که بهمون لطف کردی و پسرکمون هیچیش نشد. خدایا خودت محافظ همه نینی های ناز و مامانی و دوست داشتنی باش.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jGTLPdN5I/AAAAAAAAAFc/ki-o7esqPYw/s1600-h/4.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jGTLPdN5I/AAAAAAAAAFc/ki-o7esqPYw/s320/4.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5154587806262966162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-238577737508112116?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/238577737508112116/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=238577737508112116' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/238577737508112116'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/238577737508112116'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='هوارتا مناسبت و حاملگی مجدد'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R4jFTLPdN2I/AAAAAAAAAFE/2dID-d7eEkE/s72-c/1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-530206617273425580</id><published>2007-12-22T15:13:00.000+03:30</published><updated>2007-12-22T15:42:49.610+03:30</updated><title type='text'>یک ماه بعد؛ ايليای 4/5 ماهه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R2z-g7PdNzI/AAAAAAAAAEs/PwJgjL9ZsSA/s1600-h/10.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R2z-g7PdNzI/AAAAAAAAAEs/PwJgjL9ZsSA/s320/10.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5146768315789424434" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سلام گل پسر مامان، عزيز دل مامان، قربون اون خنده های غش غشیت برم، الآن بیشتر از يک ساله که داريم با تو زندگی می کنیم. بیشتر از یک ساله که مسیر زندگیمون رو عوض کردی. تو یه ذره قد و بالا ما رو از همه کارای خودمون انداختی و همه فکر و توجهمون شده تو. یادش بخیر. حدوداً یک سال پیش بود که فهمیدم اومدی تو دلم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;span lang="FA"&gt;فکر کنم پنجشنبه 16 آذر 85 بود.همینکه دیدم کنار خط پر رنگ روی بیبی چک یه خط کمرنگ دیگه هم هست داد زدم اینکه دوتاست. بابایی بدو بدو اومد میگفت نههههههههه. باورمون نمیشد. به همین زودی خدا تو رو بهمون بده. فرداشم جمعه بود و نرفتیم آزمایشگاه. تا شنبه چند بار دیگه هم چک کردیم. دیگه مطمئن بودیم ولی باز به هیچکی هیچی نگفتیم. شنبه صیح رفتیم آزمایشگاه و بعد هم هرکدوممون دانشگاه خودمون. عصر هم رفتم دانشگاه بابایی. چون اونروز مراسم تقدیر از دانشجویان نمونه بود. بابایی هم که خرخونه جزء اون دانشجوها بود.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خلاصه مراسم تا 7 شب طول کشید. آزمایشگاه هم ساعت 8 میبستن. نمی دونی چه جوری تو ترافیک خودمون رو از خیابان حافظ رسوندیم اکباتان و فهمیدیم که بله! تو اومدی تو دلم خونه کردی. شب بابایی به مامانم اینا زنگ زد و دیگه شروع شد. دیگه فکر و ذکر همه تو بودی. کی می آی؟ چه شکلی هستی؟ لباساتو که می خریدیم میگفتیم کی میشه اینو بپوشه کی میشه اونو بپوشه. حالا بعد از یک سال تو داری تند تند بزرگ میشی و یکی یکی اون لباساتو میپوشی. الآن تو دیگه جوجوی 4 ماه و نیمه من هستی. هر روز شیرین تر، نازتر و لوس تر میشی. موقع شیر خوردن چنون خودتو گلوله و لوس میکنی که نمیتونم فشارت ندم. اگه بغل یکی دیگه باشی من و بابایی رو که میبینی ناز میای و میخوای بیای بغل ما. درست از همون روزی که رفتی تو 4 ماه غریبی کردنهات شروع شده. البته همیشگی نیست.بعضی وقتها پشت سر هم بغض میکنی ولی بعضی وقتها هم نه، رفیقی و مشکلی نداری. همیشه از دست بچه هایی که تا بغلشون میکردی گریه میکردن و میخواستن برن بغل ماماناشون کفرم در میومد ولی حالا میبینم چقده ماماناشون کیف میکردن. عاشق این ناز اومدناتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;کله ات هم داره روز به روز کچل تر میشه. اگه تا به حال به بابایی میگفتم چرا داری کچل میشی حالا شدین دو تا. گل مامان باز بابایی تو 30 سالگی داره کچل میشه تو چی که از 3 ماهگی داره موهات میریزه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;همچنان یه ذره تنبل هستی. دکتر میگه چون چاق شدی حس و حال نداری تکون بخوری. بالاخره 24 آذر (یعنی حدود 4 ماه و نیمی) اولین غلت  بدون کمک ما زدی. بابایی میگفت نگم که تو تازه یه دونه غلت زدی، آبروت میره ولی باید ثبت بشه چاره ای نیست. از اون روز چند بار غت زدی ولی بیشتر تا حالت دنده شدن میای و نمیتونی دمر بشی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;عاشق شعر ببعی میگه بی بع دنبه داری؟ نع نع پس چرا میگی بع بع هستی. وقتی به بع بع میرسیم کلی ذوق میکنی. فکر کنم به جای بابا اول بگی بع بع.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;جغجغه ها و عروسکات رو دیگه خوب میگیری و سه سوت میبری به سمت دهنت. رگ و ریشه هم پیدا کردی. وقتی دلت رو بوس میکنیم غش غش میخندی. کلی هم بوبو میکنی و تف میسازی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;غذای کمکیت هم شروع کردم. البته همون اول 4 ماهگی یه بار بهت فرنی دادم و دیگه تنبلی کردم تا چند روز پیش. دیگه بهت مرتب دارم فرنی و لعاب برنج میدم. الآن رسیده به پنج قاشق فرنی (که من با شیر خودم رقیق میکنم و بهت میدم). خیلی کار سختیه. این همه کاسه کوزه کنی برای 1 قاشق. مجبورم توملاغه  برات درست کنم. حالا فهمیدی که چیزایی خوشمزه تر از شیر مامانی هم هست هر کی داره چیزی میخوره چنون تکون میخوری و آب از لبت آویزون میشه که طرف کوفتش میشه. دیشبم که شب یلدا بود بابا جونی یه قطره هندونه چکوند تو دهنت که زمستون سرما نخوری.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;واکسن 4 ماهگیتم زدیم.کمی گریه کردی ولی زود آروم شدی. مثل دفعه پیش تب کردی ولی کمتر. اونقدر حواسم به تبت بود که یادم رفت حوله داغ کنم بذارم رو پات. عصر که شد یکدفعه شروع کردی به جیغ و گریه. مثل وقتی که ختنه ات کرده بودیم گریه میکردی.دیگه منم زدم زیر گریه. تند تند حوله گرم کردیم و گذاشتیم رو پات. فردا شب هم همینطور شده بود. بابایی اومده بود پستونک بذاره تو دهنت همزمان شده بود با گریه هات. بابایی فکر کرده بود زانو گذاشته رو پات. دستم که پشت پات میذاشتیم دادت در میومد. پشت پاهاتم تپلیه. حالا ما فکر میکردیم ورم کرده. خلاصه ساعت 12 شب از ترس مردیم. یکدفعه هم آروم شدی و یه لبخند ملیح تحویلمون دادی. کم مونده بود بابایی بزندت. خیلی ترسیده بود. ار ناراحتی نزدیک بود گریه کنه. ای موش کوچولوی شیطون مامان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;      &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اینم بگم که آبرو برامون نذاشتی. 10 روز پیش رفته بودیم خونه فامیلای مامانی. به مناسبت ازدواج حضرت علی و فاطمه جشن داشتن. از 5 عصر که داشتیم آماده میشدیم تو هم بیدار شدی و بیدار بودی تا 7 شب که سوار ماشین شدیم. یه چند دقیقه خوابیدی تا رسیدیم . دوباره بیدار شدی. تو که معمولاً عادت داری به ازای هر یکی دو ساعت بیداری یه نیم ساعتی بخوابی تا 10 شب که از مهمونی اومدیم بیرون پلک نزدی. چنون نشسته بودی و به همه نگاه میکردی و وقتی میرقصیدن بهشون لبخند میزدی و همینکه دمبل و دومبل قطع میشد اِهن اِهن میکردی که موقع خداحافظی همه بهت گفتن ای پسر چشم چرون هیز. به من میگفتن که 12 سالت که شد باید دومادت کنم. خوب راست میگن دیگه. چه جوریه که مهمونیهای دیگه که آهنگ ورقص نیست همش باید بغلت کنم و راه برم ولی &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;اونجا همش نشسته بودی تو کریر و لبخند تحویل خانومای خوشگل و خانومایی که میرقصیدن میدادی.&lt;o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;چکاپ 4 ماهگی: وزن 6500 گرم،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قد 64سانت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و دور سر 42/5.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R2z-2bPdN0I/AAAAAAAAAE0/VEs6WmCFvfs/s1600-h/7.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R2z-2bPdN0I/AAAAAAAAAE0/VEs6WmCFvfs/s320/7.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5146768685156611906" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R2z_CbPdN1I/AAAAAAAAAE8/yZQZQQZ0aeY/s1600-h/11.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R2z_CbPdN1I/AAAAAAAAAE8/yZQZQQZ0aeY/s320/11.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5146768891315042130" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;پ ن1- کار بابایی درست نشد و بابایی باید از ترم دیگه بره دانشگاه کرمان درس بده. کار من و ایلیا هم در اومد. هی بار و بندیل ببندیم بریم خونه مامانم اینا و هی برگردیم. خدا بگم باعث و بانیش رو چیکار کنه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;پ.ن.2-دیروز برای اولین بار ایلی گلی رو خودم بردم حموم. اولش خیلی میترسیدم از دستم ول بشه یا خفه اش کنم ولی خدا رو شکر خیلی خوب بود. اصلاً جیکشم در نیومد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-530206617273425580?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/530206617273425580/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=530206617273425580' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/530206617273425580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/530206617273425580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='یک ماه بعد؛ ايليای 4/5 ماهه'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R2z-g7PdNzI/AAAAAAAAAEs/PwJgjL9ZsSA/s72-c/10.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-6254323227211933351</id><published>2007-11-20T00:38:00.000+03:30</published><updated>2007-11-20T00:55:26.110+03:30</updated><title type='text'>اندر احوالات ایلیای سه ماه و نیمه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ایلیای ما سه ماه و نیمه شد. به همین سرعت. خیلی سریع گذشت. اینقدر این روزا من و بابا مسعود فکرمون مشغوله که داریم از بزرگ شدن پسرکمون غافل میشیم. مسعود فعلاً درگیر گرفتن انتقالیه. نزدیک یک ساله که داریم تلاش میکنیم. تا حالا هزار تا پارتی پیدا کردیم ولی هیچکدوم ظاهراً اینقده مهم نبودن. خلاصه که احتمالاً یکشنبه هفته دیگه نتیجه قطعی معلوم میشه.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در هر صورت ما این روزا اعصاب درست حسابی نداریم. رابطه من و استادم هم کمی به خشانت کشیده شده و این پروژه هم شده قوز بالا قوز. این وسط طفلی بچه ام. اصلاً بهش نمی رسیم. طول روز که خيلی خوابه. وقتی بيدار ميشه کمی باهاش حرف می زنيم و دوباره می ذاريمش رو پا و يک روسری هم رو سرش و دوباره لالا لالا. آخه ايليا عادت داره يه چيزی رو چشم و صورتش باشه تا خواب بره. البته شب که ميشه سير از خوابه و ديگه تا 12-1 خواب نمی ره و دوباره جارو برقی و ... خواهش و التماس که بچه بخواب ما داريم از خواب ميميريم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;گلکم از روزی که رفت تو 4 ماه یه دفعه خیلی به نظرم بزرگ شده. از همون روز شیر خوردنش عوض شد. یه مک میزنه بعد روش رو برمیگردونه و آواز خونی. دو سه روزه که بلد شده بلند بلند آواز بخونه. نمیدونم صداشم به کی رفته. گوش آدم درد میگیره از بس که خوش صداست. خلاصه پدر من درمیاد تا بهش شیر بدم. کاملاً شیطون و بازیگوش شده. یه چند باری هم بعد از شیر خوردن چشماش رو دوخته به چشمام و شروع کرده به درد دل. یه چیز میگفت منتظر جواب میموند و دوباره ادامه میداد. خیلی باحال بود. دلم کلی قیلی ویلی رفت. یه چند بار هم خنده های صدا دار مثل آدم بزرگا به من کرده. نمیدونین چقده کیف داشت. رابطه اش با من فعلاً از همه بهتره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;گفته بودم یه رفیق داره (بالشش). ظاهراً میونشون شکرآب شده. دیگه اصلاً اصلاً تحویلش نمیگیره. نه به اون وقتا که کلی باهاش حرف میزد. نه به حالا که یه لبخند خشک و خالی هم تحویلش نمیده. جیگرکمون کلاً تنبل تشریف دارن. دیگه کم کم داشتم نگران میشدم. آخه تو یه کتاب خونده بودم که تو 12 هفتگی بچه ها باید دستشون رو به طرف اسباب بازیها دراز کنن. اما او هر چی جلوش به صدا در میوردیم به جای دستاش با زمین زدن جفت پاهاش ابراز احساسات میکرد و هیچ کنترلی رو دستاش نداشت. همش به مسعود میگم نکنه بچمون خنگول باشه. ما هم که ولش کردیم به امان خدا. خواهر کوچیکم تو کتابام خونده بود که اجسام با زبری های مختلف رو به دستای بچه باید زد تا دستاش رو کشف کنه. اما من و بابایی که گفتم فعلاً اعصاب نداریم یادمون میرفت و وقتی بیدار بود فقط باهاش حرف میزدیم. تا بالاخره تلاشهای خاله کوچیکه به ثمر نشست و ایلیا در سه ماه و یک هفتگی دستاش رو به سمت جوجوش (که به مناسبت سومین ماهگرد تولدش براش خریده بودیم) دراز کرد و حالا دیگه کاملاً اون رو میگیره و نوکش رو میکنه تو دهنش.خسته نباشه بالاخره تو 13-14 هفتگی علائمی از حیات از خودش بروز داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R0H8ovY8_0I/AAAAAAAAAEE/rVNSPfNwzZ8/s1600-h/687.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R0H8ovY8_0I/AAAAAAAAAEE/rVNSPfNwzZ8/s320/687.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5134662827025170242" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;امروز دیدم یه دفعه پیرهنم رو کشید و داره میخوره. تازگیها موقع شیر خوردن همش با من دست به یقه هست. منم تند تند دستای تپلیش رو بوس میکنم. بعد از اینکه دستاش با اون جوجو راه افتاد حالا دیگه جغجغه و عروسکای کوچولوی دیگه اش رو هم میگیره.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اگه هم نگیره کافیه اونا رو یه لحظه بزنیم به دهنش. اونوقته که میپره و اونا رو میگیره و به خوردنش ادامه میده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R0H-kvY8_4I/AAAAAAAAAEk/73lG16PjcOE/s1600-h/696.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R0H-kvY8_4I/AAAAAAAAAEk/73lG16PjcOE/s320/696.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5134664957328949122" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما تلاشهای من برای "سرسر" کردن همچنان بیفایده هست و هر وقت جلوی روش سرم رو تکون میدم تا او هم تکون بده به ریشم میخنده و انگار نه انگار. منم کلی عصبانی میشم و بهش میگم ای بچه خنگ! سرسر کن دیگه. آخه سه ماهگی که بردمش دکتر پرسید سرسر میکنه. منم گفتم ای دل غافل. نکنه بچه ام یه خرده همچین مشکل داره ما هم که هیچ کمکی برای یادگیریش نمیکنیم و از اون موقع بود که پروژه سرسر رو برداشتم ولی هنوز جواب نداده (فکر کنم خرخون بازیهام به بچه داریم هم رخنه کرده)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ایلیا عاشق لوستر و چراغه. یه وقتایی میبینیم بیداره و صداش در نمیاد. می فهمیم که بله آقا چشم دوختن به چراغ. سریع میپریم و خاموش میکنیم. چراغ اتاق ما یه کم رنگیه. اونقده دوست داره که وقتی خاموش هم هست کلی باهاش حرف میزنه و سرگرمه. از پاندول ساعت هم خیلی خوشش میاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;17 آبان اولین غلتش رو به کمک بابایی زد. اما همین یه بار بود. میگم که بچه ام خیلی زرنگه. اگر بالش زیر سرش بلند باشه (مثلاً بالش خودمون) سرش رو جدا میکنه و 5-6 سانت بالا میاره. ولی در کل دوست داره به پشت بخوابه و نا هم باهاش حرف بزنیم و او هم غش و ریسه بره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;25 آبان هم تو کریر، جلوی تلویزیون نشست و اولین فیلم سینماییش رو دید (پوه و دوستان) و مثل آدم بزرگا جلوی تلویزیون خواب رفت. نمیدونم آیا فیلمهایی هست که به درد اون بخوره یا نه. اگه میدونین میشه راهنماییم کنید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;همچنان از حمام کردن خوشش میاد. البته تا الآن هنوز خودم حمومش نکردم و مادرشوهرم میبردش. مادرشوهرم میگه دائماً زل میزنه به آب و فکر میکنه. یه بار کلاً دستش رو زده بود زیر چونه اش و اینجوری حموم کرده بود. یه بار که با مامانم داشتیم میشستیمش دیدیم زیر آب صداش در نمیاد. پشتش به ما بود. سریع برگردوندیمش که نکنه آب رفته تو دهنش و خفه شده. دیدیم نه بابا، آقا خواب خوابن. خلاصه که آب خیلی دوست داره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;تو این یه ماه کلی مهمون داشتم. از خاله های مامان بزرگم و بچه ها و نوه هاشون گرفته تا عموهای خودم که هنوز فرصت نکرده بودن بیان خونمون. کم مونده بود بچه ام خودش پا بشه بره در خونه رو برای مهمونایی که به خاطر دنیا اومدن او اومدن باز کنه. بچه ام دیگه کلی برای خودش مرد شده بود و مهمونداری میکرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R0H88vY8_1I/AAAAAAAAAEM/tgQN7n7NrVc/s1600-h/669.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R0H88vY8_1I/AAAAAAAAAEM/tgQN7n7NrVc/s320/669.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5134663170622553938" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;این دو تا نینی هر دو محمد ایلیا هستن. خیر سرش بچه ما 12 روز بزرگتره ولی پیش اون یکی افتاده شده موش موشک.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R0H9NPY8_2I/AAAAAAAAAEU/1Q7FrhNsjWI/s1600-h/649.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R0H9NPY8_2I/AAAAAAAAAEU/1Q7FrhNsjWI/s320/649.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5134663454090395490" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;یه چیزی که خیلی نگرانم کرده گریه های تو خوابشه. نمی دونم چه خوابی می بینه که تو خواب شروع میکنه به بغض کردن. یه بار اونقدر طول کشید و هر کار کردیم و صداش زدیم از خواب بیدار نشد که کارش به هق هق کشیده شد. یه بار هم وقتی بیدارش کردیم یه نگاهی بهمون انداخت و بعد شروع به گریه های جانسوز کرد. خواهرم میگه حتما خواب آقا گرگه میبینه. من نمیدونم یه ذره قد وبالا آخه چی سرش میشه که خواب بد بیبنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;چکاپ دو ماهگی و سه ماهگیش هم فراموش کرده بودم بنویسم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دو ماهگی: وزن: 4/950 کیلو، قد: 56 سانت، دور سر: 39 سانت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سه ماهگی: وزن: 5/800 کیلو، قد: 60 سانت، ذور سر: 41 سانت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اگر این استفراغ کردنش هاش (گلاب به روتون) نبود که باید وزنش خیلی بیشتر میشد. ولی همچنان این کارش ادامه داره. خونه مامان اینا که هستیم خیلی باحاله تا ایلیا بالا میاره خواهرم (که حامله است) میبینه. اونم میدوه تو دستشویی و بالا میاره. یه خاطره هم از خودم ول کنم و برم. البته حال به هم زنه. دیشب با بابایی رفته بودیم که بابایی پیرهن بخره. محو دیدن لباسها بودیم که دیدیم یه فروشنده از پشت سر اومده میگه آقا ببینید بچه تون داره چی کار میکنه. دیدیم بله آقا رو کاپپشن بابایی بالا آوردن و دارن از اونها دوباره تناول می کنن. اه اه اه آبرومون رفت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-6254323227211933351?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/6254323227211933351/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=6254323227211933351' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6254323227211933351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6254323227211933351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='اندر احوالات ایلیای سه ماه و نیمه'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/R0H8ovY8_0I/AAAAAAAAAEE/rVNSPfNwzZ8/s72-c/687.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-6635710231964741498</id><published>2007-10-31T15:50:00.000+03:30</published><updated>2007-10-31T16:22:48.756+03:30</updated><title type='text'>جاروبرقی، ختنه و ...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;خدا پدر و جد و همه طایفه اونی که جاروبرقی رو اختراع کرد بیامرزه. موندم اگه این جاروبرقی نبود شبها ما باید چیکار میکردیم. آخه ایلیا عادت کرده که کل روز رو میخوابه. ساعت 4 و 5 بعدازظهر پا میشه. دیگه بیداره تا 11-12 شب. اول که بیدار میشه کلی نیشش بازه. کلی میخنده. بعد کم کم خنده ها جای خودش رو به حرف میده. هی آغون میگه، نننننننننع میگه و یه صداهای عجیب غریب دیگه. تازگیها خنده هاش خیلی بامزه شده چنون خودش رو لوس میکنه و با هر خنده اِهِن اهنی میکنه و سرفه میکنه که آدم میخواد درسته قورتش بده. داشتم میگفتم تو اون 5-6 ساعت بیداری، بعد از یکی دو ساعت خسته میشه. کلی خودمون رو میکشیم و خوابش میکنیم. اما خوابش در حد 2-3 دقیقه هست. دوباره بیدار میشه. دوباره یکی دو ساعت بعد همین بازی رو داریم تا آخر شب. آخر شبا دیگه میفته به گریه زاری. همش جیغ میزنه و هیچ جور آروم نمیشه مگه با صدای جاروبرقی. تا جاروبرقی روشن میشه اونم آروم میشه بعد کنار هم میخوابیم و شیر میخوره تا جفتمون خوابمون میبره. فکر کنم به عنوان کدبانوترین خانم ساختمان شناخته بشم. آخه حتماً همه پیش خودشون فکر میکنن که من هر شب ساعت 12 خونه رو جارو میکنم و میخوابم. زهی خیال باطل. برام جالب بود که تو اینترنت هم که نگاه میکردم جزء آهنگهای خواب بچه همین صدای جاروبرقی بود.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مامانایی که نینی هاشون زیاد گریه میکنن بدونن که ماشین و صدای ماشین لباسشویی هم جزء وسایلیه که بچه رو آروم میکنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ryh35f4Js5I/AAAAAAAAADc/Wcdc7UOuPCo/s1600-h/DSC06543.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ryh35f4Js5I/AAAAAAAAADc/Wcdc7UOuPCo/s320/DSC06543.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5127480005454574482" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از 3 ماهگی (و البته اواخر 2 ماهگی): دو روز مونده بود به تموم شدن 2 ماهگی ایلیا که رفتیم و واکسنش رو زدیم. تا یک روز تب داشت. شب تا صبح هم من و بابایی به نوبت کشیک داشتیم و هی دستمال خیس رو پیشونیش گذاشتیم و دست و پاش رو شستیم. اون شب شب احیا هم بود. سحر که شد مامان اینا فهمیدن ایلیا تب کرده و ما شب تا سحر نخوابیدیم اومدن اونجا و ایلیا رو نگه داشتن که ما استراحت کنیم. راستی گل پسر ما تو شبهای قدر همراه ما قرآن سر گذاشت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ryh6ZP4Js9I/AAAAAAAAAD8/q_nenYfWqT0/s1600-h/DSC06462.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ryh6ZP4Js9I/AAAAAAAAAD8/q_nenYfWqT0/s320/DSC06462.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5127482749938676690" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در آغاز سه ماهگی هم مراسم افطاری داشتیم. هم به مناسبت دفاع بابایی و هم ولیمه پسری. فردای اون روز یعنی شنبه 14 مهر در 2 ماه و 2 روزگی هم رفتیم ایلیا رو ختنه کردیم. داشتیم از ترس میمردیم. من و مسعود و مادرشوهرم رفتیم. اول یه آمپول بی حسی بهش زدن. و اوردنش بیرون. کمی گریه کرد زود بهش آب قند دادیم و آروم شد. بعد مادرشوهرم همراهش رفت تو اتاق برای ختنه. که گفتن همه بیرون وایسیم. مسعود هی اصرار میکرد که برو تو ماشین که صدای گریه شو نشنوی. چون حرص میکنی و روی شیرت اثر میذاره. اما من دلم راضی نمیشد. آخر گفت برو از تو ماشین دستمال بیار لازم میشه. من خنگولم که تو اون لحظه مخم کار نمیکرد باور کردم و رفتم جعبه دستمال کاغذی رو اووردم. تا برگشتم دیدم یه خانمه ای بغلش کرده و از اتاق اووردنش بیرون و گفتن بیاین ببندینش. کلاً 4-5 دقیقه هم نشد. پریدم بغلش کردم و نازش کردم. اونم داشت همین جور اشک میریخت.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هنوز اون صحنه تو ذهنمه. چشمای پر از اشکش رو دوخته بود تو چشمم و حرف میزد. حس میکردم داره میگه مامان کجا بودی؟ اینقده اذیتم کردن. الهی بمیرم مامانی. چاره ای نبود. آخرش باید این کار انجام میشد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در عوض الآن حسابی خوشگل شدی. سریع بهش اسیتامینوفن دادیم و تو خیابون چرخیدیم تا خوابش برد. خونه هم که رفتیم خواب بود. بعد از یک ساعت یه دفعه شروع کرد به جیغای وحشتناک که فهمیدیم جیش کرده. اما بعد از اون اولین جیش دیگه خیلی اذیت نشد. تا یک روز قنداق بودکه چون میخواد همش وول بخوره یه کم مزاحمش بود و اذیت میشد. تو کل این مدت هم پرسیدم گفتن اشکال نداره و همچنان پمپرزش میکردیم. چند روز اول خونه مادرشوهرم بودیم و بعد خونه مامانم. کلاً قسم خورده بودم تا حلقه اش نیفتاده خونه خودمون نریم. چون میترسیدم عوضش کنم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خلاصه حلقه اش هم 5 شنبه بعد از 5 روز افتاد و پرونده این کار سخت هم بسته شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دیگه چی. آهان دست خوردن. موش موشک ما از 11 مهر (آخر 2 ماهگی) دستاش رو کشف کرده. اوایل خیلی باحال بود. دستش رو به سمت دهانش بالا میوورد ولی نمیتونست به دهنش برسونه. برای همین بچه ام کلی استعداد به خرج میداد و با هر زحمتی که بود کله اش رو به سمت دستش میورد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بعد از چند روز پیشرفت کرد ولی از اون وری افتاد. یعنی دستش رو بالا میورد ولی زیادی. جوری که دهنش رو رد میکرد و میرفت به سمت بینی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و چشاش. حالا دیگه خیلی بهتر شده. همین که گشنه اش میشه یه نعره ای میزنه و تا ما به دادش برسیم دستاش رو میکنه تو دهنش و ملچ مولوچ راه میندازه.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ryh4oP4Js7I/AAAAAAAAADs/whhfgPYx0tY/s1600-h/DSC06480.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ryh4oP4Js7I/AAAAAAAAADs/whhfgPYx0tY/s320/DSC06480.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5127480808613458866" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از دمر خوابیدن هم خیلی خوشش میاد. البته چنر روزه که او رو اونم 3-4 دقیقه دمر میخوابونیمش. اونجوری که به نظر میرسه این فندق ما زود زود میخواد راه بیفته. آخه هر وقت رو شکمم می خوابونمش خودش رو با پا زدن به شکم ورقلمبیدم 20 سانتی جابجا میکنه و تا سر شونم میرسونه. کلی هم ذوق میکنه فکر میکنه چه کار بزرگی کرده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;تو اسباب بازیهاشم تو این دو هفته با یه بالشش که شکل پنگوئنه خیلی رفیقه. همینکه میبیندش شروع میکنه به خنده و سخنرانی. البته 2-3 روزیه که برای عروسکای بالای تختش و جغجغه هاشم احساسات در میکنه. اما هنوز نمیتونه اونا رو بگیره. تازگیها به قول مامانم کلی آدم شده و کاملاً به حرفامون عکس العمل نشون میده، میخنده و آغون میگه و یه چیزای دیگه ای که نمیفهمیم چیه. بعضی مواقع طولانی مدت حرف میزنه. یه بار تصمیم گرفتم آموزش آب گفتن بدم (دیگه آغون گفتن برامون بس بود) میگفتم ایلیا بگو آآآآب میگفت آآآآغون. هی من میگفتم آب اونم میگفت آغون. خلاصه که بیخیال آموزش شدم. خیلی هم خوش اخلاق شده. از خواب که پا میشه با هر حرف و حرکتی میخنده و بعد هم شروع میکنه به حرف زدن و دست و پا زدن تا خسته بشه. تحرکش خیلی زیاده. خیلی دست و پا میزنه. پشت سر هم جفت پاهاشو با هم بالا میاره و محکم پرتاب میکنه. یه دقیقه آروم نمیگیره. یه بار مطب دکتر بودیم. بیدار شده بود و ورجه وورجه میکرد. تازه مثل همیشه سرحالم نبود. هی دکتر بهش نگاه کرد. آخرم گفت چشه. چرا اینقدر وول میخوره. از حالا بهتون بگم که برای رشدش مشکل دارین. یعنی احتمالاً تو این پایینهای منحنی رشد حرکت خواهد کرد. البته دلداریمونم داد و گفت بچه ریزه میزه اما باهوشی میشه. خلاصه وقتی خسته میشه بعضی وقتها بابایی میگذارتش تو کالسکه و تو یه ذره خونه پدر و پسر غان غان میکنن. چنون تکیه میده و به دور و بر نگاه میکنه که فکر میکنی رئیس جمهورمملکته (البته دور از جونش). همین که وایمیسته هم &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دست و پا میزنه و میگه چرا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ryh48_4Js8I/AAAAAAAAAD0/7zcv4RWdZXg/s1600-h/DSC06538.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ryh48_4Js8I/AAAAAAAAAD0/7zcv4RWdZXg/s320/DSC06538.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5127481165095744450" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl"  lang="FA"  style="font-family:arial;font-size:100%;"&gt;یه کوچولو هم از احوالات خودم بگم که بالاخره از هفته پیش یه ذره همچین شروع کردم به درس خوندن. البته روزی حداکثر 1 ساعت. ولی فکر کنم برای شروع خوب باشه. اوضاع احوال تیپ و هیکل هم افتضاح بیده. قبل رمضون یعنی 40 روزگی ایلیا 10 کیلو از 17 کیلو اضافه وزنم رو کم کرده بودم. اما حالا جرأت نمیکنم برم رو ترازو. خوب چیکار کنم. بابایی که تنهایی سحری بهش نمی چسبید منم پا میشدم سحری میخوردم. بعد صبحونه ناهار و دوباره بابایی تنهایی افطاری بهش نمی چسبید در نتیجه افطاری. کلی اشتهام باز شده. خدا رحم کنه.دیگه دارم یه توپ قلقلی میشم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-6635710231964741498?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/6635710231964741498/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=6635710231964741498' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6635710231964741498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6635710231964741498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='جاروبرقی، ختنه و ...'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ryh35f4Js5I/AAAAAAAAADc/Wcdc7UOuPCo/s72-c/DSC06543.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-2628162457007155878</id><published>2007-10-07T21:38:00.000+03:30</published><updated>2007-10-08T16:32:29.617+03:30</updated><title type='text'>محمد ایلیا در 2 ماه اول</title><content type='html'>&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;این پست مربوط به 10 روز پیشه. اینقدر وقت ندارم که 10روز طول کشید تا تیکه تیکه بنویسم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اولاً هورررررررررررا من خاله شدم. نيني خواهرم فعلاً يك جنين 5 هفته اي هست. براي خواهر جونم و نيني كوشولوش دعا كنيد كه دوران خوب و بي خطري رو با هم سپري كنن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;اين دفعه ميخوام از شيرين كاريهاي محمدايليا تو اين مدت بگم. اينقده دير دير ميتونم بيام آپ كنم كه كلي از لحظات شيرين رو با ديدن شيرينيهاي جديد فراموش كردم. فعلاً چيزايي كه از اين مدت يادمه ميگم و براي بار صدم قول ميدم كه از اين به بعد زود به زود از كاراي جديد شيرين عسلمون بگم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;خواب:&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt; خواب پسري خيلي براش عزيزه. خدا نكنه يه بار در طول روز بدخواب بشه. تا 2-3 روز چنان پدري ازمون درمياره كه يادمون بمونه وقتي بچه تو خونه هست بايد "آسه بري آسه بياي كه گربه شاخت نزنه". اوايل كه شبا بيدار بود و اين برای دو تا آدم خوابالو مثل من و مسعود خيلي سخت بود.چند بار ساعت 9 و 10 شب بيدارش كرديم كه شايد ساعت 12 بخوابه و ما هم بتونيم بخوابيم. يه چند باري موفق بوديم اما مثلاً يكدفعه از 9 تا 2/5 شب بيدار بود (به جاي 12 تا 2/5) و دوبله بيچاره شديم. الآن يكي دو هفته هست كه خوابش خيلي بهتر شده و معمولاً شبها 12 به بعد خوابه و يه وعده براي شير خوردن بيدار ميشه. طرز خوابيدنش خيلي با حاله. عين خودم ميخوابه. از همون روز اول يه پاش رو صاف دراز ميكنه و اون پاش عمودي رو هواست. يعني زانوش رو هواست و كف پاش رو زمينه (رجوع شود به عکس پست قبلی!). يه كم سخته مامانم هر كار كرد نتونست مثل اون بخوابه. گاهي هم دو تا مچ پاش رو روي هم ميگردونه و ميخوابه. همه ميگن اين طرز خوابيدن يعني پشت سر اين نيني زود زود يه نيني ديگه مياد. حالا من چيكار كنم. از همه مهمتر اينكه مامان دوستم تا محمدايليا رو ديد گفت بچه بعدي هم پسره چون قيافه اش خيلي مردونه هست و دخترونه نيست. بازم چيكار كنم من دخمل هم ميخوام. البته بهتره فعلاً به نینی بعدی فکر نکنم و همین یکی رو بزرگ کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;خنده:&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt; خنده هاي پسري من رو كشته. اولين خنده هاش كه از همون روزاي اول بود تو خواب بود. شروع هر خوابش با يه چند تا خنده يه وري و يكي دو تا خنده دو وري هست. اونقدر هم مليحه كه نگو. اولين خنده تو بيداريش تو 15 امين روز تولدش بود. اما خنده هاي زيادش از 5-6 هفتگي شروع شد.الآن كه 8 هفته داره ديگه حسابي من و باباش رو ميشناسه و برامون خنده هاي معني دار ميكنه. اولين خنده هاي ذوقي پشت سر هم رو درست در پايان 8 هفتگي كرد و كله سحر من و بابا مسعود رو حسابي سر حال كرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;حرف زدن:&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt; اولين تلاشش براي آغون گفتن تو 15 امين روز تولدش بود. يه صداهايي شبيه آغون. اما اولين آغون درست حسابي كه با جيغ و خنده همراه بود رو در 1 ماه و 3 روزگي در حاليكه من داشتم با بابا مسعود كه تهران بود تلفني صحبت ميكردم گفت. واي كه چه كيفي داشت. الآن ديگه حسابي آغون آغون ميكنه. وقتي از خواب بيدار ميشه البته اگه سرحال باشه كه معمولاً يكي دو بار در روز بيشتر اتفاق نميفته چنان دست و پا ميزنه و آغون ميگه و ميخنده كه آدم نميتونه از كنارش پاشه. اگه خيلي هم سرحال باشه دو تا دست و پاهاش رو بالا مياره و هي از اين طرف به اون طرف ميچرخه و ميخنده. كلاً پسري به بابايي بيشتر ابراز احساسات ميكنه و هر بار كه باباش رو ميبينه نيشش تا بناگوشش باز ميشه اما براي من كمتر (حالا بيا بچه بزرگ كن). اما هفته پيش كه بغل مادرشوهرم بود تا صداي من رو شنيد برگشت وبلند گفت آغون و خنديد. كلي كيف كردم ميخواستم بچلونمش. كلاً با بابايي بيشتر ميخنده با من بيشتر حرف ميزنه و آغون ميگه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شکل و شمایل:&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt; من فکر میکنم پسرم شبیه خودمه. یعنی عکسایی که نیم ساعت بعد از تولدش گرفته شده درست شبیه خودمه بخصوص چشم و ابروش. هر چند هنوز هیچکی مسئولیت بینی پسری رو بر عهده نگرفته &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Wingdings;font-size:100%;"  lang="EN-GB" &gt;&lt;span style=""&gt;J&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;. همه هم میگن شبیه منه بجز دایی و زن داییم که میگن شبیه مسعوده. البته به این دلیل که من وقتی دنیا اومده بودم خیلی خوشگل تر بودم و در نتیجه شبیه من نیست. طفلی بابا مسعود که کلی ذوق کرده بود که میگن شبیه اونه&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Wingdings;font-size:100%;"  lang="EN-GB" &gt;&lt;span style=""&gt;J&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کمی هم که چه عرض کنم خیلی سبزه است. من که فکر میکنم از بس بچه ام زیر دستگاه بوده سوخته. حالا بذارین یه چند ماه بگذره تکلیف رنگش معلوم میشه. موهاشم که از عکساش مشخصه. خیلی زیاده. اولین بارم 16 شهریور (1 ماه و 4 روزگی) توسط مامان جون (مامان من) کوتاه شدن. خط ریشش منو کشته!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Rwkk8KqacMI/AAAAAAAAADE/kQ1yY-rRLZ0/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Rwkk8KqacMI/AAAAAAAAADE/kQ1yY-rRLZ0/s320/1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5118663067556278466" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RwkkIaqacLI/AAAAAAAAAC8/JMwGDlhhYW4/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;/a&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ماهگرد:&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt; اولین ماهگرد پسری به دلیل اینکه طبق معمول، همیشه بابا مسعود در مواقع حساس تهران هستند یا دارن میرن تهران و اون شب هم میرفت تهران برگزار نشد. اما ایلیای گل دو تا هدیه قشنگ گرفت یه قاب عکس خوشگل از طرف خاله جون و یکی هم یه عروسک ناناز گنده منده از طرف مامان بابای من و خاله کوچیکه. اسم این عروسکم شده غولیا (بر وزن اسم طفلی بچه ام ایلیا). اینم یه عکس از ایلیا و غولیا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RwkkIaqacLI/AAAAAAAAAC8/JMwGDlhhYW4/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RwkkIaqacLI/AAAAAAAAAC8/JMwGDlhhYW4/s320/2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5118662178498048178" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;رشد ایلیا تو این یک ماه هم طبیعی بوده. در پایان یگ ماهگی وزن: 4 کیلو، قد 54 سانت، دور سر 36 سانت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;این یکی دو هفته هر کی ایلیا رو میبینه میگه چقدر لاغر شده. نمیدونم چرا. وزنش فکر کنم هنوز طبیعی باشه. اما ظاهرش اصلاً تپلی نیست. چند روز پیش که مامانم اینا افطاری داشتن هر کی ایلیا رو میدید میگفت بیشتر بهش برس. آخه من چیکار کنم. از صبح تا شب دربست در اختیار آقا هستم. تو این دو ماه حتی وقت نکردم به جلد کتابام هم نگاه کنم. شیر هم که هر دو سه ساعت بیدار میشه میخوره. بیدار که چه عرض کنم نعره میزنه. یعنی خوابه وقتی گشنه میشه اول نق نق نمیکنه و بعد گریه. یه راست میره سراغ گریه اونم با چه جیغایی. قلب آدم میریزه.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می می هر آدمی هم که بیاد نزدیکش میخوره. حالا فرق نداره من باشم یا مثلاً شوهر خواهرم!!!. اما بعد از هر شیر خوردن گلاب به روتون حسابی بالا میاره. گاهی به صورت شیر، گاهی ماست و گاهی پنیر. قرار شده با این کارخونه های لبنیات سازی برای تبدیل شیر به ماست و پنیر قرارداد ببندیم. خلاصه که بعد از شیر خوردن هیچکی جرأت نمیکنه بغلش کنه. حقیقتش تو مهمونی خودمم جرأت نمیکنم بغلش کنم چه برسه به بقیه. حالا نمیدونم این لاغر شدنش به خاطر این استفراغ کردن هاست یا نه ربطی نداره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;سفر:&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt; اولین سفر با پسرمون هم انجام گرفت. تو هفته 7 ام. سه تایی با هم به همراه مامان بابا و خواهر کوچیکم با قطار رفتیم تهران برای دفاع بابا مسعود. ایلیا اصولاً بچه آرومی بود (تا قبل از 40 روزگی). بعد از 40 روزگی که همه آروم میشن او تازه شروع کرده بود به گریه های وحشتناک شبانه. که از 2-3 روز قبل از سفر شروع شده بود. جوری که یه بار ساعت 1/5 شب مجبور شدیم بریم داروخانه شربت گریپ میکسچر بخریم که شاید دل درد داره و خوب بشه. خلاصه تو راه رفتن به تهران خیلی اذیت شدیم. صدای جیغاش کل واگن رو پر کرده بود. هی میگفتم عجب غلطی کردم اومدم و با بچه 1/5 ماهه نباید میومدم. اونجا هم دو شب خیلی اذیت شدم اما از شب سوم بهتر شد. اون دو شب واقعاً نمیدونستم باید چیکار کنم. منم شروع میکردم به داد و بیداد و اعصاب خردی. خلاصه که بخیر گذشت و بعد از اون 4-5 روز دیگه نا آرومی اونجوری نداشته. بابا مسعود هم که گفتم تونست با نمره خیلی خوب دفاع کنه. منم تونستم یه سر به دانشگاه بزنم و استاد و دوستام رو ببینم. استادم کلی مهربون بود. میخواستم یه صندلی رو جابجا کنم نذاشت و گفت یکی از بچه ها برام جابجا کنه. خیلی مواظبم بود. بابا مسعود یاد بگیر!. اما بالاخره زهر خودش رو ریخت و گفت سریعتر از حالت ریکاوری در بیا و تزت رو ادامه بده. منم گفتم به روی چشم. خداییش خیلی استاد فهمیده ای بود. اصلاً فکر نمیکردم اینقدر خوب باهام کنار بیاد. خیلی بهتر از اونی بود که تصور می کردم. خدا کنه تا آخر همینطوری باشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اسباب بازی:&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt; فعلاً پسری با اسباب بازیهاش حال و حول نمیکنه. فقط عاشق آهنگ های موبایل بابا مسعوده که بخصوص در مواقع تعویض خیلی به درد میخوره. بعضی وقتها بدون موبایل امکان نداره بشه پنپرزش رو عوض کرد از بس که گریه میکنه و حتی گاهی اشک میریزه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Rwklj6qacNI/AAAAAAAAADM/wtCBeytBoE0/s1600-h/3.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Rwklj6qacNI/AAAAAAAAADM/wtCBeytBoE0/s320/3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5118663750456078546" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;عقیقه:&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt; برای پسر عزیزمون در یک هفتگی یعنی جمعه 19 مرداد مصادف با شب مبعث عقیقه گرفتيم و در مراسمی که دایی مسعود داشتن از مهمون ها پذیرایی شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;پسرکم، قربون اون قد و بالات برم. قربون اون خنده های نازت بشم. فدای اون لبات که هر لحظه یه شکلیه و تو خواب ولو و آویزون میشه. مامانی گلم سعی کن به جای طولی بیشتر عرضی رشد کنی. اونجوری تپل مپل میشی و تازه زود لباساتم کوچیکت نمیشه. لباسای سایز 50 دیگه اندازت نیست. همه رو گذاشتم کنار. چند تاش دست نخورده موند. اشکال نداره باشه برای داداشی یا خواهریت. اصلاً میدیم به نینی خاله. وااااااای. نینی خاله که دنیا میاد تو 10 ماهته. همش باید مواظبت باشیم که دست تو چشای نینی خاله نکنی و موهاشو نکشی. راستی عزیز گلم، منو ببخش که دو دفعه باهات دعوا کردم. آخه تو اون 4-5 روز خیلی گریه میکردی. حتی موقع تعویض مجبور میشدم 5-6 بار ببندمت، بغلت کنم و دوباره بذارمت زمین. خوب منم اعصاب مصاب ندارم باهات دعوا میکردم. آخه اون گریه ها برای خودتم بده. میدونی نافت در اثر اون جیغایی که زدی 1 سانت زده بیرون. عزیز دلم قول بده از این گریه ها دیگه نکنی. منم قول میدم مامان خوبی باشم. فدای اون چشای قلمبه ات.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RwkmOqqacOI/AAAAAAAAADU/4UBFl_KZ4ik/s1600-h/4.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RwkmOqqacOI/AAAAAAAAADU/4UBFl_KZ4ik/s320/4.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5118664484895486178" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;ببخشيد که اين قدر روده درازی کردم. ماهی يک بار ميام اونوقت اين جوری ميشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-2628162457007155878?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/2628162457007155878/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=2628162457007155878' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2628162457007155878'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2628162457007155878'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/10/2.html' title='محمد ایلیا در 2 ماه اول'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Rwkk8KqacMI/AAAAAAAAADE/kQ1yY-rRLZ0/s72-c/1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-7364678342574133701</id><published>2007-09-17T13:02:00.000+03:30</published><updated>2007-09-17T13:26:35.477+03:30</updated><title type='text'>روزای سخت هفته اول و دوم</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از دست این محمد ایلیای گل. 2 هفته هست که میخوام بیام و یه پست جدید بذارم ولی مگه میذاره که آدم یه لحظه اختیار خودش داشته باشه. وای که بچه داری چقدر سخته.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;تا اونجا گفتم که پسرم به خوبی و خوشی به دنیا اومد. ساعت 2 به هوش اومدم. هی میپرسیدم بچه ام سالمه؟ وقتی دنیا اومد گریه کرد؟ میگفتن آره و دوباره از هوش میرفتم. کم مونده بود پرستاره بزنه تو سرم. ساعت 2:30 هم وقت ملاقات بود. از اون ملاقاتی چیز زیادی یادم نمیاد آخه خیلی گیج و منگ بودم فقط صدای افراد رو میشنیدم اما خودشون رو به صورت سایه میدیدم. اما مسعود رو خوب دیدم که اومد پیشم و گفت نمیدونی چقدر نینیمون خوشگله. باید بگم که بنده به عنوان مامان نینی فکر کنم آخرین نفرتو فک وفامیل بودم که بچه ام رو دیدم. مسعود که وقتی رفته بود محمد ایلیا رو ببینه لپاش رو گرفته بود کشیده بود.خواهرام کلی باهاش دعوا کردن که آخه کی لپ یه نینی که 2 ساعته متولد شده رو میکشه؟ خوب راست میگن دیگه. 2 روز تو بیمارستان بودیم و بعد مرخص شدیم. وقتی داشتم مرخص میشدم حس کردم یه کم پسری زرده.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اما دکتر گفت خیلی مهم نیست اگه بیشتر شد بیارش آزمایش. خونه که اومدیم هیچی نخورد تا بعدازظهر. کم کم زردیش بیشتر شد. فردا صبح که رفتیم آزمایش 18/6 بود. سریع بستریش کردیم. خیلی روزای سختی بود.مرتب میرفتم بیمارستان بهش سر میزدم، شیر میدادم و کنارش یه کم میموندم و نوازشش میکردم و دوباره با کلی اضطراب و نگرانی برمیگشتم خونه. نگران اینکه نکنه همینکه من رفتم گریه کنه. نکنه چشم بندش رو کنار بزنه و.... یادمه یه بار که رسیدم تو اتاق نوزادان دیدم یه پستونک چاپوندن تو دهان بچه ام و با یه چسب از این طرف تا اون طرف صورتش تو دهنش نگه داشتن. نگو خیلی گریه کرده بوده اینجوری آرومش کرده بودن. این صحنه رو که دیدم جیگرم کباب شد. اونقدر گریه کردم که نگو. تا چند روز که این صحنه یادم میومد اشکام جاری میشد. خونه مامانم اینا هم نزدیک بیمارستان بود. هر دم به ساعت میرفت اونجا.گاهی 1-2 ساعت میموندم و گاهی طولانی تر. یه شب که تو دستگاه دوبل بود از ساعت 3 نصف شب تا 1 بعدازظهر موندم. خونه که میرسیدم دیگه داشتم میمیردم. اصلاً یادم نبود که بخیه دارم و باید مراعات کنم. خلاصه روز اول زردیش از 18/6 رسید به 17/5، روز دوم که تو دستگاه دوبل بود رسید به 14/5، روز سوم رسید به 12/8 و روز چهارم 12/6. دکتر گفته بود زیر 12 میتونه مرخص بشه اما دیگه از بیمارستان رفتن کلافه شده بودیم و خودمون رضایت دادیم و مرخصش کردیم. ولی باز خونه که اومدیم زردیش بالا رفت و رسید به 16/5. با مشورت دکتر دستگاه فتوتراپی گرفتیم و تو خونه گذاشتیمش تو دستگاه. اما بعد از یک روز نه تنها پایین نیومد بلکه رسید به 18/3. دیگه داشتم دق میکردم. کم کم داشت آوازه عوض کردن خون نینی هم به گوش میرسد که دکتر 1/5تا قرص فنوباربیتال بهش داد و 2 روز دیگه هم تو خونه زیر دستگاه موند تا رسید به 1/12 و چون 14 روزش تمام شده بود گفت دیگه خطری نداره. خیلی خیلی روزای سختی بود. اون دو هفته برای من به اندازه 2 ماه گذشت. باز تو خونه که بود خیالم از بابت چشم بندش راحت تر بود. چون دائماً یکی بالا سرش نشسته بود. طفلی مامانم که شب تا صبح هم یه لحظه نمی خوابید و مواظبش بود. خواهر کوچیکمم از صبح که بیدار میشد میرفت تو اتاق ایلیا و کنار اون درساش رو میخوند و کاراش رو انجام میداد و مواظب ایلیا هم بود. از بس که تو اون دو هفته از دست محمد ایلیا خون گرفتن پشت دو تا دستش کبود شده بود.تا هفته پیشم هم اثر اون کبودی ها بود. بازم خدا رو شکر که به خیر و خوبی گذشت و مشکلی براش پیش نیومد. پسرک میخواست نشون بده که بچه دار شدن فقط دیدن خنده ها و شیرین کاریهای یه کوچولوی ناز نیست و سختی های خودش رو هم داره. اما بالاخره من و بابامسعود و محمدایلیا در پنجشنبه 25 مرداد مصادف با شب تولد امام حسین اولین شب زندگی سه نفرمون رو تو خونه خودمون گذروندیم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اولش خیلی استرس داشتم فکر میکردم از عهده اش بر نمی آییم اما ظاهراً اومدیم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ایلیا شبها پروژه شب زنده داری داره.یا 12-3 بیداره یا 3-5. طول روز هم مست خوابه. دست وصورتشم بشوریم بیدار نمیشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;این پست دیگه خیلی طولانی شد. میخواستم از شیرین کاریهای ماه اول تولدشم بگم ولی باشه برای پست بعد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پ.ن.: بابا مسعود دیروز از تزش دفاع کرد. خیلی هم خوب دفاع کرد و 20 گرفت. محمد ایلیا رو اووردیم تهرون برای دفاع بابایی. اما چون اخیراً جیغای بنفش زیاد میکشه جرآت نکردم ببرمش سر جلسه دفاع.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ru5OxxFIl4I/AAAAAAAAACs/6i8eX-Tl7PM/s1600-h/DSC05970.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ru5OxxFIl4I/AAAAAAAAACs/6i8eX-Tl7PM/s320/DSC05970.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5111109244007520130" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-7364678342574133701?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/7364678342574133701/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=7364678342574133701' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7364678342574133701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7364678342574133701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='روزای سخت هفته اول و دوم'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/Ru5OxxFIl4I/AAAAAAAAACs/6i8eX-Tl7PM/s72-c/DSC05970.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-750777072824304089</id><published>2007-08-26T19:39:00.000+03:30</published><updated>2007-08-28T19:47:55.386+03:30</updated><title type='text'>نی نی و عکسش</title><content type='html'>&lt;span style="" lang="FA"&gt;سلام. بالاخره من در بیست و سومین روز از تولد پسر گلم یه کوچولو وقت خالی پیدا کردم بیام از تولدش بگم. نینی جون جونی ما آخر زد زیر قولش و در حالیکه 1 روز مونده بود تا بابایی از مسافرت برگرده تصمیم به اومدن گرفت. فکر کنم از بس شب قبلش خودم و خاله کوچیکه وبقیه گفتیم دیگه حوصلمون سر رفته اونم این تصمیم رو گرفت. خلاصه جمعه 12 مرداد ساعت 4صبح که از خواب بیدار شدم دیدم بله ظاهراً کیسه ابم پاره شده. مامانم رو صدا زدم. طفلی به شدت هول کرده بود. البته خودمم از ترس دندونام به هم میخورد. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از بدشانسی بابام هم تهران بود و قرار بود جمعه شب برگرده. حالا باز خوب بود که خواهرم و شوهرش برای دلگرم بودن ما در صورت اتفاقات ناگهانی از این دست شب رو اونجا مونده بودن. سریع نماز خوندم و به بابایی زنگ زدم و گفتم که پسرکمون داره میاد، برام دعا کنه و راهی بیمارستان شدیم. کارهای پذیرش انجام شد و رفتم به سمت اتاق زایمان. مامان و خواهرم هم که رسماً شروع کرده بودن به گریه کردن. نمیدونم چرا فکر میکردم که چون صبح جمعه هست هیچکی نیست و فقط من قراره زایمان کنم و حوصله ام قراره سر بره. وقتی رفتم بالا دیدم 6 نفر دیگه هم هستن. قدمم هم خیلی خوب بود سریع 3 نفر از اونا زایمان کردن. یکیشون که از سه شنبه اونجا بود. اولین نینی که دنیا اومد و شروع کرد به گریه کردن اشکای منم در اومد. دائم به اون لحظه ای فکر میکردم که پسر منم دنیا میاد و تو بغلش میگیرم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;خلاصه تا ساعت 7 و 8 صبح وحشتناک از من آب خارج میشد. اما از درد خبری نبود. بهم سرم فشار هم زدن اما باز خبری نشد. تا ساعت 9.5-10 که از یکی از ماماها که اتفاقاً قبلاً هم مدرسه ای بودیم خواستم صدای قلب پسری رو چک کنه. خیلی طول کشید تا پیدا کنه و گفت فکر کنم کمی کند شده. سریع سرم فشارم رو قطع کردن و بهم اکسیژن دادن و دوباره صداشو گوش دادن و گفتن بهتر شده. بعد نوار قلب نینی رو گرفتن. گفتن کمی داره کند میشه. با دکترم تماس گرفتن وقتی اومد و معاینه کرد گفت دیگه یه قطره آب هم دور نینی نمونده و احتمالاً باید سزارین بشم. با این حال یکی دو ساعت دیگه صبر میکنیم شاید دردت شروع بشه که نشد و درنهایت حول وحوش ساعت 12 بهم گفتن آماده سزارین بشم. داشتم میرفتم اتاق عمل که خانم پرستار گفت مامانت زنگ زدن و گفتن شوهرت طبقه پایینه. کلی خوشحال شدم و روحیه گرفتم. بابایی با هزار زحمت تونسته بود بلیط گیر بیاره و خودش رو برسونه. ساعت 12:30 رفتم اتاق عمل و درنهایت &lt;b&gt;محمدایلیا&lt;/b&gt; جون جونی ما در اولین روز هفته 40 ام در روز 12 مرداد 1386، مطابق با 19 رجب 1428 و 3 اگوست 2007 و در ساعت 12:55 دقیقه ظهر جمعه در بیمارستان مجیبیان یزد (همون بیمارستانی که من و بابایی هم اونجا دنیا اومده بودیم) و توسط دکتر ارجمند به دنیا اومد. پسرمون هم ریزه میزه بود. 2950 گرم وزن، 50 سانتی متر قد و 34 سانتی متر دور سر. خدایا در پناه خودت حفظش کن. الهی آمین.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اینم محمد ایلیای نازنازی ما&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RtGnCtLN_SI/AAAAAAAAACE/USJ7dnAhXeo/s1600-h/DSC05929.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RtGnCtLN_SI/AAAAAAAAACE/USJ7dnAhXeo/s320/DSC05929.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5103043517715709218" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;2 روزگی قبل از بستری شدن در بيمارستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-750777072824304089?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/750777072824304089/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=750777072824304089' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/750777072824304089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/750777072824304089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/08/blog-post_26.html' title='نی نی و عکسش'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RtGnCtLN_SI/AAAAAAAAACE/USJ7dnAhXeo/s72-c/DSC05929.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-4813122631899925816</id><published>2007-08-15T07:46:00.000+03:30</published><updated>2007-08-15T07:49:32.493+03:30</updated><title type='text'>تولد</title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;من باباي ني ني جون جوني هستم.&lt;br /&gt;ني ني ما  12 روزه كه به دنيا اومده. ولي چون زردي گرفته و تو بيمارستان بوده مامان ني ني وقت نكرده كه پستي بذاره. من فعلا اين پست را گذاشتم تا بعدا ماماني خودش كامل تعريف كنده.&lt;br /&gt;دعا كنيد ني ني زودتر خوب بشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-4813122631899925816?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/4813122631899925816/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=4813122631899925816' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/4813122631899925816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/4813122631899925816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='تولد'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-6126469622696290590</id><published>2007-08-01T14:22:00.000+03:30</published><updated>2007-08-01T14:35:21.207+03:30</updated><title type='text'>هفته 39 و عكساي اتاق پسري</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;هفته 39 هم داره تموم ميشه. ديگه چيزي نمونده تا پسري بپره بياد بغل مامان باباش. كمتر از 9 روز. برام خيلي خيلي سريع گذشت. انگار همين ديروز بود كه هفته 5ام 6ام بودم و ميگفتم كي ميشه به هفته 18 برسم. اون موقع ها نميدونم چرا هفته 18 -19 برام خيلي زياد بود. حالا هفته 18 كه هيچي هفته 38 هم تموم شده. چه دوراني بود. چقدر بستني خوردم. هرچي ميخوردم بازم ميخواستم. چقدر نسبت به كار خونه بخصوص آشپزي ويار پيدا كرده بودم. از غذا درست كردن متنفر شده بودم. يادم نميره يه بار ميخواستم غذا درست كنم يك ربع كارد به دست كنار گوشت ايستادم هر چي فكر كردم ديدم حس اينكه گوشت رو تيكه كنم ندارم و بيخيال شدم. چقدر تنبل بازي در اوردم. تنبل بازي كه چه عرض كنم واقعاً خسته ميشدم. تا 7 ماهگي صبح ميرفتم دانشگاه 8-9 شب ميومودم خونه. يادم نميره وقتي ميومديم خونه معمولاً مسعود يه چيزي براي شام آماده ميكرد گاهي وقتها گريه ميكردم و بهش التماس ميكردم كه بيخيال من بشه و بذاره بدون شام بخوابم فقط بخوابم. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;چقدر تو اين مدت مسعود مهربون بود و با همه كارام كنار اومد. چقدر مواظبم بود و چقدر ناز من رو كشيد تا اين دوران بهم سخت نگذره. ميدونم خيلي اذيت شد ميدونم خيلي خسته شد ولي اصلاً به روي خودش نيوورد. خلاصه كه اين دوران با همه سختيها با همه ترس و لرزاش و با همه كيف كردناش داره تموم ميشه. از وقتي هم كه يزد اومدم كلي خوش خوشانمه. همش خونه مامان بابام تلپ هستم. اگه يه روزم نباشم غذا ميپزن برام ميارن يا ميريم ميگيريم. آخه هنوزم نسبت به آشپزي وياردارم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Wingdings;font-size:14;"  lang="EN-GB" &gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;J&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;. دستشون درد نكنه. خيلي بهشون زحمت دادم و ميدم و خواهم داد. ديشب بابام ميگفت كاش زودتر اين روزا ميگذشت و بچت دنيا ميومد. گفتم تازه دنيا بياد اول زحمته. گفت ولي بالاخره درد كشيدن موقع زايمانت كه تموم ميشه. نگراني رو كاملاً تو چهره بابا و مامانم ميبينم. مسعودم كه به خاطر پروژه اش فعلاً برگشته تهرون. خدا كنه تا برنگشته پسري هم دنيا نياد. خودش كه ميگه من با پسرم صحبت كردم و قرار شده هفته آينده كه برگشتم اونم دنيا بياد. حالا خدا كنه كه پسرك زير قولش نزنه و نامردي نكنه. دو سه روزه كه تكوناش كم شده. ديشب رفتم دكتر گفت كه امروز برم نوار قلب نيني رو بگيرن. اگه مشكلي هست كه زودتر برم بيمارستان وگرنه تا 18 مرداد صبر كنم. گفت بيشتر از اونم نميشه صبر كرد و بايد به زور متوسل شد. در نتيجه از تاريخ 27 مرداد كه تولد خودمم هست قطع اميد كردم. براش دعا كنيد كه مشكلي نداشته باشه. در ضمن اواخر هفته 37 هم كه رفتم دكتر گفت وزنش حدوداً 3 كيلو و 100 هست. يعني ريزه ميزه نيست.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;دوستاي گلم لولي جون و نگين جون يه خبري از خودتون بدين. از وقتي اومدم يزد نميتونم به وبلاگاتون سر بزنم. برام فيلترن (قبلاً تو دانشگاه اينجوري نبود.). نميدونم چرا به هيچكدوم از دوستاي پرشين بلاگيم هم نميتونم سر بزنم. كلاً از همه بيخبرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اينم چند تا عكس از اتاق پسري كه قولش رو داده بودم (ممنون از نرگس گل به خاطر راهنماييش)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBmtojLaEI/AAAAAAAAABU/1s6sFMpAjY0/s1600-h/p1.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBmtojLaEI/AAAAAAAAABU/1s6sFMpAjY0/s320/p1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5093684112721143874" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBnUYjLaFI/AAAAAAAAABc/izzzO1-Glw8/s1600-h/p2.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBnUYjLaFI/AAAAAAAAABc/izzzO1-Glw8/s320/p2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5093684778441074770" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBngIjLaGI/AAAAAAAAABk/26bYJmGJ9X4/s1600-h/p3.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBngIjLaGI/AAAAAAAAABk/26bYJmGJ9X4/s320/p3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5093684980304537698" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBnxIjLaHI/AAAAAAAAABs/TvxIyh-9Ofo/s1600-h/p4.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBnxIjLaHI/AAAAAAAAABs/TvxIyh-9Ofo/s320/p4.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5093685272362313842" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBoEojLaII/AAAAAAAAAB0/0t2xmnhhY20/s1600-h/p6.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBoEojLaII/AAAAAAAAAB0/0t2xmnhhY20/s320/p6.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5093685607369762946" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBoW4jLaJI/AAAAAAAAAB8/VGx0nKG9mDk/s1600-h/p9.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBoW4jLaJI/AAAAAAAAAB8/VGx0nKG9mDk/s320/p9.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5093685920902375570" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-6126469622696290590?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/6126469622696290590/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=6126469622696290590' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6126469622696290590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6126469622696290590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/08/39.html' title='هفته 39 و عكساي اتاق پسري'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3O4y_sdx5YM/RrBmtojLaEI/AAAAAAAAABU/1s6sFMpAjY0/s72-c/p1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-8279751758437358888</id><published>2007-07-17T00:06:00.000+03:30</published><updated>2007-07-17T00:08:44.318+03:30</updated><title type='text'>خانه جديد</title><content type='html'>بالاخره بعد از حدود 10 روز در اوایل هفته 37 وسایل خونمون جابجا شد و ما به خونه جدیدمون نقل مکان کرديم. آدرس جديدمونم رو به عمو لک لک داديم تا بدونه پسر عسلمون رو کجا بياد تحويل بده. اتاق نيني جون جونی هم بالاخره کامل شد. ايشا... در اولين فرصت يه چند تا عکس ازش میذارم. البته فعلاً بلد نيستم چه جوری عکس بذارم. ممنون ميشم راهنماييم کنيد.&lt;br /&gt;شکمم هم که به شدت بزرگ شده . خیلی زیاد. البته من از این موضوع خجالت نمیکشم. نمیدونم کلاً چرا خوشمم میاد. اوایل که هنوز زیاد بزرگ نشده بود همش غر میزدم که پس چرا شکم من اینقده کوچیکه. البته الآن یه عالمه ترک خورده که خوب اشکالی نداره. به دلیل همین شکم گنده همه میگفتن حتماً یک نینی تپل مپل خواهيم داشت. اما هفته پيش که رفتم دکتر، کمی معاینه کرد و با دستش نینی رو جمع کرد و گفت نه اونقدرم درشت نیست. 2 کیلو و 700-800 بیشتر نیست. بعداً اين سؤال برام پيش اومد که اين وزن الآن نینی هست یا وقتی قراره دنیا بیاد. آخه برای هفته 36 این وزن که کم نیست. بابایی هم که به یه نینی تپلی دل بسته بود تا خونه هی روضه خوند که الهی بمیرم برات بابایی که لاغر هستی! حالا خدا کنه که زودتر دنیا نیاد شاید اگه سر موقع دنیا بیاد کمی چاقالوتر بشه. نمیدونم چرا افتاده تو کله ام که قراره خیلی زودتر بیاد. هر شب که میخوام بخوابم میگم امشبه که تو خواب اتفاقاتی بیفته و بنده راهی بیمارستان بشم. آخه تو فامیل زیاد داشتیم که نینی هاشون زودتر از موعد دنیا بیان. نمیدونم چرا حاملگی رو دوست دارم و اصلاً دلم نمیخواد تموم بشه. هرچند این روزا تورم پاهام زیاد شده و دستام به شدت کرخت هست اما بازم از حاملگیم دارم لذت می برم. خدا رو شکر حاملگی خیلی خوبی داشتم. اینم بگم که ابن روزا تکونای پسری زیادتر و محکم تر شده جوری که همش پاش تو دست من و باباییه و انواع شکلها رو به شکم بنده میده. مادرشوهرم میگه چون خوب تکون میخوره یعنی هنوز اون تو جا براش به اندازه کافی هست و خیالت راحت باشه که زود دنیا نمیاد. در هر صورت ما دیگه تقریباً اماده ايم.&lt;br /&gt;ديروزم رفتم آرايشگاه و موهامو کوتاه کردم تا پسرم اولین بار مامانش رو با موهای خوشگل و مرتب نه دراز و ژولی پولی ببینه.خلاصه ما دیگه اماده ايم. فقط مونده ساک بیمارستان که دقیقاً نمیدونم چی باید توش باشه. میشه راهنماييم کنيد؟&lt;br /&gt;راستی 10-15 روزه که پسرمون خیلی سکسکه میکنه. مثلاً یه روز 4 بار سکسکه کرد. سکسکه هاشم قوی شده و از روی لباسم مشخصه. مدتشم طولانیه. گاهی تا 20 دقیقه یا نیم ساعتم میرسه. الهی بمیرم که این دل کوشولوش حتماً درد میگیره وقتی این همه بالا و پایین میپره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-8279751758437358888?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/8279751758437358888/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=8279751758437358888' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/8279751758437358888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/8279751758437358888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='خانه جديد'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-7131709993611363358</id><published>2007-07-02T17:18:00.000+03:30</published><updated>2007-07-02T17:25:37.195+03:30</updated><title type='text'>گزارش هفته 33 و 34</title><content type='html'>اين دو هفته اخير خيلي خيلي سرم شلوغ بود. اول هفته 33 كه از پيشرفت كار پروژه ام دفاع كردم. جلسه نسبتاً خوبي بود. فقط استاد خودم و دو تا استاد ديگه بودن. به علت ضيق وقت خيلي هم نتونستن گير بدن. اما آبروم ديگه رسماً رفت. استاداي ديگه (به جز استاد خودم) تا الآن به روي خودشون نيوورده بودن كه بنده در حال مامان شدن هستم. اما تو اون جلسه شروع شد. اولش كه هي تعارف كه بشين و اسلايدات رو توضيح بده خسته ميشي آخرش هم كه ميخواستم يه جعبه شيريني رو بردارم نميذاشتن و ميگفتن بلند نكن برات سنگينه. حالا چي كلاً يه ظرف كوچولو قطاب با يه جعبه كوچولوتر شيريني تر (براي سه نفر) بود. كلي خجالت كشيدم.&lt;br /&gt;اوضاع كار وبارامونم كمي تا قسمتي قاراش ميشه. من كه كارام به مقاله اينا نرسيد. خداييش تو اين چند ماه خيلي تنبلي كردم. ميدونم بعداً خيلي وقت كم دارم و كلي حسرت اين وقتاي تلف شده رو ميخورم. مسعود هم وقت نكرد دفاع كنه. دانشگاه اونا مردادم اجازه دفاع نميده. بنابراين 2 ماه كاراش عقب ميفته.  آخر هفته هم مامانم اومد و وسايلي رو كه نياز داشتم ببرم يزد جمع و جور كرديم. كلي هم خريد داشتيم. هي مسعود ميگفت مگه ميخواين برين وسط بيابون. همه اينا رو يزدم ميشه گرفت آخرش يزد نرسيده پسري دنيا مياد از بس راه ميري.  ولي مگه ميشه مامانم بياد تهرون پيشم و ما يه دقيقه تو خونه بمونيم. خلاصه همه وسايل جابجا شد و ما هفته پيش (تو هفته 34) اومديم يزد. روز قبل از اينكه بيايم نميدونم چم شده بود. از يكطرف كلي خوشحال بودم چون هميشه دلم ميخواست برگردم يزد و اونجا زندگي كنم از يكطرف هم نگران بودم. آخه 9 سال بود كه بيشتر روزا تهرون و دانشگاه بودم. نميدونم ديگه چقدر ميتونم برگردم دانشگاه. احتمالاً ديگه اومدنم به دانشگاه به يك روز در ماه اونم از 7-8 ماه ديگه خلاصه بشه. نميدونم قراره پروژه ام رو چه جوري انجام بدم. اصلاً ميتونم درسم رو تموم كنم يا نه. تا حالا كه دانشگاه ميرفتم و نيني نداشتم چي بودم واي به حال بعدش. اما فعلاً تصميم دارم زياد بهش فكر نكنم تا اعصاب خودم و پسركم خط خطي نشه.خلاصه الآن 5-6 روزه كه يزديم. فعلاً بكوب مشغول جمع و جور كردن خونمون و وسايلش هستيم. اتاق نيني جون جونيمونم كم كم داره آماده ميشه. ميخوايم اگه بشه 4شنبه شب كه شب تولد حضرت زهراست مثل تازه عروسا! جهازببريم. يعني جهاز و سيسموني. يه چيز ديگه هم بگم و برم كمك. همه ميگن شيكمم خيلي پايينه. شبيه كسايي هستم كه همين امروز فردا نينيشون دنيا مياد. خلاصه اگه يه دو-سه هفته اي پيدام نشد بدونيد كه آقا پسمل ما تشريف اووردن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-7131709993611363358?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/7131709993611363358/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=7131709993611363358' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7131709993611363358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7131709993611363358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/07/33-34.html' title='گزارش هفته 33 و 34'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-1429701695909291411</id><published>2007-06-12T21:42:00.001+03:30</published><updated>2007-06-12T21:51:17.509+03:30</updated><title type='text'>پسری، پسری می ماند</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"  style="margin-right: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;font-family:arial;"&gt;  &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;سلام. من يعنی مامان تنبل نینی جون جونی بعد از چند هفته تأخير بالاخره اومدم. کلی حرف دارم. اول اينکه دکترم به دلیل اينکه چند بار مشکل پیدا کرده بودم برام سونو نوشت، که خوب خودمم خیلی میخواستم. آخه میخواستم ببینم پسرمون واقعاً پسره يا دخمل شده. شنبه 12 خرداد با بابايی رفتيم سونوگرافی. ايندفعه خیلی برامون جذاب بود. آخه تونستيم دست و پای کوشولوش رو ببینیم. واااااای نمیدونيد چقده جيگگگگگر بودن. اون پاهای کوچولوش که هی تکون میداد درست مثل پاهای یه اردک بود که تو آب داره شنا میکنه. همش داشت وول میخورد. صورتشم یه لحظه دیدم. گرد و تپلی بود.فکر کنم شبیه خودم باشه. آخه صورت من گردتر از بابايیه. یه مماخ گنده هم داشت. اين يکی رو فکر کنم به بابايی رفته باشه. آخرشم دکتر گفت موهاشم در اومده. فکر کنم بچه پر مويی باشه. مامان قربون اون کله پرموت بره. در ضمن پسری، پسری هم موند و دکتر گفت صد در صد پسره. وزنش حدود 1500 گرم بود و تاريخ زايمان رو هم بين 18 تا 27 مرداد زده. من دوست دارم 27 مرداد دنيا بياد. اونوقت نینی جون جونی و مامانش تو یه روز متولد ميشن. خلاصه که تا دو سه روز ما گيج و منگ اون دست وپای نازنازی بوديم که تونسته بوديم ببینيم. اصلاً هم یادمون رفت بگيم دليل اصلی که اومديم چی بوده ولی اگه مشکلی بود حتماً ميگفت. مامانم کلی خوشحال شد که پسره. آخه گفته بودم همه خريدامون رو پسرونه کرده بوديم و اگه دخمل ميشد بايد از اول شروع ميکرد به خريد رخت ولباس دخترونه. بابام هم همینطور. ميگفت بالاخره یکی پسر پيدا کرديم بره نون بخره (آخه ما سه تا خواهريم داداشم نداريم). خلاصه پسرک ما از الآن شده نون بگير خونه! اين از سونوگرافی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;خود نینی مون هم که تکوناش بيشتر شده. بيشتر که چه عرض کنم. هفته ای 2-3 روز عجيب غريب تکون میخوره. بعد بقيه هفته رو استراحت ميکنه. قربونش برم خوب خسته ميشه ديگه. مدل تکوناشم عوض شده. قبلاً لگد ميزد. اما الآن حرکت ميکنه. از اين ور به اون ور. ميره مياد، دور ميچرخه و کلی جابجا ميشه.هفته پيش که داشت وول ميخورد دست بابايی رو دلم بود.گفت دستت رو بذار رو نافت ببين چه خوب حسش ميکنی.چشمتون روز بد نبينه. دست گذاشتن روی ناف همانا و جيغ بنفش کشيدن همانا. نميدونم چرا یه لحظه ترسيدم.شده دستتون رو روی بدن يه پيشی بذارين. چه جوری وقتی حرکت ميکنه استخوناش مياد تو دستتون.دقيقاً همينجوری بود. طفلی پسرک مامان ترسيد و رفت یه جا آروم نشست. بابايی هم 3 متر پريد.ولی خيلی حس باحالی بود. اينم از اين. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اما بالاخره اين ترم سخت تموم شد. اين ترم برامون خيلی سخت بود. چون بابايی هفته ای دو روز ميرفت يزد. منم تو اين دو روز ميرفتم خونه خواهرشوهرم. خداييش خواهر شوهر خيلی خوبی دارم. اونجا هم که بودم همش ميخوردم و ميخوابيدم ولی هر چی باشه خونه خود آدم يه چيز ديگه هست.شنبه هفته پيش بابايی برای آخرين بار تنهايی رفت يزد، امتحان گرفت و ديروز اومد. اومد که تند تند کارامون رو اينجا انجام بديم و تا 2 هفته ديگه بريم يزد مستقر بشيم تا پسرکمون بياد. کلی هم اين دو سه هفته کار داريم. بابايی بايد از تزش دفاع کنه. من هفته ديگه بايد از پيشرفت کار پروژه ام دفاع کنم. یه عالمه خريد و خلاصه همينجوری هم کلافه بوديم که چه جوری اين همه کار رو انجام بديم که يک کار جديد اضافه شد.ديروز صبح که بابايی رسيد تهرون، سرمست از اينکه رفت و اومدای هفتگی تموم شده، متوجه شد بله! ديشب تو قطار کيف پولش رو زدن. حالا پول نقد خيلی توش نبوده ولی 8 نوع کارت مختلف توش بوده ( 3 تا کارت بانک خودش، یکی کارت بانک من بيچاره، کارت دانشجويی و 2 تا کارت ديگه مربوط به دانشگاه و کارت سوخت ماشين). خلاصه که به تمام معنی بيچاره شديم رفت. ديروز از صبح تا بعد از ظهر از اين بانک به اون بانک برای مسدود کردن کارت ها و درخواست کارت های جديد. کارت سوخت هم که ديگه هيچی. تو اين گيرودار نمیدونم چه جوری قراره دوباره دستمون برسه. خدا رحممون کنه. خلاصه که الآن به شدت تو ضد حاليم. خدا بگم چيکار کنه اين دزد لعنتی رو.شايد اين کارش باعث بشه که دفاع بابايی به نيمه های تير و بعدش بيفته و اونوقته که من رفتم يزد و ديگه نمیتونم تو جلسه دفاعش باشم وخیلی غصه میخورم. دعا کنيد زود کارامون رو به راه بشه. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" face="arial" style="margin-right: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;font-size:100%;"  lang="FA" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-size:100%;" lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:arial;" &gt;&lt;span style=""&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-1429701695909291411?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/1429701695909291411/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=1429701695909291411' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/1429701695909291411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/1429701695909291411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/06/blog-post_12.html' title='پسری، پسری می ماند'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-3906290716281859046</id><published>2007-05-28T09:59:00.000+03:30</published><updated>2007-05-28T10:04:31.096+03:30</updated><title type='text'>من و پسری در هفته 30 ام</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;سلام پسر گلم. عزيز دلم. خوبی مامانی؟ خوش میگذره اون تو؟ ديگه چيزی نمونده ها. هفته 30 ام هم به نیمه راهش رسيد. فقط 10 هفته دیگه.يعنی فقط به تعداد اون انگشتای کوچولوی دستات.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می بينی چقدر زود گذشت. انگار همین ديروز بود که فهميدم تو اومدی تو دلم. اون موقع قد یه هسته سيب بودی. هر هفته هی بزرگتر شدی، قد یه حبه انگور بعد یه توت فرنگی، تا الان که شدی پسر 40 سانتی و 1200 گرمی خوشمزه من.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;اين روزا با اون ورجه وورجه هايی که می کنی حضورت رو بیشتر احساس می کنم. بیشتر تکونات برای صبحهای زود و آخر شبه.صبح ها که بعد از نماز شروع به خوندن سوره انعام میکنم تکونای تو هم شروع میشه. اگه یه وقتایی هم خواب بمونی صدات میکنم و میگم پسر گلم پاشو ورزش صبحگاهیت رو انجام بده. و تو هم سریع بیدار میشی. فکر کنم خیلی مامانی باشی. آخه بیشتر اون تکونای محکم و عجیب غریبت که از روی دلم هم کاملاً پیداست برای وقتیه که من و تو با هم تنهاييم. طفلی بابایی يک ساعت اينجا میشینه شاید اونم ببینه ولی تو پسرک شیطون مامان ساکت میشینی. هفته پیش برای اولين بار حرکتت رو از روی شکمم ديد و کلی ذوق کرد. هر چند با دست اون تکونای آرومت رو حس میکنه اما اون تکونای شدیدت بیشتر برای وقتاييه که دوتایی تنها هستيم. همين هفته پيش بود که دستم روی دلم بود و داشتم باهات حرف میزدم یکدفعه یه چيزی اومد زير دستم.کاملاً حس کردم دستت بود. تا اومدم دستت رو بگيرم فرار کردی. قربونن اون دست و پای تپل و خوشگلت برم. کی بشه بیای و من صد تا بوس بوسیشون کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;پسرک گلم، قربونت برم. خیلی مواظب خودت باش عزيزکم. هفته پيش برای سومين بار تو اين دو ماه یه مشکلی پیش اومد که فکر کردم نکنه میخوای زودتر بیای.طبق معمول هم وقتی بود که بابايی نبود و من تنها بودم. خدا رو شکر یه روز که خوابيدم مشکل حل شد. پسر گلم هنوز خیلی زوده. اين بیرون هم هيچ خبری نیست. صبر داشته باش. اون تو به خودت برس. چيزای خوبی که اون تو هست رو بخور (چيپس و پفک ها رو نخوری ها). هر وقت که وقتش شد بهت میگم بیای بیرون.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:100%;"&gt;آخر هفته پيش هم با بابایی و مامانی (مامان خودم) رفتيم و بابایی از الآن یه کادوی خیلی خوشگل به عنوان هدیه تولد تو برام خرید. دستش درد نکنه خیلی خوشگله. اما فعلاً که بلوکه اش کرده. میگم بهم بده. میگه نه! پسری رو تحویل میدی، کادوت رو تحویل میگیری. ای بابایی بدجنس.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;font-size:12;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;آهان! راستی تخت و کمدت هم رسید يزد. همه چيز آماده و مهیاست که مامان بابا کارشون اينجا تموم بشه و برن يزد، اتاق خوشگلت رو بچينن. برای مامان بابا دعا کن که کاراشون زود رو به راه بشه. فدات بشم الهی. بازم میگم عزيزکم خيلی مواظب خودت باش.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;font-size:12;"  lang="FA" &gt; &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-3906290716281859046?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/3906290716281859046/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=3906290716281859046' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/3906290716281859046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/3906290716281859046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/05/30.html' title='من و پسری در هفته 30 ام'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-6927703266469099855</id><published>2007-05-15T14:27:00.000+03:30</published><updated>2007-05-15T14:38:25.823+03:30</updated><title type='text'>حال و احوال بارانی</title><content type='html'>خوب! هفته 27 هم تموم شد و من و نینی وارد هفته 28 شدیم. فقط 3 ماه دیگه مونده تا نینی ناز من به دنیا بیاد. تو هفته 26 يک مشکل کوچولو برام پیش اومد که چون تا شب ادامه پیدا کرد  دکترم گفت شب بیا بیمارستان برای معاینه. قبلاً هم از این مشکلها پیدا کرده بودم و چیزی نبود،  نینی هم خوب تکون میخورد برای همین خیلی استرس نداشتم. اتفاقاً اون شب بابایی هم نبود. این ترم هفته ای دو روز (سه شب) میره یزد و من خونه خواهرشوهرم بودم. خلاصه با مامان بابایی که اونجا بودن ساعت 10 شب رفتیم بیمارستان. دکتر گفته بود برم اتاق زایمان تا بیاد برای معاینه. اونجا دو تا خانم بودن که داشتن آماده میشدن برای دنیا اومدن نینیهاشون. با دیدن اونا کم کم استرس پیدا کردم. فکر میکردم الآن نینی ما هم دنیا میاد. داشتم از ترس سکته میکردم. خلاصه بعد از یکربع دکتر اومد برای معاینه. حالا مگه صدای قلب نینی در میومد. دیگه رسماً داشتم از ترس میمردم که یکدفعه یه صدای تلپ تلوپ به گوشم رسید. خدا رو شکر که چیزی نبود و مشکلم هم برطرف شد. اون شب یه حال عجیبی داشتم. از اون روز همش به وقتی فکر میکنم که قراره نینی به دنیا بیاد.  از یه طرف دلم میخواد زودتر بیاد بغلش کنم نازش کنم بوس بوسیش کنم . تازه کمردردام هم شروع شده. شبی صد بار بیدار میشم و از این دنده به اون دنده. یعنی به طور کلی یه دفعه از هفته 26 به طور کاملاً محسوسی راه رفتن برام سخت شده. اما از طرف دیگه هم میبینم دلم برای تکونا و شیرجه رفتناش تنگ میشه. دلم برای وقتایی که باهاش حرف میزنم و اونم با یه لگد جانانه جوابم رو میده تنگ میشه. خلاصه که نمیدونم دعا کنم این ایام زودتر بگذره یا نگذره.&lt;br /&gt;راستی فکر کنم افسردگی پیش از زایمان گرفتم. نمیدونم چم شده. زرت زرت گریه میکنم. این هفته بیشتر شبا یا روزا سر هر موضوع کوچیکی (که اغلبم مربوط به پروژه و جواب ندادن برنامه هامه) زدم زير گریه. اونم چه گریه ای. چون بابایی هم نیست که آرومم کنه وتنهام گریه هام دیر بند میاد. خلاصه فکر کنم این هفته اعصاب نینی رو خیلی خط خطی کردم ولی باور کنید دست خودم نیست. اصلاً هم نمیفهمم چرا اینقدر اعصابم خرده . البته این روزا بیشتر تو خونه هستم. یعنی چون خیلی سنگین شدم (ماه پیش 3/3 کیلو اضافه کردم و در کل تا حالا 9 کیلو) با استادم صحبت کردم و قرار شده از این به بعد تو خونه رو پروژه ام کار کنم. نمیدونم این خونه نشینی سبب افسردگیم شده یا اینکه چون یه هفته هست بابایی رو ندیدم و یا ...&lt;br /&gt;میخواستم آخر هفته هم با قطار برم یزد که به خاطر ترس از تکونای قطار کنسل شد. این هم بهانه ای بود برای گریه های بعدازظهر امروز من! خلاصه که فعلاً حال و احوال همی بسی بارانی است. برام دعا کنید.&lt;br /&gt; پ.ن.: یادم اومد که هفته پیش دیدم نینی به مدت یک ربع داره تکونای منظم از خودش در میکنه. یه لحظه دو ریالیم افتاد که تکونای منظم یعنی سکسکه. قربونش برم. نمیدونم چی خورده بود که داشت صبح کله سحر ساعت 5 سکسکه میکرد. خلاصه بعد از يکربع که همچنان سکسکه گل پسر ما ادامه داشت بهش گفتم پسرم یه دقیقه نفست رو نگه دار سکسکه ات تموم میشه و همون وقتم تموم شد. کلی ذوق کردم. میدونم پسرم نفهمید چی گفتم و عکس العملش اتفاقی بود اما من که حسابی کیف کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-6927703266469099855?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/6927703266469099855/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=6927703266469099855' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6927703266469099855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/6927703266469099855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='حال و احوال بارانی'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-3299772497603613102</id><published>2007-04-29T16:39:00.000+03:30</published><updated>2007-04-29T16:41:00.044+03:30</updated><title type='text'>ما و تکونای نینی</title><content type='html'>هفته 25 ام هم تموم شد و من ونینی وارد هفته 26 شديم. الان ديگه نینیمون  35 سانت قد داره و حدوداً 700 گرمه. منم تو اين مدت تقريباً 7 کيلو اضافه کردم. از مانتوهای قبليم فقط يکيش اندازمه. صبح که میخواستم برم دانشگاه ديدم کثيفه و فراموش کردم آخر هفته بشورم. رفتم سراغ مانتوهای ديگه. همشون به زور بسته میشدن و شیکمم خیلی  ضایع نمايان میشد. در نتيجه بیخيال شدم و مانتو کثيفه رو پوشيدم.&lt;br /&gt;تکونای نینیمون کمکم داره شديدتر ميشه.  کلاً بعد از عید که اومدم دانشگاه 10 دقيقه که پشت صندلی میشینم شروع میکنه به لگد زدن.خدا نکنه بخوام دو تا فرمول بنویسم و کار علمی بکنم. قربونش برم چنون لگد میزنه که دلم کباب میشه و بیخیال درس خوندن میشم. از الان که اینجوریه، دنیا بیاد چی میشه. فکر کنم باید برم انصراف بدم.&lt;br /&gt;اما تکونای شدیدش از سه شنبه 28؟؟؟ فروردین شروع شد. اون روز حدوداً 10 ساعت با مامانم بیرون بوديم. رفته بودیم برای کاکل زریمون خرید. وقتی برگشتیم مامانم که طفلی از خستگی سریع خواب رفت. اما پسر گل ما شروع کرد به لگد زدن. اونم چه لگدایی. مگه ول کن بود. اونقدر محکم بود که از روی شکمم هم پیدا بود. حدود 1 ساعت تکون خورد. آخرش اونقدر ترسيدم که مامانم رو صدا زدم و گفتم میترسم. اين چرا اینجوری میکنه؟ همه میگن به خاطر خستگی بوده اما من فکر کنم داشت از خوشحالی ورجه وورجه میکرد. بعد از اون موقع دیگه بابایی هم میتونه تکونای نینی رو حس کنه. اولین بار که دستش رو شکمم بود و نینی تکون خورد رنگ از رخسارش به شدت پرید. حالا هم دیگه وقتایی که خونه ایم کارمون شده که من بخوابم و بابایی دست بذاره روی دلم و بگه نینی جون تکون بخور و بعد از تکونم بگه آخ نازش شم.&lt;br /&gt;کلی از خریدای نینی مون تو اون هفته انجام شد. تخت وپارک، کرير، کالسکه، روروک، با یه عالمه وسیله های جینگولی و لباسای جینگولی تر. البته خداییش پدرمون در اومد برای خرید لباساش. خوبه که کلیش رو مامان بابام از قبل گرفته بودن. من نمیدونم چرا هر چی لباس خوشگل و جیگره دخترونه هست. آخه ما پسردارا باید چیکار کنیم؟ حالا میگم کاش یه بار دیگه رفته بودم سونوگرافی. اگه نینیمون دختر بشه چی؟ باید برم همه وسایلشو عوض کنم و دخترونشو بگیرم.  سفارش تخت و کمدشم بابام اینا دادن که اين هفته آماده میشه. دست مامان بابام درد نکنه که مثل همیشه سنگ تموم گذاشتن.  راستی نگفتم از وقتی نینیمون تکون میخوره برای خودش شخصیتی پیدا کرده و نظر میده. چند وقت پیش داشتیم با بابایی در مورد رنگ اتاق پسر جیگرمون صحبت میکردیم به آبی که رسیدیم تکون خوردو قرار شد حالا که خودش میخواد رنگ اتاقش و حاشیه دور اون آبی باشه. اما نینی مامان، پسر مامان، عزيز دل مامان شرمنده! چون رنگ تخت و کمدت کرم-قرمز شد دیگه رنگ آبی خیلی ضايع میشه. پس کوتاه بیا و به رنگ کرم – قرمز يا یه چی تو اين مایه ها رضایت بده! خوب؟ باشه مامانی؟ قول میدم دیگه حرفت رو زمین نمونه. خوب؟ الهی مامان فدات بشه پسر عسل و ناز ناز مامان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-3299772497603613102?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/3299772497603613102/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=3299772497603613102' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/3299772497603613102'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/3299772497603613102'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/04/blog-post_29.html' title='ما و تکونای نینی'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-712712219828577197</id><published>2007-04-24T16:46:00.000+03:30</published><updated>2007-04-24T16:51:49.087+03:30</updated><title type='text'>استاد خیلی عزیز ما</title><content type='html'>سلام. من بازم بعد از یه عالمه تأخير اومدم. نمیدونم چرا اينجوری میشه. دلم میخواد حداقل هفته ای یک بار بنویسم تا خاطرات هر هفته بارداریم ثبت بشه. اما تا چشم به هم میزنم میبینم 2-3 هفته شده و من هیچی ننوشتم.&lt;br /&gt;قرار بود از عکس العمل استادم وقتی شنید دارم مامان میشم بگم. راستش قبلاً هم گفته بودم خیلی نگران اين موضوع بودم. از وقتی فهمیده بودم باردارم تمام فکر و ذکرم به این بود که حالا اگه بفهمه چیکار میکنه و چی میشه و از این حرفا. تصمیم داشتم هر طور شده تا قبل از عید بهش بگم. هم خیال خودم راحت بشه و هم اگه عصبانی شد تو این دو هفته تعطیلات عید آتیشش بخوابه. نزدیکای عید هی به بهانه های مختلف میرفتم تو اتاقش اما نمیتونستم بگم. هم روم نمیشد و هم میترسیدم. آخر یه بار از همون دفعه ها که باز بدون گفتن هیچ کلمه ای داشتم از اتاقش میومدم بیرون. زدم به سیم آخر و رفتم گفتم اگه میشه من 2-3 روزی نیام. اونم ناراحت گفت تو خیلی عقبی و برای چی نمیخوای بیای. گفتم آخه الان نزدیک 4شنبه سوریه، موقعیت منم که حتماً تا الآن فهمیدید چه جوریه؟ گفت نه چه جوریه؟ و من در حالیکه سرم پایین بود، دستام میلرزید و مطمئنم رنگم هم پریده بود گفتم آخه داریم نینی دار میشیم. پیش خودم گفتم که الانه که یه چیزی بیاد تو کله ام. اما بر خلاف تعجب شروع کرد: اِه، به سلامتی. چند وقتته؟ چرا من تا الآن نفهمیدم؟ چرا زودتر نگفتی؟ حتماً تا الآن خیلی اذیتش کردی. قیافتم که عوض نشده. پس بچت حتماً پسره و کلی از این حرفا.منم فقط مات و مبهوت استاده بودم. گاهی هم جواب بعضی از سؤالاتش رو میدادم. بعد گفت برو در اتاق رو ببند و کمی شکمم رو بازرسی کرد که ببینه چرا تا الآن نفهمیده، شکمم کوچیکه يا او مشکل داشته (راستی استادم خانمه ها!). دیگه گفت خیلی مواظب نینیت باش و اذیتش نکن وپس این چند ماهه که اینقدر تنبل شده بودی به این دلیل بوده و...&lt;br /&gt;خلاصه که هنوزم که هنوزه نه تنها من بلکه همه دوستام کلی تو کف عکس العملشیم. آخه وقتی یه نفر تا حدودی ازدواج رو مانعی برای درس میدونه، بچه که دیگه واویلا!. همش میگم کاش زودتر بهش گفته بودم. 4 ماه بیخودی حرص خوردم ولی بازم خدا رو شکر که دعوام نکرد. البته پرسید که خودتون میخواستید يا نه ها . منم یه جواب توپ بهش دادم. کلی هم الآن باهام مهربون شده. هر دم احوالم رو میپرسه. ماجرای تب کردنم رو فهمیده بود. به دوستم گفته بود که خیلی نگران فلانیم، مریض شده بوده و ...خلاصه که خدا خیرش بده. کلی روحیه ام برای انجام پروژه عوض شد. اون 4 ماه واقعاً از دست این فکر وخیالها و پروژه افسردگی گرفته بودم. منم الآن میخوام وقت بیشتری رو پروژه ام بذارم و به قول استادم حداکثر تا 2 ماه دیگه یه کار درست حسابی که توش یه مقاله در بیاد انجام بدم که بعدش فکر نکنم با نینی خیلی بشه روی پروژه مروژه کار کرد. برامون دعا کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-712712219828577197?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/712712219828577197/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=712712219828577197' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/712712219828577197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/712712219828577197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/04/blog-post_24.html' title='استاد خیلی عزیز ما'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-288418312963941606</id><published>2007-04-08T11:36:00.000+03:30</published><updated>2007-04-08T11:41:35.517+03:30</updated><title type='text'>سونوگرافی</title><content type='html'>بالاخره تعطیلات عید هم تموم شد و به سلامتی دوباره درس و دانشگاه و حرص خوردنها آغاز گردید. عید امسال یه حال و هوای دیگه ای داشت. کلی مهم شده بودم. هر جا میرفتم همه کلی راهنماییم میکردن و بهم میگفتن چی بخور و چی نخور.&lt;br /&gt;قبل از عید همونطور که تو پست قبلی نوشته بودم یک آنفولانزای خفن گرفتم. هنوزم که هنوزه یه ذره نگرانم. با وجود اینکه بعد از اون رفتم سونوگرافی و دکتر گفت همه چیز خوب و طبیعیه بازم دلم آروم نمیشه. امروز که داشتم ایمیلام رو چک میکردم (این دو-سه هفته حتی چک میل هم تعطیل بود) خوندم که هفته 19 (یعنی دقیقاً همون هفته ای که من مریض بودم) هفته مهمیه وکلاً تو مغز مکانهایی برای حس های شنوایی، بینایی، چشایی و... تشکیل میشه و دوباره دل من پر از آشوب شد.&lt;br /&gt;خوب بگذریم. تو این دو هفته عید نینی مون خیلی خوب رشد کرد (به عبارتی شیکم بنده خیلی خوب رشد کرد، از نینی که خبر درست حسابی ندارم). همونطوری هم که گفتم سونوگرافی هم رفتم. روز 9 فروردین. از استرس داشتم میمردم. نمیدونم چرا افتاده بود تو کله ام که نینی دستی پایی چیزی نداره. تو مطب این فکر احمقانم رو به بابایی هم گفتم. کلی بهم دلداری داد ولی خودش هم به شدت ترسید و رفت توی فکر. اینم رو بگم که یه ایل و تبار همرام اومده بودن مطب. چون دیگه طاقت نداشتن. بعد از 1 ساعتی معطل شدن که صدام زدن، من و بابایی و مامانم خواستیم بریم تو که خانم منشی هیچکدومشون رو راه نداد و من تنهایی رفتم. بازم رفته بودم پیش همون دکتر بداخلاق. دیدم حالا که هیچکی نیست حداقل خودم نینیم رو ببینم. خلاصه با ترس ولرز گفتم میشه ببینمش و دکتر هم مونیتورش رو چرخوند ولی هیچی حالیم نشد. اصلاً نتونستم تو این سیاه سوله ها بفهمم نینی کجاست. خلاصه دکتر شروع به برانداز کردن نینی مون کرد و گفت همه چیز طبیعیه. این وسطا مامانم بالاخره از دست اون خانم منشی فرار کرده بود و به ما ملحق شده بود و بابایی هم پشت در هی به خواهر کوچیکم میگفت دعا کن. خلاصه با حرفی که قبل از سونو بهش زده بودم کلاً دختر- پسر بودن یادش رفته بود بعد هم که فهمید سالمه دوتا کیک کوچولو خرید و بردیم خونه مامان باباهامون. اما باید بگم که سمیه جون منم شدم جزء اون یک درصدی که میگفتی اشتباه از آب در میاد. بعله ! نینی جون ما به احتمال زیاد پسمله. البته دکتر گفت صد در صد نیست و تا هفته 24 باید صبر کنم ولی از روی ظاهرم هم همه میگن گل پسر قند عسله. خلاصه که سمیه جون این پیشگوییت باعث شد یه چند دست لباس و آلبوم دخترونه رو دستمون باد کنه. اما بابایی میگه اشکال نداره بالاخره از 3 تا بچه یکیشون دخمل میشه دیگه. تعداد رو دارین که!&lt;br /&gt;از شنبه 11 فروردین هم تکونای کاکل زریمون رو دارم حس میکنم. یعنی فکر کنم مشابه این تکونها رو قبلاً هم حس کردم ولی شاید هفته ای یکبار بوده. برای همین مطمئن نبودم مربوط به نینی باشه. اما از شنبه دیگه هر روز روزی چند بار تِپ تِپ میکنه. میگم تپ تپ آخه هنوز اونجوری که باید تکوناش محکم نیست. خیلی آرومه و گاهی وقتا کلی تمرکز میخواد. هر دم به ساعت هم بابایی و بقیه میپرسن تکون خورد و من باید گزارش لحظه به لحظه تکونای گل پسرم رو بهشون بدم.&lt;br /&gt;خیلی حرف زدم. تو پست بعدی حتماً از عکس العمل استادم وقتی شنید داریم نینی دار میشیم میگم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی برام خیلی دعا کنید. به نظرتون تب تو هفته 19 میتونه باعث بشه نینی خدای نکرده خدای نکرده مشکل جدی مثل ناشنوایی و نابینایی پیدا کنه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-288418312963941606?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/288418312963941606/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=288418312963941606' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/288418312963941606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/288418312963941606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='سونوگرافی'/><author><name>Masoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00460432555508208473</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-2031022335146586756</id><published>2007-03-20T10:23:00.001+03:30</published><updated>2007-03-20T10:38:36.343+03:30</updated><title type='text'>تب</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یه چند روزه می خواستم بیام اینجا و از ماجرای مطلع شدن استادم از حاملگیم بنویسم، اما اصلاً نتونستم. میگن آدم از هر چی بترسه سرش میاد. همیشه خیلی نگران این بودم که نکنه تو دوران حاملگی مریض شم و مجبور بشم قرص و دارو بخورم. الآن 6 روزه که از این آنفولانزاهای اجق وجق گرفتم. سردرد و تب وحشتناک. آخر مجبور شدم اسیتامینوفن و آموکسی سیلین بخورم. تبم روزی چند بار به  39/5میرسه. دارم دیوونه می شم. نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر نینی مون. همش میگم نکنه این تب های بالا و داروها باعث بشه نینی مون مشکلی پیدا کنه. از فکر و خیال دارم دیوونه میشم. تو رو خدا اگه تجربه مشابه یا راهنمایی تو این زمینه دارید برام بنویسید. خیلی نگرانم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در ضمن سال نو همگی مبارک. امیدوارم سال جدید سالی سراسر شادی و خوشحالی برای همتون باشه. موقع سال تحویل که گلهاتون رو دعا می کنید نینی ما رو هم یادتون نره ها! باشه.&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;پ.ن.1: دیروز مامان بابای بابایی برای سلامتی نینی مون شله زرد پختن. دستشون درد نکنه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;پ.ن.2: تو این هاگیر واگیر و اعصاب خردی امروز صبح یک شاخه موی سفید توسرم کشف شد و اعصاب خراب بنده را خط خطی تر کرد. البته سریعاً طی يک اقدام متهورانه این شاخه از بیخ و بن قیچی گردید &lt;span style=""&gt;            &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-2031022335146586756?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/2031022335146586756/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=2031022335146586756' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2031022335146586756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2031022335146586756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/03/blog-post_20.html' title='تب'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-7705045207501176502</id><published>2007-03-03T20:16:00.000+03:30</published><updated>2007-03-03T20:20:24.882+03:30</updated><title type='text'>آغاز هفته 18</title><content type='html'>من و نینی نازم وارد هفته 18 ام شدیم. آخر هفته پيش اسباب کشی داشتیم. مامان بابام از یزد اومده بودن کمکمون. نمیگذاشتن دست به سیاه سفید بزنم. میدونم خیلی خسته شون کردم ولی اونا اینقدر محبت دارن که میگن کلی بهمون خوش گذشت و هفته دیگه هم شاید اومدیم. خدا سایه همه مامان باباها را بالای سر بچه  هاشون حفظ کنه که اینقدر بامحبتن&lt;br /&gt;اما از نینی مون بگم که دیگه داره کم کم بزرگ میشه و برا خودش حالا دیگه خانومی شده( نه اشتباه نکنید هنوز نرفتم سونوگرافی. سمیه جون مامان ایلیا گفته دخمله) . روزای شنبه همیشه اولین کاری که به محض ورود به دانشگاه میکنم خوندن ایمیلیه که ازبیبی سنتر برام اومده و وضعیت نینی مون رو تا پایان اون هفته نشون میده. این هفته نینی مون حدود 140 گرم وزن داره و 13 سانتی متر هم قدشه. الهی فداش بشم که داره تند تند بزرگ میشه. این روزا سعی میکنم بیشتر از قبل دعا و قرآن بخونم چون شنیدم خیلی تو آرامش نینی تأثير داره. در ضمن به زور هر جورشده 2 لیوان شیر رو میخورم. اما در کل فکر میکنم خیلی بهش ظلم میکنم. آخه از صبح که میام دانشگاه بعضی روزا تا 8 شب دانشگاهم. خونه هم که میرم دارم از خستگی میمیرم. به زور یه چیزی میخورم و میخوابم. ممکنه یه روز حتی یه دونه میوه هم نخورم. مامانم هی بهم زنگ میزنه و دعوام میکنه ولی چیکار کنم نه وقت دارم و مهمتر اینکه نه اشتها. نمی فهمم چم شده. درسته که خیلی ویار ندارم اما اشتها هم ندارم. از یکطرف نمیتونم چیزی بخورم از طرف دیگه عذاب وجدان نخوردن میگیرم و اعصابم خرد میشه . یعنی فکر کنم دارم دوبله بهش ضرر میرسونم. استرس اينکه چه جوری به استادم هم بگم که دارم مامان میشم به کنار.نمیدونم چرا نمی فهمه. والا همه پسرای تو آزمایشگاهمون فهمیدن اما اون که خانمه هنوز نفهمیده&lt;br /&gt;اما تو ای نینی مامان، عزیز دلم، قربونت برم، تو رو خدا هر چی احتیاج داری از بدن من بردار. میدونی که لاغرنیستم و به اندازه کافی ذخیره دارم. من هیچیم نمیشه. تو رو خدا بردار. میدونی که بابایی عاشق نینی تپل مپله. عزیز دلم، نینی ماهم مامانی رو ببخش که نمیتونه خوب بهت برسه. خیلی مواظب خودت باش. در ضمن وقت هم کردی یه تکونی به خودت بده. آخه الآن دو هفته هست که من و بابایی منتظر اون لگدای دوست داشتنیت هستیم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-7705045207501176502?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/7705045207501176502/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=7705045207501176502' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7705045207501176502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/7705045207501176502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/03/18.html' title='آغاز هفته 18'/><author><name>Masoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00460432555508208473</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-2260139545411038852</id><published>2007-02-26T18:04:00.000+03:30</published><updated>2007-02-26T18:07:31.313+03:30</updated><title type='text'>جواب آزمایش</title><content type='html'>وای که ديشب عجب شبی بود. ديروز عصر مسعود جواب آزمايشای 4 ماهگيم رو گرفته بود. شب که از دانشگاه برگشتم بدو بدو رفتم سراغ جوابها. چند برگ بود. يکدفعه چشمم به يه برگه کوچيکی افتاد که ضميمه آزمایشام بود. 3-4 خط بود که تو خط آخر نوشته شده بود پيشنهاد میکنيم حتماً آزمایشهای تشخيصی انجام گردد. ديگه هيچی نفهميدم فقط شروع کردم زاز زار گريه کردن. بلند بلند گریه میکردم و میگفتم خدایا حالا من چيکار کنم. آخه تو یه کتاب خونده بودم که  آزمایشهای تشخيصی رو به کسایی میدن که احتمال داره بچشون مشکل داشته باشه. ا ساعت تموم گریه کردم. مسعود هم این وسط داشت از ناراحتی منفجر میشد. هی این کتاب "همه مادران سالمند اگر" رو زيرو رو میکرد . از اونور هم به من دلداری میداد که نه و مطمئن باش چیزی نیست.آخه اون تيکه ای که اعدادش محدوده طبیعیشون معلوم بود رو که نگاه میکردم میدیدیم مشکلی نیست و به جز یه مورد بقیه تو محدوده طبیعیه. خلاصه تو این گریه و زاری به دکترم زنگ زدم ولی با این صدای بغض آلود اصلاً نمی فهميد چی ميگم. گفت 5شنبه بیار ببینم. فقط فهميدم اون چیزی که تو محدوده نیست مربوط به سرخچه هست که بایدم بیشتر باشه چون واکسنش رو زدم. اما از یکشنبه تا 5شنبه مگه من میتونستم طاقت بیارم. این وسط مسعودم به مامانم اینا زنگ زد و نتیجه آزمایش سه گانه رو خوند براشون و گفت اگه میشه از دکترم تو یزد بپرسن. اما دکترها دیگه اونوقت شب نبودن . اون بیچاره ها رفته بودن یه دکتر کشیک خوب پیدا کرده بودن و بهش نشون داده بودن. دکتر گفته بود چیزی نیست. به دخترتون سلام برسونید و بگید از این به بعد تو جواب آزمایشا فضولی نکنه. جواب آزمایش که مال او نیست و مال دکترشه&lt;br /&gt;خلاصه کمی که حالم بهتر شد نشستم با دقت دو سه جمله قبل از اون جمله لعنتی رو خوندم. دیدم منظورش اینه که این نوع آزمايشا خیلی دقیق نیست و برای نتیجه گيری دقيقتر بهتره اون آزمایشهای تشخيصی رو انجام داد. با صد بار خوندن تونستم خودم رو متقاعد کنم که این برگه رو به نتیجه آزمایش همه خانمهای باردار ضمیمه میکنن نه فقط مال من.که البته امروز که به آزمایشگاه زنگ زدم دیدم واقعاً همینطوره&lt;br /&gt;خلاصه که واقعاً شب بدی بود. خدا کنه همه نینی ها چه اونا ییکه دنیا اومدن و چه اونایی که هنوز تو دل ماماناشون هستن همیشه سالم باشن. البته تا 5شنبه نرم پیش دکتر و آزمایشام رو نشون ندم خیالم کاملاً راحت نميشه. برام خیلی دعا کنید که چیزی نباشه و نینی جون جونیمون سالم سالم باشه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-2260139545411038852?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/2260139545411038852/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=2260139545411038852' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2260139545411038852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/2260139545411038852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/02/blog-post_26.html' title='جواب آزمایش'/><author><name>Masoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00460432555508208473</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-859775234127823841</id><published>2007-02-14T17:06:00.000+03:30</published><updated>2007-02-14T17:08:40.353+03:30</updated><title type='text'>استاد عزيز ما</title><content type='html'>هفته پانزدهم هم شکر خدا به خوبی داره تموم ميشه. فردا نوبت دکتر دارم. درضمن بايد آزمايش های 4 ماهگيم رو هم بدم. خدا کنه که مشکل خاصی نباشه. برامون دعا کنيد&lt;br /&gt;آهان! راستی نی نی مون اين هفته اولين هديه شو گرفت. يک عروسک خيلی ملوس از طرف خاله جونش. مرسی خاله جون والبته عمو جون&lt;br /&gt;مشکل الآن من پروژه و استادمه. اصلاً هيچ کاری نمی تونم انجام بدم. يعنی اصلاً حس انجام هيچ کاری رو ندارم. کم کم صدای استاد گراميم داره درمياد. يک ماه پيش رو رفته بود آمريکا. وقتی برگشته بود کلی شارژ بود. هی به خودم گفتم تا آلان خوشحال و خندانه بهش بگم که نی نی دارم، شايد عکس العملش خيلی شديد نباشه. اما جرأت نکردم. گفتم ميگه نی نی نداشتی چی بودی که حالا بخوای نی نی هم داشته باشی. يه کم صبر کنم، يه مقاله بدم دستش شايد اينو نگه. پيش خودم فکر کردم نزديکای عيد بهش ميگم بعد هم 2-3 هفته فرار. شايد تا برگردم آتيشش خوابيده باشه. خدا کنه عکس العمل خفنی نشون نده. هر وقت صحنه های اونروز رو تو ذهنم تصور می کنم کلی دلهره و استرس پيدا می کنم. خدا به خير بگذرونه. برام خيلی دعا کنيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-859775234127823841?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/859775234127823841/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=859775234127823841' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/859775234127823841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/859775234127823841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/02/blog-post_14.html' title='استاد عزيز ما'/><author><name>Masoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00460432555508208473</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-237475033083767748</id><published>2007-02-06T14:47:00.000+03:30</published><updated>2007-02-06T14:50:54.602+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام. همين اول بگم که اونقدرها هم که فکر می کردم نی نی جون ما بی آزار نبوده . بعد از نوشتن پست قبلی اون حالت تهوع ها شروع شد و البته نه خیلی زياد ولی دائما بايد يه آدامس تو دهان بنده باشه. هفته پيش مامانم 5-6 روز اومد پيشم، بعدشم چند روز مادرشوهرم . خلاصه کلی خوش خوشانم بود. همش خوردم و خوابيدم. اما بعدش وقتی همه رفتن يکدفعه درد دست وحشتناکی گرفتم. 2 روز دست راستم ویه روزم دست چپم. خيلی درد کشيدم. نزديک يک کيلو هم وزنم کم شد.  بعد از اين 2-3 روز حالت تهوعم خيلی بيشتر شده. خيلی برام عجيبه آخه الآن تو هفته 14 هستم وهمه می گن بايد  کم کم ويار تموم بشه ولی مال من تازه داره اوج می گيره. بابايی مِگه قربونش برم بچه ام هم مثل خودم دل سنگين و دقيقه نوديه. حالا تازه يادش اومده که حالی به احوالات مامانش بده. بعد هم که میگم حداقل يه ذره دعواش کن ، کلی قربون صدقه اش میره و در نهايت برای خالی نبودن عريضه ميگه نینی جون حالا تو هم يه کم کوتاه بيا. مرسی بابايی با اين دعوا کردنت!! ببين نینی از الآن داری پا تو کفش ما میکنی ها حواست باشه قربونت برم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-237475033083767748?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/237475033083767748/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=237475033083767748' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/237475033083767748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/237475033083767748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Masoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00460432555508208473</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-1733074537325924424</id><published>2007-01-17T18:44:00.000+03:30</published><updated>2007-01-17T19:21:10.985+03:30</updated><title type='text'>سفر</title><content type='html'>سلام، بعد از يک تأخير طولانی باز اومدم. هفته پيش ما با نی نی جون جونيمون رفتيم يزد. آخه من و بابايی هر دو يزدی هستيم. اين دومين سفر سه نفرمون بود. اولين سفر رو سه تايی حدوداً يک ماه پيش رفتيم مشهد. تو يزد اولين سونوگرافيم رو رفتم. شکر خدا همه چيز خوب بود. نینی مون خارج از رحم نبود، يک قلو بود و قلبش هم تشکيل شده بود. اما آقای دکتر خيلی بداخلاق تشريف داشتن و مطبشون هم به شدت شلوغ بود. برای همين اصلاً برام توضيح نمی داد که چی به چيه. اما بابايی چسبيده بود به مونيتور و خوب خوب نی نی رو ديد. کلی هم از خودش ذوق در کرد.16  دی هم تولد بابايی بود خيلی دلم می خواست براش يه تولد درست حسابی بگيرم ولی اينقدر سرمون شلوغ بود که به کيک و کادو بسنده شد. راستی من به عنوان کادو يه کيف چرم  زحمت کشيدم خريدم. بابايی بازم تولدت مبارک. فقط می تونم بگم که من خيلی خوشبختم که تو رو دارم. در اينجا هم بهت قول میدم که سال ديگه با نی نی مون يه تولد توپ برات بگيريم.&lt;br /&gt;فردا شبش هم پنجمين سالگرد ازدواجمون بود(البته به قمری)، که  به دليل عروسی دختر داييم به چند تا عکس و خوردن بستنی تو چايخونه سنتی با مامان بابام و خواهرم اينا خلاصه شد.&lt;br /&gt;اين بود خاطرات سفرمون. بازم میام با توضيحات بيشتردرباره نی نی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-1733074537325924424?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/1733074537325924424/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=1733074537325924424' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/1733074537325924424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/1733074537325924424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='سفر'/><author><name>Masoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00460432555508208473</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-5447627870890673495</id><published>2006-12-29T22:00:00.000+03:30</published><updated>2006-12-29T22:38:58.912+03:30</updated><title type='text'>و اما ...</title><content type='html'>درباره خودم:&lt;br /&gt;من 26 سالمه و همسر خوبم 30 سال داره. اسفند 80 با هم عروسی کرديم والآن يک نی نی 8 هفته ای &lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/10.gif" /&gt; تو دلم دارم. فعلاً هردومون دانشجوی رشته برق &lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/34.gif" /&gt; هستيم و انشاء ا... شوهرجان تا چند ماه ديگه قصد داره دفاع کنه.&lt;br /&gt;از نی نی جون جونيمون بگم که تا اينجا نی نی خيلی ماهی بوده و اصلاً از ويار خبری نيست. البته اين موضوع کمی منو نگران کرده. چون مامانم تو حاملگيش به شدت ويار داشته و من هم قاعدتاً بايد اينطور می بودم. برای همين، دائم فکرهای عجيب غريب مثل حاملگی خارج از رحم، حاملگی پوچ و... به ذهنم می ياد &lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/15.gif" /&gt;. اصلاً هم نمیدونم ربطی به ويار دارن يا نه ولی خوب من همه رو به هم ربط می دهم &lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/15.gif" /&gt;. درضمن بازم به دليل نداشتن ويار کلاً يادم ميره که يک نی نی دارم و نبايد چيپس، پفک و شکلات  &lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/32.gif" /&gt; بخورم و به جای اينها بايد روزی چند تا ليوان شير &lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/26.gif" /&gt; و... خورد. البته فکر کنم با اولين سونوگرافی همه اين مشکلات حل بشه. برامون خيلی دعا کنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-5447627870890673495?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/5447627870890673495/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=5447627870890673495' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/5447627870890673495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/5447627870890673495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2006/12/26-30.html' title='و اما ...'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3191725075114137863.post-4251571601267402514</id><published>2006-12-24T23:01:00.000+03:30</published><updated>2006-12-25T10:08:30.452+03:30</updated><title type='text'>سلام</title><content type='html'>سلام،&lt;br /&gt;يک 7-8 ماهی بود که با دنیای وبلاگ ها  -بخصوص وبلاگ هایی که مامان باباها برای نی نی هاشون می نویسند- آشنا شده بودم.&lt;br /&gt;خیلی دلم می خواست که من هم  وبلاگی برای ثبت خاطرات داشته باشم، اما چون همیشه از نوشتن فراری بودم این اتفاق نمی افتاد. تا اینکه در روز 16 آذر با دیدن دو خط بنفش رنگ روی بی بی چک &lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/08.gif" /&gt; برای اینکار مصمم شدم. من در اینجا از خاطراتمون با نی نی جون جونیمون &lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/07.gif" /&gt; خواهم نوشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3191725075114137863-4251571601267402514?l=ninijoonjooniema.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/feeds/4251571601267402514/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3191725075114137863&amp;postID=4251571601267402514' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/4251571601267402514'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3191725075114137863/posts/default/4251571601267402514'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ninijoonjooniema.blogspot.com/2006/12/blog-post_24.html' title='سلام'/><author><name>Nini joon jooni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07008891259081184005</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
