Lilypie Third Birthday tickers

نی نی جون جونی ما

Monday, June 28, 2010
دفاع
سلام
بالاخره دارم دفاع میکنم (البته ایشا... و به امید خدا) و یه عده کثیری از دست درس و پروژه من راحت میشن. فردا هشتم تیرماه هشتاد و نه رأس ساعت 2 بعدازظهر . خواهشاً دعام کنید که جلسه برگزار بشه و خوبم برگزار بشه. فعلاً که دو نفر از هیئت ژوریم کم شده (استاد مشاورم که از آمریکا نیومد و دکتر عارف که به دلیل فوت پدرشون شاید نتونن شرکت کنن) خدا سومی رو بخیر بگذرونه. دعا یادتون نره.
12:52 PM -- مامان
9 comments
Saturday, May 22, 2010
اصفهان
هفته پيش با اجازه رفتيم اصفهان. کنفرانس مهندسی برق. چند تا از دانشجوهای مسعود مقاله داشتن و اين بهانه ای شد که من گير بدم که تو هم بايد بری و ما رو هم ببری. تقريباً ميشه گفت اولين مسافرت سه نفرمون قرار بود باشه (البت به جز تهران که به خاطر تزم چند بار رفته بوديم و البته یه سفر به قم با فاميلای بابايی). ولی اين يکی سه نفری بوديم و خيلی حس مسافرت بیشتری داشتم. یه هتل خوبم رزرو کرديم و با کلی اميد و آرزو و ليست خريد عازم سفر شديم. ميگن اگه بیشتر دل ببندی بدتر میشه. شده حکايت اين سفر ما. از حلقوممون در اومد. ديگه حالاحالا ها مسافرات بی مسافرت.
دوشنبه آخر شب که رسيديم که هيچی. صبح زود مسعود رفت افتتاحيه کنفرانس. منم ايلیا رو بیدار کردم و صبحونه خورديم و روانه ميدان نقش جهان شديم. ايلیا با ديدن اسبها کلی ذوق کرد. کلی هم شجاع شدم و برای تکميل خوشحاليش سوار کالسکه هم شديم. بعد هم برگشتيم هتل و ناهار و زديم بيرون. اينو بگم که از روز قبلش گلاب به روتون اد*رار ايليا به شدت پررنگ شده بود. گفتيم حالا خوب ميشه شايد آب کم خوردن ولی نشد. خلاصه رفتيم بیرون گفتيم اول بريم یه آزمايشگاه پيدا کنيم. ببینيم مشکلی نباشه. خلاصه تا آزمايشگاه رو پيدا کرديم و ایلیا رو راضی کرديم يه دو تا قطره بشا*شه و نتيجه رو بگيريم شد ساعت 5 بعدازظهر که خوشبختانه با کارشناسی که از طرف دو تا مهندس به عمل اومد عفونتی تشخيص داده نشد. دوباره در جهت اهميت به فرزند رفتيم ايلیا یه کم اسب دید و خسته برگشتيم هتل که مثلاً یه استراحتی بنماييم و شب بريم هتل عباسی برای جشن کنفرانس. که ايلیا از ساعت 7 شب تا فردا 8 صبح گرفت خوابيد و ما هم بیخیال شديم. فردا صبح ديديم ايليا برای اولين بار تو عمرش گفت گشنمه پلو میخوام. نگو بچه ام از 4 بعداز ظهر به اينور هيچی نخورده بود به جز یه عالمه عرق کاسنی که برای رفع گرمی و روشن شدن ادرار شب تا صبح بهش خورانده بوديم.و در نتيجه ضعف کرده بود. سريع رفتيم صبحونه. کلی املت خورد. اولين باری بود که برای هر لقمه اش نبايد التماس میکردم. خلاصه خورد و زديم بیرون به اين اميد که بهتر میشه. اما نشد یه بارم تو تاکسی بالا اورد و درنتيجه سريع رفتيم دکتر. تا ديدش گفت فاويسمه. باقالی خورده گفتيم آره .ديروز. گفت خودشه و سريع بستريش کنيد . شوکه شده بوديم. گفتيم اگه ميشه سريع برگرديم يزد. گفت یه آزمايش خون بدين ببینم کم خون شده يا نه. آزمايشم داديم و ديديم بله حسابی کم خونه. رنگش شده بود مثل زردچوبه. ولی باز دل و زديم به دريا و سريع برگشتيم هتل و وسايلمون رو برداشتيم و اومديم يزد که بستريش کنيم. تو راه هم یه بند بهش مايعات داديم. رسيديم يزد مستقيم رفتيم دکتر. اما اون گفت مشکوکم به فاويسم و ممکنه نباشه. یه آزمايش ادرار مجدد داديم و چیز جديدی نبود. خلاصه که گفت بستری نمی خواد بشه. فاویسم بودن یا نبودن رو هم الآن نمیشه تشخيص داد و 2 هفته دطگه باید آزمایش کنيم. از وقتی برگشتيم خیلی بهتر شده. یعنی همون شب از حالت ضعف در اومد و فرداشم که پنجشنبه باشه رنگ ادرارش طبیعی شد. حالا منتظرم تا دو هفته دیگه . خدا کنه که فاویسم نداشته باشه. اصلاً نمیتونم بهش فکر کنم. هر دفعه یادم میاد فرار می کنم. دعا کنید چیزیش نباشه.

یه سوال. اگه یه نمونه مثلاً جیش بچتون رو برین آزمایشگاه. بعد خانم متصدی حال نداشته باشه از جاش بلند بشه. بهتون بگه خودت بذار تو اتاق (اتاق انجام آزمایش ها و بررسی نمونه ها) و شما برین دم اتاق. یه نگاهی بندازین و ببینین که خبری از هیچ تابلو و نوشته ای مثل "محل قرار دادن نمونه ها" نیست و یه میزدم در اتاق است و سمت دیگه اتاق و در کنار ديوار هم یک سری میزهای ممتد هست که روی اونا کلی ادوات و تجهيزات آزمايشگاهی هست نمونه دستتون رو کجا میذارین
1- با توجه به عدم مشاهده تابلو و با توجه به اینکه اصولاً به چنين اتاقی نبايد وارد شد همونجا روی میزاول اتاق میذارین.
2- وارد اتاق شده میذارین کنار یکی از اون وسایل آزمايشگاهی (اگه عشقتونم کشید و بلد بودین دستگاه موردنظر رو پیدا می کنید و خودتون نتیجه رو میگیرین)
3- وارد اتاق شده یه کم میرین جلوتر بعد دکتر آزمايشگاه رو پیدا کرده و ازش میپرسين که جیش بچتون رو کجا بذارین
4- هیچکدام.
برام جالبه. میشه بگین کدوم یکی رو انجام میدین؟
5:31 PM -- مامان
5 comments
Friday, May 14, 2010
اسفند 88


چندروزي بيشتر تا پايان سال 88 نموده منم مثل همه شما همه جوره سرگرم و مشغولم . خونه تكوني ، خريداي عيد و هدايا و... پست قبل مربوط به خرداد است اين 9 ماه بيشترين تغيير در ايليا مربوط به حرف زدنشه. تقريباً‌همه چيز رو ميگه خيلي بايد مواظب حرف زدنامون باشيم. با يك لهجه خاصي حرف مي زنه. هر جا شروع مي كنه به حرف زدن همه غش مي كنن از خنده. لهجه‌اش يزدي آميخته با افغاني هست. آخر جمله هاشم مي‌كشه . خيلي بامزه حرف مي زنه . و خيلي هم زياد حرف مي زنه پشت سر هم. مسلماً مثل همه بچه ها كلمات جالب و جمله هاي خنده دار زياد گفته كه ديگه اونقده گذشته كه يادم نمي ياد گاهي مياد بغلمون ميكنه و ميگه بيا بغلم و بعد هم مثلاً اگر بگم دوستت دارم، سريع مي‌گه منم دوستت دارم ( بعد هم توضيح ميده كه اين جمله رو از كجا ياد گرفته . ميگه پدر نمو مي گفت منم دوستت مي دارم). در جوال سئوالاتمون بله يا نه نمي گه. همون را تكرار مي كنه حالا يا بامثبت يا با منفي. نمي دونم چرا ولي بله يا نه نمي گه . يه مشكل ديگه‌اي هم که او و دانيال دارن اينه كه ماهارو با اسم صدا مي زنن. يه جورايي بامزه است ولي مي ترسم كه هميشه ديگه اينجوري صدام كنه. چندروز پيش هم تو اسباب بازي فروشي بوديم با يه پسرکوچولو مشغول بازي شدن و وقت خداحافظي ايليا گفت باباي ، بازم ميام پيشت. برام جالب بود كه از كجا ياد گرفته .
همچنان شيطوني اش برپاست و تنها روشي كه ميشه نشوندش و ساكت كردش و در ضمن بهش غذا داد معجزه‌ي سي دي است. ديگه كار به جايي رسيده بود كه از صبح تا شب يه بند سي دي مي ديد و دكترش هم گفت نگرانه و خلاصه كه اوايل مهر تصميم گرفتم بذارمش مهد. يه دوسه روز رفتيم ديدم دوست داره ولي به شرطي كه منم اونجا پيشش بنشينم. ديدم نميشه علاوه بر اون تو همين دو سه روز سرما خورد و تب كرد و بعد به ترتيب ، دانيال، خاله زهرا، آقا داريوش، مادر شوهر خواهرم، من و اون يكي خواهرم و مامانم. خلاصه كل طايفه مريض شديم اونم در عرض دو سه روز . بد ويروسي بود . تو اوج آنفولانزا خوكي هم بود به خاطر همين بي خيال شدم بفرستمش مهد .
يه عادت بدي كه همچنان ادامه داره اينه كه وقت خوابيدن بايد مي‌مي بگيره تا خواب بره ول كن هم نيست يعني اگر نباشم وقتي خيلي خسته باشه خواب مي ره ولي منو كه مي بينه امكان نداره بدون اون بخوابه . خلاصه معضل بزرگي داريم اگر تو خواب هم بيدار بشه بايد سريع در دستش باشه وگرنه گريه و داد و بيدادي راه مي‌ندازه كه بياو ببين. البته با اين وضعيت اون رو يك هفته جاگذاشتم و براي شركت تو كنفرانس من و مسعود رفتيم هند. خيلي دل تو دلم نبود ولی چاره ای هم نبود. هم هند کشور تميزی نبود، هم زمستون بود و در اوج آنفولانزای خوکی. البته که اصلاً بیقراری هم نکرده بود و در کل انگار نه انگار که مامان بابايی هم داشته. می گفتيم حالا همين که ما رو ببينه قراره كلي احساساتي بشه ولي باز انگار نه انگار، يعني از قطار (‌تهران به يزد ) كه پياده شدم و ديدمش من يك ريز گريه، اما اون اصلاً بهم نگاه نمي كرد فقط يك بار گفت مامان قطار! خلاصه ضايع شديم اساسي. در مورد كنفرانسم بگم كه ما كلا يه نصفه روز رفتيم چون با تور رفته بوديم سه شهر دهلي ، آگراو جيپور رو تو يك هفته قرار بود بگرديم و جمعاً سه روز دهلي بوديم كه خب گشتن در اولويت بود و درخلاصه نصف روز نصيب كنفرانس شد روزي كه بايد پوستر را نصب مي‌كرديم و توضيح مي‌داديم. 5 تا استاد هم بودن كه ميومدن و سئوال مي كردن و بعداً‌ كشف كردم اين 5 تا داور هستن. يكي يكي به همه پوسترها سر مي زدن و سئوال مي پرسيدن تا پوستر برتر رو انتخاب كنن.اينم بگم كه با يك سرو وضع تقريباًَ افتضاح رفته بودم. آخه اون شب بايد بر مي‌گشتم ايران و در نتيجه از صبح بايد هتل رو تخليه مي‌كرديم. و از صبح تا ظهر هم رفتيم گشت و گذار و خلاصه با قيافه و وضع درب و داغون كه خستگي يك هفته مسافرت از سر و روش مي باريد رفتيم کنفرانس. درعوض دوتا دختر ترك اومده بون كه دفعه اول هم بود تو كنفرانس شركت مي كردن وهمی بسی تيپ زده بودن. لباسهای تيپ و کلی جينگيل مينگيل و آرايش. خلاصه که قدرت خدا هم همه از پوستر اونا سوال داشتن و چپ و راست از اونا با پوستر شون عكس مي انداختن. ما هم كه اينا رو ديده بوديم بعد كه زمان پوسترها تمام شد رفتيم هتل كه چمدونمون رو برداريم و بريم فرودگاه ومنتظر تمام شدن شور داورها نشديم. اما در كمال ناباوري چند روز بعد ايميلي گرفتم مبني بر برتر شناخته شدن پوستر من كه كلي مايه تعجبات بنده شد. سفر خوبي بود ولي با بچه اصلاً نمي شد بخصوص كه بايد بين سه شهر جا مي شديم. برگرديم سر بحث اصلي. خلاصه اين يك هفته 10 روز رو تحمل كرد اما وقتی برگشتيم موقع خواب فرصت نداد كه حتي عوضش كنم و من مجبور شدم كنارش بخوابم وبهش مي مي بدم و مامانم عوضش كنه كاري كه اكثر شبها تو خونه ما ميشه و مسعود بايد عوضش كنه.
از پنجشنبه يعني 20 اسفند هم تصميم جدي گرفتم كه عادتش بدم توي تخت خودش بخوابونم و باز به دليل همين مي مي يكي دو روز مجبور شدم برم توتختش كه حالت نوزاد- نوجوان داره و چون به نرده هاش احتياج دارم در حالت نوزاديه و بخوابم تا اون خواب بره وبعد برم تو اتاق خودمون. اما دوروز كه گذشت ديدم زانوهام واقعاًٌ درد گرفته در نتيجه يك مرحله پيشرفت كرديم و من پايين تخت مي خوابم و اونم توي تخت خودش و با استدلال چون كوچولوهه ممكنه مورچه ها شب بيان دندونش بگيرن و من بزرگم دندونم نمي‌گيرن راضي شد بره بالا و پايين نخوابه ) و از لاي نرده ها دستش رو آويزون مي‌كنه و می می بازی می کنه تا خواب بره. معمولاً‌هم يك بار دم دماي صبح بيدار مي شه گريه ولي خوب كم كم بايد عادت كند.
يك پروژه عظيم ديگه علاوه بر مي‌مي دارم كه نمي دونم چه جوري عمليش كنم و اونم از پمپرز گرفتنه. هنوز كه دوسال و هفت ماهشه پپمرزش مي‌كنم گذاشتم بعد از عيد. خدا كنه خيلي اذيت نكنه.
يك مدت هم گير داده بودم كه كوررنگي داره آخه تا 2- 3 ماه پيش اصلاً رنگ ها رو تشخيص نمي داد تا اينكه يك بار تو حمام ديدم هي ميگه اين شير آب گرم اين شير آب سرد و چند جاي ديگه هم امتحان كردم و فهميدم از روي رنگش ميگه خلاصه كمي اميدوار شدم تا اينكه يكدفعه شروع كرد به شناختن رنگ ها سبز، نارنجي؛ پلنگ صورتي ( به همه صورتي ها ميگه پلنگ صورتي ) آبي ،قرمز.
در عين شيطوني خيلي ساده است زود باور مي كنه. مثلاً‌خيلي كه سرو صدا مي كنه جلوي روش مي زنيم به در و ميگيم بيبين آقاي همسايه دارن ميزنن به در و بچه‌ام هم باور ميكنه.
برنامه غذا نخوردناش همچنان ادامه دارهو سر كوچه مامان اينا مدرسه است و ظهر كه ميشه ميني بوس ها صف مي كشن هر وقت اونجا باشيم مجبورمون مي‌كنه بريم بيرون. ما هم ظرف غذا رو بر مي داريم و مي ريم ديگه همه راننده ها مارومي شناسن. تا ميريم ميگن بفرمايين بالا. ايليا هم ميره كلي غان غان مي كنه و منم تندتند بهش غذا مي دم و ميايم خونه.يه همسايه هم دارن به اسم اقاي نخجواني شبها كه نمي خوابه گفتيم الان ميان دعوا ميكنن و ديگه ميدونه تا تق وتوقي مياد ميگه آقاي نخجواني هستن. يه بار هم تو كوچه الكي يك داستان تعريف كردم كه ميني بوس تند رفته و زده به آينه ماشين آقاي نخجواني و شكسته. بعد از ظهر كه ديده بودشون شروع كرد به تعريف داستان كه ميني بوس ماشينتون رو خراب كرده و ...( حالا هيچوقت با هم همصحبت نشده بودن)
خيلي هم لجبازه. نمي دونم مربوط به سنشه يا ترتيب بد ما. فقط ميخواد يه كارايي انجام بده كه صداي من در بياد. تا نمازم رو مي بندم يا مهرم رو پرت ميكنه يا يك ريز گاز مي گيره، نيشگون ميگيره و يا چادرم رو ميكشه . خلاصه اونقدر اذيت مي كنه كه حتماً روزي چند تا كتك رو نوش جان ميكنه. ميدونم تنبيه بدني اشتباهه ولي واقعاً نمي تونم خودم رو كنترل كنم.
اصلا اهل بازي نيست. تنها با سي دي مشغول ميشه اونم تازگيها از نوع شير و ببر وپلنگ و .... اينها. يه ريز داره تو خونه غرش ميكنه ميگه( مثل ببر، مثل آقاي ساليوان...) هفته پيش يك بسته از حيوانات وحشي براش خريدم تنها اسباب بازي كه باور نمي كنين شايد بعد از يك هفته هم هنوز براش عزيزه و بازي مي كنه اين حيووناشن . چنون از شون مواظبت مي كنه.حالا برو هي اسباب بازي گرون قيمت براش بخر. يه بارم تحويل نمي گيره.

بنده هم از اين ترم دانشگاه مشغول شدم. هرچند هنوز دفاع نكردم ولي ديگه اين ترم شروع كردم به تدريس. شده قوز بالا قوز. همينجوري چقدر وقت داشتم كه حالا بايد يه بند جزوه آماده كنم، تمرين در بيارم ،حل كنم، ... ولي در كل تا حالا اينكار رو دوست داشتم.
تزم هم به اميد خدا تو دور آخره. تقريبا نوشتم واگه ازم كار ديگه اي نخوان ميتونم بعد از عيد بيفتم دنبال كاراي دفاع.
ديروز هم رفتم در طي يك عمليات انتحاري بعد از 2 سال پشت هم مش كردن موهام رورنگ كردم و شدم آني شرلي.

پ.ن: چکنم از دست بابا مسعود گيج. ميدونيد چيکار کرده. خواهرم کادوی عيد برای ايليا يه کفش خيلی خوشگل گرفته بود. البته مشکی میخواسته بگيره ولی تموم کرده بوده و قهوه ايش رو گرفته بود. ولی مغازه دار گفته بوده شايد دوباره بياره. منم راستش برای عيد براش کفش قهوه ای گرفته بودم. خلاصه قرار شد برم اگه مشکيش رو اورده عوض کنم. برای همين قوطی کفش رو گذاشتم تو ماشين که هر وقت از اون مغازه رد شديم عوض کنم. یه بار که میرفتيم اون طرف ها يادم اومد و متوجه شدم قوطی کفشه نيست. نگو مسعود خان فکر کردن قوطی خالیه و انداختن دور. اصلاً باورم نمیشد. خیلی ناراحت شدم. اخه هديه بود. هنوز به هيشکی اين هنر بابا مسعود رو نگفتم. آخه روم نميشه. کلی زحمت کشيده بودن. حيف!!

1:06 PM -- مامان
2 comments
Sunday, May 9, 2010
بعد از ا سال و نيم
سلااااااااااااااام. ما زنده ايم. خوشحالين؟ می دونستم.
مختصر و مفيد میگم: سرم شلوغه، تزم تموم نشده، حسابی درگير بودم و هستم. حالم خیلی رو به راه نبود و خلاصه اگه وقتی بود فقط وبلاگ می خوندم. البته اسفند پارسال و خرداد امسال دو تا پست تو کاغذ نوشتم که حتی فرصت نکردم تايپ کنم. بالاخره هفته پيش اون کاغذها رو که تو کيفم در حال نابودی بودن رو به همراه يک فصل تزم دادم بيرون تايپ!!.
اسفند 87
بعد از دو سه ماه سلام
ديگه اينقدر در نوشتن تأخير داشتم كه به اين فكر افتادم بي خيال وبلاگ نويسي بشم ولي دلم نيومد. گفتم همين يه ذره هم كه از خاطرات و كاراي گل پسري ثبت بشه بعدا كلي برامون خاطره مي شه. اين چند ماه خيلي سخت گذشت. تو آبان ماه كه 2 هفته ايليا گلاب به روتون … از نوع خوني گرفت. تا اومد يه ذره خوب بشه دوباره سرماخوردگي و تب بالا (به ترتيب بابايي ، ايليا و من ) جوري كه يك روز از صبح تا ظهر سه تايي خوابيده بوديم. اين تب خيلي بي اشتهاش كرد و وزنش را كم كرد. دوباره تا اومد يه ذره جون بگيره تب كرد كه مربوط به عفونت گوشش بود كه خدا را شكر اين يكي طول نكشيد.
خلاصه بگم كه وزنش از حدود 400/10 رسيد به 9800 (وزن يكسالگي). ما هم زديم به دوپينگ و مينادکس رو شروع كرديم. آخه وحشتناك چيزي نمي خورد. يادمه يك روز از صبح تا شب فقط دو تا ليمو خورد. اما ماه بهمن ماه خوبي بود. هم خيلي خوب غذا مي خورد (به نسبت ماههاي قبل) و هم خدا روشكر مريض نشد و يه كم همچنين وزن گرفت.
دندوناشم كه قراره من رو جون به سر كنن تا در بيان :
7 آبان : دندون هفتم (پايين)
18 دي :‌دندون هشتم
20 دي : اولين آسياب بالا سمت راست خودش
26 بهمن : 3 تا آسياب ديگه رؤيت شد
و در نتيجه الان ايلياي ما 12 دندوني است ولي به طرز خيلي بدي همچنان دندون مي گيره، ميگيره و بعد ميكشه بيرون. كلي از جاهاي بدنم سياه است.
به شدت شيطوني مي كنه هر كه مي بيندش ميگه از چشماش معلومه خيلي شيطونه.
اسباب بازي
اسباب بازي ايليا ، قابلمه ، قوري ،‌تابه و ... است. تنها وسيله اي كه مي تونه حتي نيم ساعت 1 ساعت اون را يكجا بنشونه ايناست بخصوص كه اگه توشون يه ذره غذا و بالاخص چند قطره آب ريخته باشم (كه معمولا نمي ريزم). با هيچ چيز ديگه اي بازي نمي كنه منم كه ول كن نيستم. انواع و اقسام پازل و اسباب بازي هاي فكري مي خرم. اما يه لحظه هم توجه نمي كنه. فقط دنبال شيطوني و نهايتش آشپزيه . البته بيرون از خونه كه باشيم منتظره يه جا «پوت» (توپ) ببينه تا نخريم ولمون نمي كنه . توپه رو دودستي مي چسبه. تو ماشين خواب بره بيدار بشه تو دستشه. ميگيم حتما از اين يكي ديگه خيلي خوشش اومده. اما تو خونه كه رسيد ميره كنار بقيه توپها و دريغ از يه دونه شوت. هر دفعه كه با باباش مي ره سوپري با يه دونه توپ بر ميگرده. الان 51 توپ داره فقط گاهي اونا رو شوت مي كنه تو كله دانيال طفلی.
آهان از جاربروبرقي هم خوشش مياد تا مي بينه ميگه هيژ (صداش رو در مياره) اگه هم بهش نديم يه جوري زمين رو كثيف مي كنه مثلا غذاش رو ميريزه و بعد مي دوه ميگه مامان هيژ يعني جارو رو بردار بيار .
دانيال رو دوست داره . كلي ذوق مي كنه وقتي ميبيندش. اما گاهي هم اذيتش ميكنه. توپ ميزنه تو كله اش. یکدفعه بابام دانيال رو بغل كرده بود وقتي گذاشتش زمين اونو زد. خلاصه كه دانيال به شدت از ايليا مي ترسه . تا صدا رو ميشنوه دادش در مياد يا دعوا ميكنه يا گريه مي‌کند. الان هنوز نمي تونن با هم بازي كنن. فكر كنم داني كه راه بيفته اوضاعشون رو به راه تر بشه.
حرف زدن
حرف زدنش خيلي روند چشمگيري نداشته از ؟؟… رسماً و خيلي قشنگ مامان يا بابا ميگه يعني با اين صدامون مي زنه. ورژن هاي مختلف هم داره مامان مامانيييييي (وقتي يكي دوباره صدامون زد) مامايي ، مامانه ، مامانا
بابا ، بابايي ، باباجي (باباجون)
پوت ( توپ)
قويي (قوري)
بله
منا (يكي دو هفته است مي گه از بس خاله كوچيكه خودشو كشت هر كار مي خواست بكنه براش مي گفت اول بگو منا
تخت :‌شير كه مي خواهد ميگه مامان تخت يا ميره روي تخت يا ميره بالش مياره گاهي دو تا ميذاره كنار هم و مياد بهم ميگه تخت
كارهاي جديد
چشم ، گوش ، بيني ، ابرو ، مو ، پخ (ناف) ، لپ ، دست و پارو ديگه خيلي وقته ميشناسه
شعر عمو زنجيرباف رو با هم مي خونيم. اون فقط بله ها و صداي آخرش رو درمياره . بله رو خيلي بامزه ميگه
گاو و ببعي و گربه و جوجو رو ميدونه چي ميگن ولي تازگي ها هر جانوري كه مي بينه ميگه مامان جيك جيك حالا مي خواد خرس و پلنگ باشه يا پشه.
ليوان هايي اسباب بازيش رو اگر خيلي سر ميل باشه ميشنه و ميذاره تو هم هر وقت اشتباهي بذاره و نتونه بعدي رو بذاره اخ اخ مي كنه و در مياره درست مي كنه
تازگيها ياد گرفته جوجه مي شه با دو تا دستش تندتند بال بال مي زنه
قرتي قرتي هم مي كنه دست ميذاره زير گلوش و گلوش را ميبره
نصف شب گاهي بيدار ميشه كه شير بخوره ميگم بگو قوري اونم ميگه در حاليكه تقريبا خوابه كلي می خنديم (بدجنس ها)
در عرض چند ثانيه ميره روي ميز آشپزخونه مامانم اينا ميشينه. مامانم ميگه 3 تا بچه بزرگ كرديم رو صندلي نرفتن حالا اين ميره روی ميز.
کيو کيو میکنه و ما بايد بميريم.
ضررهاي مالي
خرابكاريهايش داره روز به روز بيشتر ميشه اوايل قوري و ليوان و ... بود حالا رسيده به دوربين بدبختمون ، كنترل دي وي دي پلير، گوشي تلفن بي سيممون (كه البته تناوبی انقدر می زد زمين كه خراب می شد و دوباره اونقدر می زد زمين كه درست می شد تا کلاً مرد ) و ضبط ماشين و ...
پروژه
به شدت درگيرم روزي هزار تا مقاله مي خوانم تا يه ايده جديد ديگه دستم بياد و كار كنم آخر بهمن كه تهران بودم استادم گفت بيشتر كار كن تا ايشا... تا سال ديگه بتوني دفاع كني. من رو ميگي وا رفتم. ديگه فكر مي كردم حداكثر تا شهريور طول بكشه. البته گفت اگه خيلي خوب كار كني و يه كار جديد ديگه انجام بدي شايد بتوني تا شهريور دفاع كني. ببينيم چي ميشه. حالا يا بايد ايليارو بذارم مهد (كه فكر كنم خيلي زود باشه هر چند او عاشق بازي با بچه هاست) يا يه برنامه ديگه بچينم آخه با هم كه باشيم اصلا نميشه درس خوند. احتمالا روزايي كه خونه خودمون هستيم ، ايليا و بابايي برن خونه مادر شوهرم. وقتايي هم كه خوني مامان اينا هستيم اونا رو اونجا بذارم و خودم جيمفنگ شم.
غذا
اين مدت كه يا مريض بود يا توي دندون در نتيجه خيلي بد غذا مي خورد. روزايي بود كه از صبح تا شب فقط 2 تا ليمو مي خورد و همين اما ماه بهمن، اشتهاش خوب شد. دوباره الان دوره ركوده. هر وقت كه رو دنده خوردن باشد بابايي پشت سر هم بهش چيزميز ميده. مثلا صبح ،‌پنير و كره و گردو و بادوم رو مخلوط مي كنه و بهش ميده بعد چند قاشق حلواشكري بعد شكلات صبحانه. ماهي رو دوست داره تنها چيزيه كه بدون ادا اطوار مي خوره.
-----------------------------------------------------------
حالا اينور سال (خرداد 88)
سلام سال نو مبارك منظورم 88 هست ها ، اشتباه نكنيد زود برم سر اصل مطلب.
حرف زدن
از 3-4 روز قبل از عيد زبون بچه ام باز شده با مزه حرف میزنه. خيلي بانمك ميگه. ديگه زيادن كلماتي كه ميگه. نمي تونم همه رو بگم. از نيمه هاي فروردين هم ديگه دو كلمه اي ها را مي گه. فعل ها هم شروع كرده (بيشتر نكن). تا طفلي دانيال مياد به چيزي دست بزنه ميره ازش ميگيره و ميگه داني نكن. دانيال جون نكن (دانيال جون رو خودش ميگه)
گگه (گربه) ، باب (آب )، باب دونه (آب هندونه) ، ماشين ، خرسي ، گنه (گنده)، ماشين گنه، گل ، دندون، نون نون(نان)، پلو ، عينك، گوگوجي ، ايشي (شير) ، بسي (بستني)،آقا ايليا،‌ فاميلشم هم همچنين ميگه مهدي – كتك
جمله هم ميگه : دست دودول مامان كتك (گير داده به اين دودولش، معنی جمله هم اينه که دست به دودول بزنی مامان کتک میزنه)
اموم (حموم)، باز، بست (بسته) ، مرسي (اولين بار 10 ارديبهشت ) خيلي كيف كردم.
موقع خواب هم همه جد و آباء و فك و فاميل هامون رو اسم ميبره و من بايد بگم لالا هستن تا رضايت بده بخوابه شروع ميکنه مامانينا ، باباجان، ‌بابا آقا، آقا جان، ماماني، داني ، دايي ، منا ، پوريا ، پرنيا ، آقا مهدي و همينطور ديگه اسم كه كم مياره ميره سراغ ني ني و گوگوجي و ...
تا كوچكترين ضربه اي بهش مي رسه يا ميفته ميگه مرگم
وقتي يه كار بد ميكنه سر مي رسيم مي گه ترسيد!
اسباب بازي
اسباب بازي مورد علاقه اش از قابلمه تبديل شده به ماشين، خيلي ماشين دوست داره. به همه ماشين هاش هم ميگه ماشين گنه. تو خيابون هم به وانت به بالا ميگه ماشين گنده، تريلي اينها هم كه مي بينه ميگه ماشين گننننننننننننددددددده. كلي مي كشه، دو ماهي هم هست كه چند تا از ماشين ها را مي‌شناسه (نه به اسم) به اسم راننده هاشون. تا 206 مي بينه ميگه باباجون (بابا مسعود)، GLX (داني يا دائي) پرايد بابا آقا و سيلو (باباجان) بقيه ماشين ها هم ماشين آقا هستند. چرخ و موتور هم ميگه. از اين كارتهاي حافظه هم گرفته بعضي از ميوه ها مثل موز، سيب (ديب) ، آناس يا آناناناناس (آناناس) ، گل (گلابي) ، هلو ، دونه رو بلده از حيون ها هاپ هاپ ،‌فيل ، خرگوش ، خرس، ببعي ، جوجو رو بلده
سلموني
بالاخره براي اولين بار ايليا خان به همراه داني و من و مامانم و مسعود رفتن سلموني 22 اسفند خيلي استرس داشتيم فكر مي كرديم گريه كنه و نذاره ولي خوب كنار اومد از اول تا آخر بايون (بارون) مي گفت و با آب بازي مي كرد و بنده خدا هم سرش رو كوتاه كرد اما دانيال حسابي گريه كرد.
دانيال
خدمت دانيال رو حسابي ميرسه. يه مو كشيدن بلد نبود كه اينم تو عيد از بچه پسرعموم ياد گرفت حالا رو دانيال پياده مي كنه . اونجا نشسته ميره موش را مي كشه و در ميره . دانيالم تا ايليا نزديكش ميشه صداش در مياد و همه را خبردار ميكنه. بعد هم ميره ميگه داني دوست و بوسش مي كنه يه بار هم اغفالمون كرد و در حيني كه داشت دست دانيال را مي بوسيد دندونش گرفت.
ميگم بدجنس شو : چشمهاش رو بدجنس مي كنه
به خواهر كوچيكم خيلي گير مي ده. هر جا ميشينه ميره داد ميزنه تا بلند بشه. دوباره ميره رو يه صندلي ديگه باز ميره رو زمين ميشينه داد مي زنه خلاصه يه ماجرايي دارن با هم. كتاب هم برميداره و اداري درس خوندن خاله منا رو درمياره
شيرگرفتن
جمعه 4 ارديبهشت ماه بعد از 3-2 ماه اين دست اون دست كردن از شير گرفتمش. ظهر كه شير خورد ديگه بهش ندادم هم ظاهرش رو با رب خونين و مالين كردم و هم تلخ كردم. اول كه خواست بخوره يك كم جاخورد ولي باز تست كرد چون تلخ بود ديگه نخورد تا شب و هر جا رفتيم گزارش داد كه ممه تلخ. اما شب كه خواست بخوابه پدرمون رو در آورد يعني خوابيد و 4-5 دقيقه نشد كه طبق عادت هميشگي خواست تو خواب ممه بخوره كه ندادمش و شروع كرد. زار مي زد و التماس مي كرد: مامان جان ممه! دلم كباب مي شد. من و مسعودم افتاده بوديم به گريه. هيچ جوري آروم نمي شد. هي خودش رو مي زد اينور به اونور، پرت مي كرد جوري كه از دماغش خون اومد. آخرم برديمش تو ماشين تا خواب رفت. حدود ساعت 5/1 خواب رفت دوباره 5/5 بيدار شد و دوباره همون آش و كاسه. اين دفعه دست و صورتش رو شستم و تو آشپزخونه صندلي گذاشتم آب بازي كنه آب بازي كرد تا حدوداي 7 . بعد ديگه حسابي خسته شد براي همين بغلش كردم وبردمش بيرون تا كم كم توبغلم خوابش برد. يكي دو شب هم خيلي كم گريه كرد ولي ديگه تموم شد. البته هنوزم كه هنوزه هر وقت مي خواد بخوابه ميگه ممه بغل و ممه رو بغل مي كنه و مي خوابه. غذاخوردنش خيلي بهتر شده. شيشه هم مي گيره درست روزي كه از شير گرفتمش شيشه خورد كلي خوشحالم.
وزن
بعد از كلي تلاش رسونديمش به 100/11 خودمم كه از اواخر تابستون و اوايل پاييزكاهش وزن پيدا كردم و از 66 رسيدم به 57. هميشه دوست داشتم 60 كيلو باشم ولي تا قبل از بارداريم كمترين وزني كه داشتم 65 بود. آخرم اين روند كاهش رو با كپسول هاي مولتي ويتامين كنترل كردم. الان دوباره رسيدم به 60 (از وقتي ايليا رو از شير گرفتم) حال روحي ام هم اينور سالي بهتر شده خدا كنه خوب خوب بشم.
عيد امسال
4-5 روز اول عيد امسال خوب بود. مهموني و اينور و اونور و … اما از 5-6 عيد بود كه بابام مريض شدن ،‌تب بالا يك هفته تو خونه خوابيدن دكتر رفتن بهتر نشدن، براشون دكتر آورديم تا آخر بيمارستان بستري شدن گفتن ذات الريه است. 2 هفته هم بيمارستان بود و تبشون قطع نشد. خيلي روزاي بدي بود،‌استرس، اضطراب، ناراحتي، آخرم هم بدون قطع تب مرخص شدن و بعد از 2-3 روز تبشون قطع شد. دوباره بعد از يكي دو هفته خون توي پاشون لخته شد. دوباره بيمارستان و …
الانم پدربزرگم مريض هستن خدا كنه زودتر همه خوب بشن و شاد و خندون دور هم جمع بشيم و رفت و آمدا شروع بشه. (متأسفانه اينجوری نشد و پدربزرگ نازنينم 26 مرداد هممون رو ترک کرد. خيلی ایلیا رو دوست می داشت. يعنی همه نتيجه هاش رو خيلی دوست داشت. دانيال رو ماشا... صدا می زد. يادش گرامی. اگه تونستين يه فاتحه براش هديه بفرستين. ممنون.)

عيد امسال درگير يك پروژه ديگر هم بودم كه استادم بهم پيشنهاد كرده بود بايد يك گزارش 100 صفحه اي آماده مي كردم. خيلي روش كار كردم حتي يك شب تا 5 صبح بيدار موندم و تونستم يك گزارش 120 صفحه اي خوبي آماده كنم. استادم خيلي راضي بود خوشحالم.

اينم عکس جديد ايليا
1:44 AM -- مامان
2 comments
Saturday, November 22, 2008
12+1 و 2+12 ماهگی
بالاخره نحسی 13 دامنگیر وبلاگ ایلیا شد.هر چند من اعتقاد داشتم عدد 13 برای من نحس نیست اما ظاهراً بوده. چون من از 13 ماهگی به بعد تا الآن که 15 ماه و نیمه هستش نتونستم آپ کنم و فکر کنم به عنوان تنبل ترین مامان وبلاگستان شناخته شدم.
این پست رو 12 مهر (14 امین ماهگرد ایلیا) و توی ماشین در راه کرمان به یزد نوشتم ولی الآن که 28 آبان هست دارم تایپ میکنم. احتمالاً یه دو سه ماه هم طول میکشه تا دو سه تا عکس بذارم و پابلیش کنم. ببینیم چی میشه.

تولد شاهزاده کوچولومون رو که همون 17 مرداد گرفتیم. کلی برای گرفتن اولین جشن تولدش شوق و ذوق داشتم. همه چیز طبق برنامه بود به جز اخلاق آقا ایلیا. بر عکس همیشه که از دمبل و دومبول و بچه ها خوشش میومد چون طول روز رو نخوابیده بود یکریز گریه میکرد . ما هم دیدیم اینجوری نمیشه. بابایی که کیکش رو اورد گفتیم ایلیا رو ببرتو خیابون بچرخون یه کم بخوابه. اونم تا گذاشته بودش رو صندلیش خوابش برده بود.خلاصه 1 ساعتی بدون ایلیا جشن گرفتیم تا دیگه دیدیم نه مهمونا میخوان برن. نه کیک بریدیم نه هیچی. باز به بابایی زنگ زدیم که ایلیا رو بیار. دوباره بچه ام خواب کامل نکرده بود. روز از نو روزی از نو. تازه با شلیک کاغذ پاشها که دیگه گریه به نعره تبدیل شده بود. با همین اخلاق کیک بریدیم و کادو ها رو باز کردیم تا کادوی خاله منا باز شد. یه جونوری بود که با یه قر و اطواری میرقصید.یکدفعه ورق برگشت و ایلیا از اون لحظه تا آخر شب نشسته و ایستاده کنار اون جونوره میرقصید و کادوی خاله منا به عنوان کادوی برتر شناخته شد.بقیه هم کلی زحمت کشیده بودن. یه عالمه کادوهای خوب خوب گرفت. مهمونامون هم بچه های دایی و نوه های عموی خودم و بچه های خاله و دایی و نوه های دایی مسعود بودن. با چند تا از دوستامون. نزدیک 30 نفر. شب هم آقایون اومدن.

این از تولد. اما از ایلیا. آآآآآآآآِی پدر در میاره. از بس شمر و بلا شده.ثانیه ای نمیشینه.
از 25 مرداد به طور قابل ملاحظه ای راه رفتنش بیشتر از چهار دست و پا شد و بعد از چند روز که حالیم نشد کی بود دیگه کامل راه میرفت و چهار دست و پا نشد.
از 24 مرداد کابینت ها کشف شدن. بقیه اش رو دیگه خودتون میدونید. در کمد حبوبات رو به هم بستیم تا نتونه باز کنه. اما در کل زیاد چیزی نشکونده. معمولاً چیزای شکستنی رو با احتیاط میذاره رو زمین. بقیه چیزا رو ولی نه شوت میکنه از اینور به اونور. تا چشم باز میکنه هر چی تو آشپزخونه هست رفته تو اتاقش و چیزای تو اتاقش اعم از توپ ، عروسکهای بالای تخت پارکش همه اومدن تو آشپزخونه و بعضاً تو سطل آشغال.
با تمام هیکلش سرسر میکنه. از 13 ماهگی دو تا مکعب رو میذاره روی هم و دست میزنه. از 14 ماهگی هم 3 تا رو میذاره ولی گاهی میفته. برج حلقه ها هم نامرتب میسازه. آخه قبلاً بلد نبود بندازه توش و دستش خطا میرفت.
از بس از دستش حرص میخورم و خودم رو میزنم الآن یکی دو ماهیه که اونم یاد گرفته. تا کوچکترین فشاری روش میاد از خواستن چیزایی که بهش نمیدیم یا دیدن آدمای غریبه و خجالت کشیدن تو سر میزنه. بسته به شدتش هم یکدستی یا دو دستی میزنه.همینکه چیزایی مثل چاقو یا جزوه هامون رو میبینه بدون اینکه بخواد و ما مخالفت کنیم میزنه تو سر. چون میدونه که بهش نمیدیم.
به دایره لغاتش گا یا گای (همون گاو خودمون) اضافه شده.یکبار پرید عینکم رو از چشمم برداشت منم بی اختیار بهش گفتم گاو. ( ای مامان بی تربیت). حالا دیگه یاد گرفته. هی میاد عینکم رو برمیداره و میگه گا. گاهی هم میبینم پشت هم داره میگه گا گا. میفهمم عینکم دستشه. تا شوتش نکرده تو دستشویی میپرم و عینکم رو نجات میدم . جیک جیک و ویز ویزم بلده. .
هیس هیس کردن رو تو روضه ( همون یکسالگی)از بس که من هیس کردم یاد گرفت. حالا تا میگیم دانیال کجاست هیش هیش میکنه که یعنی خوابه. از 1 شهریور هم دانی میگه.و کم کم داره نسبت بهش حساسیت نشون میده. کار خاصی نمیکنه فقط ما که قربون صدقه دانیال میریم یه جورایی معنی دار نگاهمون میکنه.
28 مرداد برای اولین بار خودش لباسش رو در اوورد. دکمه هاش رو باز کردم خودش بیرون اورد. یه لباس دیگه اش هم خودش از کله اش کشید بیرون.
29 مرداد: دیدیم موقع خداحافظی بالا گذاشت. کلی تعجب کردیم. چون ما بهش یاد نداده بودیم. آخر مامانم یادش اومد که پدرشوهرم موقع خداحافظی بالا میذارن.
دیگه دالی بازی رو دوست داره. کنترل تلویزیون رو عین ما دست میگیره. شونه برمیداره موهاشو شونه میکنه. یاد گرفته دعوا میکنه. میگیم ایلیا گوش فلانی رو بکن و دعواش کن، دو تا انگشت اشاره اش رو تکون میده و دعوا میکنه. دیگه چشم میذاره ( البته یه جورایی گوش میذاره)
دو، یه، دو میگه جالبه با دو شروع میکنه و بعد هی یه (یک) دو میکنه. گاهی هم در ادامه اش اصواتی شبیه سه چهار از خودش در میاره. از کتاب خوندن خیلی خوشش میاد.

تو این یکی دو ماه دو سفر سه تایی رفتیم.یکی تهران در ادامه انجام پروژه و تحویل خوابگاه و جمع کردن وسایل و آوردن به يزد و یکی هم کرمان. رفتیم ببینیم بابایی یک ساله کجا میره ، چی کار میکنه . سر و سامانش دادیم و اومدیم. کرمان که بودیم یکی از تخت ها رو نشونه کرده بود و روی اون بیشتر بهش شیر میدادم. تا میگفتیم ایلیا شیر میخوای بدو بدو میرفت به سمت اون تخت. ارتفاع تخت هم زیاد نبود. خودش رو میکشید بالا و میخوابید تا برم بهش شیر بدم.

عاشق بازی کردن با بچه هاست. دنبالشون کنه و بخنده. کلاً بچه کم رویی نیست.
سینه هم میزنه از نوع دو دستی.گاهی هم خواهرم براش میخونه "تپ تپ تپ بشیرو" اونم میزنه رو دلش (فیلمه رو که یادتونه).
موبایل اینا رو هم برمیداره و ادای حرف زدن رو درمیاره.
اول شهریور هم بالاخره موهاش توسط زن دایی مسعود کوتاه شد. در طی این مراسم هفت هشت نفر جمع شدن و هر کدوم یک ادائ اطواری از خودشون در اووردن که آقا بذارن موهاشو نو کوتاه کنن ولی اون یکریز تو سر زد و گریه کرد. آخرم با آوردن ظرف آب و آب بازی یه کم ساکت شد.
اونروز برای اولین بار از زختخوابشون اومدن بیرون و مثل کله قند وسط لحافشون ننشستن و غر بزن که من بیدارم

وزن گیری هم متوقف شده. غذا به شدت بد میخوره. به شدت هم وول میخوره. شاهدش هم ثابت موندن وزن اون و کاهش وزن منه.نمیدونم چرا در طول این 3-4 ماه7 کیلو وزن کم کردم. حالا حالاها 59 کیلو نشده بودم. یعنی تو این 10 سال اخیر کمترین وزنی که داشتم 64 بوده. قبل از بارداریم هم 65-66 بودم. یکدفعه باربی شدم و بابایی تونست در آبان 87 ازم پیشی بگیره (اونم یک کیلو). هر چند اونم 2-3 کیلو لاغر شده. کلاً یه کم زندگی سخت شده. دوباره رفت و آومدای بابایی به کرمان شروع شده و کوچ من به اینور اونور . در کنارشم استرس پروژه ای که با سرعت مورچه پیش میره و بزرگ کردن یک پسر شیطون و بد غذا. خوب معلومه آدم اعصابش به هم میریزه.
آخیش. مردم ننه. حرفای 2 ماه قلمبه شد بود تو دلم.
1:03 PM -- مامان
16 comments
Saturday, August 2, 2008
و سر انجام 12 ماهگي

12 ماهگي ايليا مثل 11 ماهگيشه. خيلي فرقي نداره. همش شيطوني و همه جا رو زير و رو كردن و بد غذا خوردن. گاهي ميشه از صبح تا غروب هيچي هيچي نخورده. فقط مي مي. بدجور سمج شده. هي به روي خودم نميارم دنبال سرم مياد و التماس ميكنه. تازگيها ياد گرفته لباسم رو بالا ميزنه. ديگه اين كار رو كه ميكنه دلم نمياد و تسليم ميشم. شب كه ميشه 10 تا كاسه كوچيك تو يخچال رديف شده. حريره كه مدتهاست نخورده. تا يه مدت ميپختم و ميريختم دور. اما حالا ديگه نه. نمي پزم. گاهي بادوم ميريزم تو ماست و اينجوري بهش ميدم. يه جورايي خودم هم بريدم. هر بار كه ميخواستم سوپ براش بپزم كلي فكر ميكردم كه ديروز و پريروز چي كردم تو سوپش حالا امروز چي ها بكنم كه تكراري دو روز قبل نباشه، از همه خانواده ها باشه و در كل سوپش متعادل باشه و گرم يا سرد نباشه (نمي دونم اصطلاح گرمي سردي مال همه جاست يا يزديها). اينقدر حساب كتاب ميكردم كه همينكه زير ديگش رو روشن ميكردم فكر ميكردم يه باري از دوشم برداشته شده. يه جورايي زيادي به خودم فشار اووردم و الآن بريدم. مثل بچه كنكوري هايي كه ديگه آخرا نمي كشن و ميبرن. به خاطر همين يه كم از حساسيتم كم كردم. كم كم دارم از غذاهاي خودمون بهش ميدم. البته هنوزم براش هر روز سوپ و چيزاي مخصوص خودش درست ميكنم ولي اگه يه روزم غذاي خودمون به دردش بخوره و مثلاً بيرون باشم و نتونم براش درست كنم خيلي عذاب وجدان نمي گيرم. از برنج خودمون، مرغ، كتلت، شامي كباب، آبگوشت و آب بعضي خورشت ها بهش دادم. نمك غذاهاش رو يه كم بيشتر كردم چون نخوردنش بدتره. البته همچنان بهش آب جوشيده ميدم!!

دندون چهارمش 19 تير در اومد. بالا وسط سمت چپ خودش.

دندون پنجمش 30 تير در اومد. بغل سوميه.

دندون ششمش 11 مرداد در اومد. بغل چهارميه.

فكر كنم دندوناش علت بد غذاييشه.

4 ساعت بود كه رفته بود تو 12 ماهگي كه خودش بدون اينكه دست به جايي بگيره بلند شد وايستاد. البته به جز يكي دو بار ديگه تكرار نكرد.

5 دقيقه بامداد 22 تير، 2 قدم راه رفت. از خوشحالي داشتم غش ميكردم. نمي دونم چرا قدم برداشتنش اينقده برام هيجان انگيزه.

5 مرداد تونست 3 قدم بره.

11 مرداد تونست 10 قدم بره.

يك بار سشوار رو انداخت. دستم رو زدم به كمر، خودش شروع كرد به نچ نچ (البته همين يكبار بود).

پريروز پلوپز رو با دستگيره اوردم سر سفره. اونم ياد گرفت. بعد كه دست زد ديد داغه دستگيره رو برداشت و با اون پلوپز رو جابجا كرد.

تا صداي زنگ در خونه مياد دايي دايي كنون ميدوهه به سمت در خونه. قبلاً گفتم كه به باباش و خيلي هاي ديگه ميگه دايي. به بابام هم علاقه خاصي نشون ميده.

دوست داره با بچه هاي 3-4 ساله بازي كنه. دنبالشون كنه و اونا هم فرار كنن. البته جاي فرار هم داره. بدجور گاز ميگيره. وحشتناك و با تمام وجودش اين كار رو ميكنه. دندون ميگيره و پوست رو ميكشه بيرون. بعضي وقتها هر دو مون خوابيم و داره مي مي ميخوره، چنون دندون ميگيره كه بي اختيار پرتابش مي كنم اونور. خلاصه كه با دهان باز دنبال همه ميكنه. بخصوص بچه ها.

از 2-3 ماه پيش دكتر گفته بود كتاب هايي كه تو هر صفحه اش يه شكل داره رو براش تكرار كنين بعد از چند روز ياد ميگيره. اين كار رو خواستم با مكعبهاش انجام بدم. اما مگه ثانيه اي ايليا ميشينه كه باهاش كار كني. هر جند حس ميكنم چند تا شكلي كه براش گفتم رو ياد گرفته مثل خرسي و ابر و ... ولي حس و حال آموزش نداره.

كم كم داره پوه رو ميشناسه. البته به بيشتر عروسكاي كارتوني ميگه پوه. اونقده بامزه ميگه پوه پوه.

يك كار جديد كه خيلي باهاش سرگرم ميشه خالي كردن شيشه اش هست. سر شيشه رو ميذاره روي زمين و هي فشارش ميده. آب اون تو هم مثل فواره ميريزه بيرون. من هي جيغ ميزنم اونم كيف ميكنه.

از مبل و تخت هم بالا ميره. اگه ارتفاعشون كم باشه با دست پايين مياد وگرنه ميشينه غرغر كه يعني من رو بياريد پايين.

كلي پشت سر هم حرف ميزنه و برامون چيز ميز تعريف ميكنه. خيلي بامزه است. كاش ميشد فهميد با اين زبون زرگري چي داره ميگه.

هفته پيش رفتيم تهران. استادم كار جديدم رو ديد خيلي ذوق نكرد ولي باز بيشتر از دفعه قبل تحويل گرفت. فقط گفت فكر نكنم بتوني اينور سالي دفاع كني. كلي غصه خوردم. يك سال ديگه بايد با حرص و جوش ايليا رو بزرگ كنم. دفاع از پيشرفت كار هم انجام دادم. جلسه خوبي بود. فقط گفتن يه ذره همچين بچه داري باعث شده بعضي چيزا رو قاطي كني ولي راضي بودن.

خيلي هم نتونستيم بريم خريد.صبح ها كه ميرفتم دانشگاه تا عصر. عصر هم كه هوا گرم بود بخاطر ايليا جرأت نميكردم. فقط شب ها ميموند. اونم يكي دو روز. چون 2-3 شب بايد ميرفتيم مهموني. خريداي اصليمون مانتو، كت و شلوار، صندلي ماشين و يه خرده ريزاي ديگه بود كه بجز صندلي ماشين همه ضربتي و بدون وسواس خريداري شد.

و سرانجام حاصل زحمات يكساله ما، يك شاه پسر 9700 گرمي با 76 سانت قد و دور سر 47/5 است.

كمتر از 12 ساعت ديگه گل من ايلياي قشنگ و نازم يك ساله ميشه. يك ساله كه زندگيمون رنگ و بوي تازه اي پيدا كرده. يك ساله كه همه زندگيمون، همه حرفامون، همه فكر و ذكرمون شده ايليا. درسته كه خيلي سال سختي بود بخصوص رفت و آمداي بابايي به كرمان و دوري از اون و هي از اين خونه به اون خونه شدن و در كنارش درس و پروژه. اما داشتن ايلياي شيطون بلا خيلي شيرينه خيلي خيلي.

ايلي گلم، عزيز دلم، پسر ناز و دوست داشتنيم ميدونم تو اين يك سال مامان خوبي نبودم. اونجوري كه بايد برات وقت ميذاشتم و حوصله به خرج ميدادم ندادم. يه وقت فكر نكني دوستت ندارما. ديوونتم. عاشقتم. بدون كه همه زندگيموني. چشم و چراغ خونه موني. اگه چند ساعت نبينمت كلافه ميشم. فقط از بد شانسي سال اول زندگي تومصادف شده با شروع كار بابايي و اعصاب خرديهاي اون و اذيت شدناش و كم حوصله شدن ما. اما از همين الآن قول ميدم سال ديگه بيشتر برات وقت بگذارم. بيشتر باهات بازي كنم. اگه الآن نتونم خواسته هاي تو كه در حد دنبال بازي و دالي بازيه برآورده كنم چه جوري ميتونم چند سال ديگه وقتي بزرگ شدي و خواسته هاتم همراه خودت بزرگ شدن برات كاري انجام بدم؟ قول ميدم بيشتر بهت برسم. قول قول. به شرط اينكه تو هم همون وروجك شيطون و شاد و زبل و پر جنب و جوش ماماني باقي بموني؟ خوب؟

ميخواستم روز تولدت كه فردا شنبه هست برات جشن بگيرم. اما چون هفته قبل تهران بوديم و اين هفته هم بابايي 3-4 روز كرمان بود نمي تونستم خودم رو آماده كنم. به خاطر همين قرار شد پنج شنبه 17 مرداد برات جشن تولدت بگيريم. خدا كنه مراسم خوبي بشه و تو هم نق نقو نشي و شاد و شنگول باشي.

خاطرات سال پيش الآن جلوي چشممه. دوست دارم بنويسم تا برام بمونه. نميدونم، اگه شد شايد تو پست بعدي به همراه تولد نامه نوشتم.

1:04 AM -- مامان
6 comments
Wednesday, July 30, 2008
11 ماهگی


2-3 روزي بيشتر تا تولد ايليا نمونده و من هنوز 2 ماه رو ننوشتم. واااااي. شدم مثل بچه هايي كه شب امتحان از شب تا صبح بيدار ميمونن تا درس بخونن. منم اين روزا بايد تند تند بيام بنويسم.

كلاً بگم كه ايليا وحشتناك شيطون شده. تا چشم باز ميكنه شروع ميكنه اينور اونور رفتن تا لحظه اي كه ديگه داشته باشه از خستگي غش كنه. بعضي وقتها از خواب كه بيدار ميشه اول ميشينه بعد چشمهاشو باز ميكنه. فكر كنم از اون بيش فعال ها باشه. با بودن ايليا توي خونه واقعاً نميشه درس خوند. اما چون شير خودم هم ميخوره نميشه جايي گذاشتش. بدجور سمج مي مي شده. تا خوابش ميگيره بايد يه قلپ مي مي بخوره و بعد غش. اولين روزي كه رفت تو 11 ماهگي مامان باباي مسعود اومدن 3-4 ساعت بردنش خونه خودشون كه من درس بخونم. مسعودم كرمان بود. خيلي برام سخت بود. فكر ميكردم مامان بيرحمي هستم كه تو خونه هستم ولي بچه ام رو ميبرن نگه دارن. اولاش ظاهراً خوابش ميومده اينقده گريه كرده بود كه گذاشته بودنش تو ماشين كه برش گردونن كه تو ماشين خواب رفته بود. بعداً هم كه بيدار شده بود آروم بوده ولي خيلي مثل هميشه شاد و شنگول نبوده. خلاصه فهميديم بچه اي كه پستونك نميخوره و موقع خواب هم به جز در كنار مي مي در كنار هيچي ديگه عادت نداره بخوابه بايد بيخ ريش خودمان باشد و با هم يك جوري بسازيم. همون 3-4 ساعت ظاهراً چند تا پله هم آقا بالا رفتن و خيلي شيك برگشتن بنشينن كه مادرشوهرم گرفتنش. در ضمن ايليا هم فكر كنم داره نسبت به درس خوندن من حساس ميشه. يه مدت كه ميشينم پشت كامپيوتر مياد سرش رو ميذاره رو پاهام و ناز مياد.

همون اوايل 11 ماهگي بالاخره ياد گرفت باي باي كنه (استعداد رو ميبينين بگين ماشا...). حالا ديگه تا ميبينه يكي داره ميره بيرون تند تند دستش رو بالا پايين ميكنه. تا تو تلويزيون آقاهه ميگه خدانگهدار او داره باي باي ميكنه.

از 11 ماهگی تقریباً دیگه شبا تا صبح میخوابه و برای شیر خوردن بیدار نمیشه. شب که میگم ساعت 1 و2 نصف شب منظورمه نه 9 و 10 شب.

دوربينمون رو داره داغون ميكنه. قبلاً به ال سی دیش گير ميداد حالا به ديافراگمش. تا خاموش ميشه با انگشتش (همون انگشت اشاره) ديافراگمش رو هي باز و بسته ميكنه. در نتيجه دوربين بايد روشن باشه. روشن هم كه ميشه ديافراگم رو گم ميكنه. يه كم دوربين رو اينور اونور ميكنه پيدا كه نكرد شوتش ميكنه و ميره.

توپ بازي رو خوب ياد گرفته. ميگم شوتش كن ميندازه سمتي كه هستيم.

بامزه ترين كاري كه تو 11 ماهگي ياد گرفت گفتن "داغه" بود. خونه مامان اينا يك سيني چايي اورديم كه بخوريم ايليا هم طبق معمول ميخواست كه حمله كنه. هي گفتيم داغه داغه. يكدفعه اونم گفت. حالا ديگه همينكه سفره پهن ميشه يا ديس ميوه ميبينه يا به هر ظرف و قابلمه و بطري آب سرد و حتي خود آشپزخونه و خلاصه چيزايي كه به خوردن ربط دارن و یا میدونه نباید دست بزنه چشمش ميفته با يك لهجه يزدي و خيلي محكم ميگه داغه. نه اينكه بترسه. نه. داغه داغه ميگه و ميره سمتشون. البته بيشتر شبيه داخه ميگه. كلاً خيلي "خ" رو خوب ميگه. به چيزي كه كثيفه ميگيم اخه. اونم عين ما با تاكيد روي خ خوب ميگه.

دايي هم ميگه. بيشتر به خواهر كوچيكم و مسعود ميگه دايي. خيلي بابا و ماما نميگه. فكر كنم آخرم برگرده به من بگه زن دايي به جاي مامان.

دالي (دتي) بازي هم ميكنه. قايم ميشه و بعد مياد بيرون ميگه د...تي.

19 خرداد براي اولين بار در حاليكه داشت مسابقه گوي و ميدان رو ميديد دستش رو ول كرد و 20 ثانيه ايستاد. تا آخراي 11 ماهگي اين زمان شد 2-3 دقيقه.

اما ديگه از وسطاي 11 ماهگي با گرفتن دست به ميز خيلي سريع راه ميره. ديگه دستش به پيچ هاي گاز ميرسه و ميچرخونه. يك بار كه از بيرون برگشتيم ديدم شير گاز بازه. حالا شانس اوورديم كه من عادت دارم وقتي بيرون ميريم فلكه اصلی گاز رو ببندم.

دكوراسيون خونه همش در حال عوض شدنه. ميز جلوي مبل هاي راحتي رو كج گذاشتيم تا نتونه بره بچسبه به تلويزيون. دور تا دور بوفه صندلي گذاشتيم. وروجك ريزه ميزه از بين مبل ها يه بار رفت پشت بوفه. هيچ جور دستمون بهش نمي رسيد. اونم وقت يافته بود گرومپ گرومب دستشو ميكوبيد به شيشه بوفه. ميگفتم الآنه كه خرد بشه بريزه رو سر و صورتش. هر چي ميگفتم ايليا د د از همون پشت باي باي ميكرد و نميومد. با هزار زحمت و كلي جابجا كردن ميز و صندلي دست بابايي بهش رسيد و كشوندش بيرون. بعد از اون، صندليها رو چنون چسبيده گذاشتيم كه دستش به بوفه نرسه.

يك عادت خيلي بد هم پيدا كرده كه همچنان ادامه داره. اونم اينه كه هر چي غذا بهش بديم شوت ميكنه بيرون. خونه زندگيمون رو به كثافت كشونده. فرش ها، مبل ها و خلاصه همه جا. از سوپش گرفته تا آبميوه و آب و حتي بعضي وقتها آخرين پك مي مي رو. با تمام وجودش چند بار پشت سر هم اين كار رو ميكنه كه نكنه خداي نكرده يه ذره غذا تو دهنش بمونه و بره تو گلوش پايين. قبلاً كافي بود قاشق بره تو دهنش. ديگه غذا رو فرو ميداد. براي همين منتظر بودم گريه كنه يا خوابش بگيره و خميازه بكشه منم تند تند ميكردم تو دهنش. يه بارم مسعود جاروبرقي رو روشن كرد هي ميبرد بالا هي پايين. اونم از ترس دهنش باز ميشد و من قاشق غذا رو ميكردم تو دهنش. اما حالا با اين كار جديدش حريفمون شده. تصور كنيد ميخواين برين مهموني و تيپ زدين و غذاي ايليا هم مونده. ديگه گفتن نداره چي ميشه و البته منم كه اعصاب ندارم حسابش رو ميرسم. آخه چقدر ميتونم تحمل كنم. گفتم جاروبرقي. از جاروبرقي ميترسه. در عين حال چيزي باشه و ايليا بهش دست نزنه استغفرا.... به خاطر همين مياد بهش دست ميزنه و بعد چهار دست و پا فرار ميكنه ميره تا تو آشپزخونه. دوباره يه كم سرك ميكشه و مياد دست ميزنه و باز فرار.

4 تير هم كه روز مادر بود. همسر بنده هم مثل خيلي از شما ها تا سال قبل ميگفتن روز مادره و روز زن نيست و كادو بي كادو و ما ميگفتيم امسال حتماً ما رو بسي شرمنده ميكنن. اما ايشان از رو نرفتن و گفتن مامان ايليايي و هر چي ايليا گفت. بچه ام هم كه سوزنش گير كرده بود رو داغه و در نتيجه كادو بي كادو. اما ايلي گلم يه كادوي خوشگل به من داد. يه مرواريد سفيد كوچولو. بعد از 2-3 ماه كه از در اومدن دو تا دندون پاييني گذشته بود دندون بالايي وسط سمت راست خودش در اومد (يعني در 10 ماه و 23 روزگي). نا گفته نمونه كه من هم خيلي تلاش كردم كه تا روز پدر ايليا بگه سرده سرده و همين رو باعشق تمام تقديم بابايي كنم اما نگفت و من مجبور شدم بابايي رو با كادوهاي جداگانه از طرف ايليا و خودم خجالت زده كنم (تازه اونوقت ميگن زن سالاريه. خوبه والله. مرد سالاري بود ديگه چي ميشد.)


چكاپ 11 ماهگي:

وزن 9600 گرم قد 75 سانت دور سر:46/5 .(نميدونم چرا هي كم و زياد ميشه. حتماً بد اندازه ميگيرم از بس كه وول ميخوره)
12:13 PM -- مامان
0 comments
 
درباره وبلاگ


Nini joon jooni:نام
Home:
About Me:
See my complete profile

پستهای قبلی
آرشيو
لينک دوستان
لينک فک و فامیل
Template by
Isnaini Dot Com Webstats4U - Free web site statistics Personal homepage website counter